اندر درآمدن پدر پدر!
سر و كلهي بهار پيدا شد قالب يخ، يهو يخش وا شد
خبر آمد كه فصل سرما رفت هرچه قيمت نداشت، بالا رفت
روسياهي فقط براي ذغال ماند از اين وضع و حال و اين منوال
نونوار و قشنگ شد خانه با كمي رفت و روب جانانه(!)
كهنهها هم مطابق هر سال ميشود نو، به ضرب صرف ريال
چونكه اغلب در اين قبيل ايام هست بابا: رئيس و اهل مرام
هركسي توي خانه از هرسو كرده جيب رئيس را جارو
غالبا آنكه هست دلبرتر لاجرم سهم او شود برتر
هي زبان را كنند چربترش تا درآيد هم از پدر، پدرش!
منتها اينكه خرج اين قضيه از كدامين محل شود تهيه
نزذ افراد خانهها، اين باب هم ندارد محلي از اعراب
ابدا هيچكس ككش نگزد گر كه باد موافقي نوزد!
احدي نيست بند اين كه پدر شده از ماه پيش لاغرتر
جمله در فكر اينكه تعطيلات به كجا ميروند و چي سوغات...
ميتوانند از آن طرف بخرند يا چه چيزي به آن طرف ببرند!
راستي هم كه حجم اين همه كار: رفت و آمد، خريد از بازار
فكر كردن به تيپ يا قر و فر و از كجا ميشود گرفت آفر
ارد دادن به آن نظافتچي داد و فرياد بر سر همهچي
خانم خانه را كند خسته تا كند خانه را چو گلدسته
فلذا از وظايف باباست كه: دو هفته درست، بي كم و كاست
ببرد اهل بيت را به سفر به اروپا، وگر نشد به قطر!
تا كساني كه تحت استرسند يك كمي هم به حال خود برسند
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟