اناریه!

جشنواره‌ي انار در فرهنگسراي اشراق (تهران) برگزار شد- جرايد

 

نگو ز «باده» كه باده حرام بنياد است                   بيار «انار»! كه بنياد باده بر باد است

«شراب» لفظ قبيحي‌ست، پس بگو منبعد       «انار»، چون‌كه پسند وزارت ارشاد است

به جاي باده به من ساقيا! انار بده                      دواي تصفيه‌ي خون، بدون ايراد است

غلام همت آنم كه غير آب ‌انار                        ز هرچه سرخ كند صورت وي، آزاد است

ز سرخ‌رويي آن سرخ‌پوست فهميدم                      كه او به خوردن آب انار معتاد است

اگر كه اهل اناري و اهل جشن، برو         به شب‌نشيني اشراق، آدرسش ساده است

برو كه ديدن جشن انار مجاني است                 برو بخند كه برنامه‌هاي آن شاد است

بخوان تو: «آي انار! آي! بيا به بالينم!»                كه اين ترانه مرا از قديم در ياد است!

بدان مسير اگر مي‌روي تو با مترو                   بدان كنار وروديش، گشت ارشاد است!

از اين طرف كه تماشا كني، دماوند و                از آن طرف كه بپيچيد، برج ميلاد است

اگر توان خريداري انارت هست                   بخر، خسيس مشو، ميوه‌ي خداداد است

چو نيست پول زيادت، نخر! تماشا كن                   هزار جعبه براي زيارت آماده است

فرزند زمان (/زبان) خويشتن باش!

مولوي (عليه الرحمه) مي‌فرمايد: «چونكه با كودك[کودن] سر و كارت فتاد ... هم زبان كودكي بايد گشاد»

لابد در اينجا «گشاد» معناي گشودن و باز كردن زبان متناسب با فهم كودكان، دارد و معناي ديگر اين واژه، كه درندشت و متضاد تنگ مي‌باشد، مورد نظر شاعر نبوده است. ممكن است يك شير پاكتي خورده‌اي از گرد راه برسد و مدعي شود: اتفاقا منظور شاعر، گل و گشاد برخورد كردن با زبان بوده و به نوعي مخالف تنگ نظري‌هاي رايج مي‌باشد. كه صد البته ما اينطور اتفاقات و پارازيت‌ها را از همين ابتدا به شدت محكوم مي‌فرماييم. چه معني دارد كه كودكان و نوگلان دلبند، با آن دهان غنچه‌اي، شيرين سخني كنند و طرف صحبتشان، اين هوا(!) دهن گشادش را بگشايد و شكرافشاني كند؟! اينطوري احتمالا طفل معصوم، يا درجا پس مي‌افتد و يا سر فرصت در جايش پس مي‌دهد! حاشا و كلا! مگر از روي جنازه‌ي من رد بشوند! مادر نزاييده كسي را كه بخواهد در كار گل و بلبل ما موش بدواند! الهي موش كور بخوردش كه نفهمد چه شكرپاره‌اي را خورده است!

اغلب شاعران و نويسندگان، مدعي فرهنگ‌سازي و دفاع از زبان بوده، هستند و انشاءا... كه خواهند بود. گوشه و كنار ديده و شنيده شده كه برخي از اصحاب كلمه، خود را تافته‌ي جدا بافته فرض مي‌كنند و زباني را به كار مي‌گيرند كه با شرايط روز جامعه، همخواني ندارد. به نظر نگارنده، اين دسته اگر بخواهند همانند همكاران قديمي خود، از كلمات و تركيبات مهجور مدل عهد تير و كمان استفاده كنند كه چند قرن پيش مد بود، نسخه ي خودشان را پيچيده‌اند! تصور كنيد امروزه شاعري بيايد و بگويد:

بده آن جام مي را و نترس از محتسب، حاشا ... كه زنّار طرف هم بابت جامي گرو رفته!

غير از چند پاورقي ضروري و تحشيه‌اي كه بر اين بيت مترتب است تا مخاطبين منظور شاعر را شيرفهم شوند، در ادامه لابد توضيحاتي هم بايد به مميزين منتسب به محتسب مربوطه و مقامات بالاتر ارائه شود، وگرنه شيرين، 80 ضربت شلاق دستاورد اين بيت، خانه خراب كن است. اين طور اظهار فضل‌ها، به دليل دوري از زبان مردم، فقط به درد خود سرايندگان و همپالكي‌هايشان مي‌خورد و جايي در بين مردم كوچه و بازار ندارد. همان بهتر كه اين قبيل اشعار را ببرند در مجالس خصوصي خودشان بخوانند. لااقل اينطوري كارشان به كلانتري و دادگاه و شلاق كشيده نمي‌شود!

از سوي ديگر برخي از به اصطلاح متكلمان نسل جديد، در مقابل اين سخنان قلنبه سلنبه، موضعي از سر لج گرفته و از آن سوي بام افتاده‌اند. يعني طوري غير پاستوريزه حرف مي‌زنند كه بالكل پدر صاحب بچه در مي‌آيد تا از ميان تكست‌هاي پراكنده و پركنده، متوجه منظور صاحب تكست بشود و بتواند آن را با برخي جرح و تعديل‌هاي ضروري، به زبان خوش و زبان آدميزاد، ترجمه نمايد و به نسل بعد تحويل دهد. معلوم نيست دستشان به قوطي كدام عطاري رسيده است، چرا كه برخي از تكست‌ها، بقدري منكراتي‌اند كه نقل يكي از آنها نيز مي‌تواند پرونده‌ي هر نشريه‌اي را ببندد! اين است كه از بنده‌ي سراپا تقصير، شاهد مثال نطلبيد و به عرايض كلي تقديمي بسنده فرماييد. اين دسته از متاخرين، غالبا سرگرم فعاليت‌هاي زيرزميني هستند كه انشاءا... با تلاش سربازان گمنام و كمنام حاضر در پشت صحنه، در اسرع وقت گذارشان به كلانتري و دادگاه و شلاق كشيده مي‌شود!

بديهي است كه هر افراطي، تفريطي به دنبال دارد و بديهي‌تراينكه از نظر عقلا هر دو خصلت‌هايي ناپسند محسوب شوند. البته نظر ما هم بر همين است! بنابراين از همين‌جا به جهت محكم كاري، نقدا هر دو را به شدت محكوم مي‌كنيم. بعد از اين محكوم كاري و محكم كاري، جا دارد كه پيشنهادهايي را جهت اصلاح اين وضع «شير تو شكر» ارائه كنيم. باشد تا چراغ راه رهپويان آينده باشد:

1- استفاده از روش‌هاي تلفيقي: دو دسته ي افراطي و تفريطي ياد شده، مي‌توانند همانند آنچه كفار از آن به «وضعيت برنده-برنده» ياد مي‌كنند، به نوعي با يكديگر سازش بدون سوزش نمايند كه نه سيخ بسوزد و نه كباب. يعني در كنار هم يك طورهايي نوك زبان سرخ و دراز خود را بچينند و تلاش كنند تا به زبان متوسط، مشترك و همه فهمي دست يابند. به عنوان مثال شايد در آينده شاهد چنين ابياتي باشيم:

جيگيلي! اينقده ژاژخايي نكن ... خودشو وارد هرجايي نكن!!

اگر آن داف شيرازي ببخشد مهر بالاشو ... به لنز آبي‌اش بخشم كليد باغ و ويلامو!

تبصره: از آنجا كه هر يك از اين دو طيف، به طريقي مشكلاتي را براي زبان شيرين فارسي ايجاد كرده و مي‌كنند، اين سازش خداي ناكرده طوري نباشد كه متفقا تيشه به ريشه‌ي زبان مادري ما بزند.  به قول معروف آن نشود كه: «از صلح ميان گربه و موش... بر باد رود دكان بقال»! باز جاي شكرش باقي است كه فرهيختگان بيداري در فرهنگستان زبان فارسي 24 ساعته به هوش و به گوشند و مراقب اين حركات ايذايي هستند. دمشان گرم و سرشان خوش باد.

2- استفاده از روش‌هاي تفهيمي-تعليمي: به نظر مي‌رسد كه هر دو دسته، ضرورت همراهي با جامعه را از ياد برده و خود را اند (End) كمالات تصور كرده‌اند، لذا بر اين باورند كه مردم، يك لنگه پا ايستاده و منتظر درافشاني آنهايند. به اين ترتيب هي فرت فرت و ناغافل، «ناوك مژگان» نديده، «جيغ بنفش» مي‌كشند! غافل از اينكه ذائقه زيباشناسانه‌ي مردمان جامعه، ناهمواري و ناهنجاري را برنمي‌تابد. لذا ضروري است هر دو طبقه، متفقا در كلاس‌هاي «خود كم بزرگ بيني» ثبت نام نمايند تا بفهمند كه علي آباد، آنطورها هم كه فكر مي‌كردند، شهر نيست. برايشان خوب است كه از جهل مركب بدر آيند! پرواضح است كه اگر چند واحد «ادبيات كاربردي» برايشان تجويز شود، خالي از فايده نخواهد بود. چه آنكه مولانا در ادامه فرمود: «هر چه می‌گویم بقدر فهم تست... مُردم اندرحسرت فهم درست»!

3- استفاده از روش‌هاي تمريني: به هرصورت ما نيز بايد بپذيريم كه اين بندگان خدا هم دل دارند و نمي‌بايست اين‌گونه پنبه‌شان را مي‌زديم. اين هم يك سوزن به خودمان در ازاي دو جوال‌دوزي كه به ايشان زديم! اين هم به نوعي «تمرين مدارا مداري» است كه في‌المجلس براي خودمان تجويز كرديم. شما هم ميل داريد؟! بفرماييد!