چرا رند عالمسوز به قونيه نميرود!
يا: قونيه قونيه، چرا نميآييم!
از آنجا که ما آدم مهمی بوده و هستیم و کشکی و کتره ای کاری نمی کنیم، نرفتنمان به قونیه نیز حکما دلایل و بیناتی دارد. هرچند که دلمان نمی خواست اینها را روی دایره بریزیم ولی دیدیم اگر ما نریزیم، ممکن است دیگران بریزند! و این برای رند عالم سوز (جاهل سابق) افت دارد! فلذا چند راس(!)، آس اساسی را كه باعث شد تصميم قرمز فوق را بگيريم، محض خاطر گل روی شما، رو ميكنيم:
1- مسير نامطبوع: برگزاركنندهي تور شاعران گرامي، با شعار محوري "در مسير قونيه از آنكارا بايد گذشت"، مسيري را انتخاب كرده كه از شهرهاي استانبول و آنكارا ميگذرد. و چون اصولا ما با آنكارا (يعني آنكارها) ميانهي چندان خوبي! نداريم، لذا عطاي آنكارا را به لقايش بخشيديم.
بينه محكمهپسند: "شاعران كاين جلوه در استان و كشور ميكنند ... چون به قونيه روند، آنكار ديگر ميكنند!"
2- نوستالژي خاطرات استانبول: آه اي استانبول! اي عروس دورگهي اروپايي-آسيايي! تو چقدر خاطره برانگيزي! همي يادم آيد ز عهد صغر، كه سيبزميني استانبولي را جاي سيبزميني پشندي در آبگوشت ريخته بودم و چه كيفي داشت پسگردنيهاي مترتب بر آن عكس العمل! آه اي 4 راه استانبول! آه اي عصرهاي دلانگيز كافه نادري! كجاييد؟! آه اي بوي قهوهي سرگردان عصرگاهي همانجا! آه اي مادر عروس شهرهاي جهان! چون استانبول برايم تداعيگر اين خاطرات رويايي! است، نياز به خاطرات جديد ندارم كه ميشود قوز بالا قوز.
3- عبور از مسير گمرك: براي رسيدن به مولوي بايد از چراغهاي سبز و قرمز گمرك عبور كرد! هنگام عبور از گيت بازرسي گمرك، با اينكه معمولا چيز(!) خاصي همراه ندارم، دل و جانم ميلرزد! چرا كه بعد از گمرك، ميدان اعدام است كه مو بر تن شاعر جماعت سيخ ميكند. منِ بيدل، مرض دارم بروم خودم را ببازم؟!
4- حضور در مراسم جدي طنز كشور: از آنجا كه تاريخ رفت و برگشت كاروان شاعران به قونيه، مصادف است با برگزاري اولين مراسم ختم طنز مكتوب (كه سوم دي برگزار ميگردد)، در حلقهي رندان و شب شعر طنز شكرخند، لذا از رندي به دور است كه در اين 3 مراسم حضور بهم نرسانيم! خبر واثق داريم كه ساير رندان از جمله اعزه طنازان: دكتر تركي و ناصرخان فيض (حفظهم الله) - كه قرار بود بهترتيب ديلماج و راهبلد كاروان اعزامي باشند- در يك اقدام هماهنگ، در اين باب به ما تاسي كرده و از رفتن به قونيه انصراف دادهاند. اجرشان با برگزاركنندگان جشنواره!
5- محاسبات عددي: دو دو تا؟ چهارتا! شكستهنفسي ما زبانزد خاص و عام است، اما دوست و دشمن در مقابل آثار ما –كه برگزاركنندگان مراسم به اصرار(!) از ما گرفتهاند- سر تعظيم فرود آوردهاند. خشكه كه حساب كنيم، 4 سكه ميشود 600 تومان ناقابل! (600=150*4) ، اگر 200 توماني را هم كه بابت تور بايد بسلفيم را در نظر بگيريم، ميكند به عبارت 800 هزار تومان! در سفر با شاعرجماعت هم – خاصه كه شعر هستهدار هم گفته باشند- كه نميشود رندبازي درآورد! وقتي ميشود با 300هزار تومان قونيه را از طريق تورهاي غيردولتي فتح كرد، چه كاري است آدم پول بيتالمال را حرام كند؟ 500 تومان مابقي را هم ميگذاريم سر فرصت ميرويم آنتاليا و مارماريس و آسكاريس و غيره!
6- جايزه، جايزه، ما داريم ميآييم: آن زماني كه جدي شعر ميگفتم، بهدليل حجب و حياي ذاتي و افراطي، در مراسم ختم و دريافت جايزهي جشنوارهاي حاضر نشدم. دوست نازنيني جايزهي مرا گرفت و رفت آنجا كه نادر رفت! (كافه نادري را زير رو كردم و نيافتمش!) اكنون كه به مقام رندي ارتقاء يافتيم، جايز نيست كه از يك سوراخ، 2 بار گزيده شويم. لهذا مثل آدم ميرويم و جايزهمان را ميگيريم، پيش از آنكه هپلي هپو شود! "چرا شاعر كند كاري كه افتد در گرفتاري؟!" 4 سكه زر كه شوخيبردار نيست! ميان شاعران معروف است كه:
بيت جايزهدار: عنان جايزهات را به دست غير مده .... كه جايزه طلبيدن كم از گدايي نيست!
7- پرهيز از شلوغي: احترام مولانا بر ما فرض است. اما اين دليل نميشود كه خودمان را در اين برههي حساس زماني و شلوغي آنجا- كه سگ صاحبش را نميشناسد- به گرفتاري بيندازيم! شاعر جماعت دنبال خلوت است نه جمعيت! وقتي ميگويند: در يك روز 7000 نفر از موزه قونيه بازديد ميكنند، مرض نداريم كه اين پيكر نحيف نيقلياني را به رنج و تعب واداريم و خودمان را پامال سم ستوران كنيم! "خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است؟"
8- مخالفت عيالات متحده!: باخبر شديم شاعران دلسوزي، كه طاقت و جرات دوري از خانواده را نداشتند، ضمن تحصن در مقابل دفتر موسيقي (برگزار كننده تور) اعلام كردند: "اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي ... دعوت نشود يارم، من نيز نميآيم!" درنتيجه مقرر گرديد بيدلان مذكور، به همراه خانواده به اين ماموريت طاقتفرسا اعزام گردند. ضعيفهي رند عالم سوز چو اين بشنيد، فرمود: قونيه هم شد خارجه! مردم زن و بچهشان را ميبرند سواحل قناري و شامپانزهليزه! حاشا و كلا كه بيايم! تو هم اگر بروي، خونت پاي خودت است!
۹- محفوظ ماندن نام و نشان رند عالمسوز: اين يكي آخرشه! رندي كه به يك اشاره و گوشهي چشمي، لو برود و پتهي خود را آب بدهد كه رند نيست! آنهم از نوع عالمسوزش! پاسپورت، (عليالخصوص ويزاهاي مندرج در آن) مثل ناموس آدم است كه نبايد چشم نامحرم به آن بيفتد! مصلحت بيني در اين فقره از نان شب هم واجبتر است!
۱۰- كسي دعوتمان نكرد!
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟