سفر دسته جمعي به امارات
"پارسال با هم دستجمي رفته بوديم" امارات اونجا كه جوره همه جور عشق و حال و سور و سات
تو تورمون يه دختري خوشگل و باكلاس بود روزا ميرف جميرا بيچ، شبا هتل پلاس بود
نميشه گف ميخواست برنزه بكنه كجاشو نشون ميداد چون به همه از فرق سر تا پاشو
اون شده بود ليــــدر ما با نمك و راه بلد" همسفر ما شده بود، همراهمون مياومد"
راضيه بود و تو هتل مينا صداش ميكردن با چشماي دريدهشون خيلي نيگاش ميكردن
كور چي ميخواد از خدا غير از دوتا چشم بينا تا كه تماشا بكنه چشماي سـبــز مينا
"به دست و پام افتاده بود اين دل بيمروت" ميگف: تو هم بهره بگير از اين همه محبت
ميگف: ببين دنيا رو با محبتش گرفته؟! از اون جوون بگير برو تا اوني كه خرفته!!
ميگف: برو بهش بگو آبجي! خاطرخوات شدم يه جورايي خل شدم و حيرون چشمات شدم
رنگ چشاتو دوس دارم كه سبزه عين يونجه ميخوام باهات حرف بزنم يه جا كه خيلي دنجه
"هرچي ميخواد بشه؛ بشه، هرچي ميخواد بگه؛ بگه"!
"راز دلم رو گفتم، اينو جواب شنفتم":
تو بيكاري پسر؟! اينجوري ول معطلي
ولي اگه مايه داري، بزن قدش، ياعلي!
گفتم بهش: قسم به اون محبتي كه داري كشته منو جون خودم صداقتي(!) كه داري
قسم به اون كاسبي و تجارتي كه كردم برو فراموش بكن اين جسارتي كه كردم!
درسته كه مايه دارم، پول زياده تو دستم راسشو بخواي بعد خدا من پولو ميپرستم!!
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟