از دســت و زبـان كه بـر آيد؟
كز عهدهي شعرش(!) بدرآيد
از آنجا كه احتمالا خوانندگان اين وبلاگ، بيشتر از خوانندگان وبلاگهاي ديگر به "سعدي" عليهالرحمة علاقهمندند، يكي از غزلهاي دلكش و بهياد ماندني شيخ اجل را (كه پيشتر مورد عنايت استاد شجريان قرار گرفته است)، مجددا مورد عنايت ويژه و رندانهي خويش قرار ميدهيم! باشد كه در روز بزرگداشت ايشان، مايهي عبرت دوستان قرار گيرد!
در ايام نوروز 86، كه خداوند شير رحمت را باز كرده و شورش را در آورده بود، شيراز بودم. در آرامگاه سعدي، ديدن حوض آبي كه ملت بنا به وسعشان(!) در آن پول (سكه و اسكناس!!) ميريختند، برايم جالبناك بود!
ضمنا از شيخ اجل نيز تقاضامنديم چنانچه اين وبلاگ را ميخوانند و به اينترنت پرسرعت يا wireless نيز متصل هستند، دعوتنامهي زيارت مجددشان را برايما ايميل نمايند! هيچگونه اهمالكاري نيز در اين فقره پذيرفته نيست، چرا كه الحمدلله با وجود دفاتر خدمات مشتركين مخابرات، حالا اكثر روستاهاي كشور (4600 روستا) به امكاناتي از اين دست، دسترسي دارند!
(متقاضیان براي اطلاعات بيشتر به آگهيهاي تلويزيوني مراجعه کنند!)
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشـم نبـود بر ســر آتـش ميسرم كه نجــوشـــم
بهوش بودم از اول كه دل بكس نسپارم شمايل تو بديدم، نه صبر ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت بهگوش جان من آمــد دگر نصيحت مردم حکايت است به گوشـم
مگر تو روي بـپـوشي و فـتنه باز نشانی كه مـــن قـــرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كــه در سماع نيايـم كــه گــر بـپـاي در آيــم، بدر برند بـــدوشم
بيا بهصلح من امروز و در کنار من امشب كه ديده خواب نكردست از انتظار تو دوشم
مــرا بههيچ بدادي و مـن هـنـوز بــر آنـم كــه از وجود تو موئي به عالمي نـفـروشـم
بزخم خورده حكايت كنم زدست جراحت كه تندرست ملامت كـنـد چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي، طريق عشق رها كن سخن چه فايده گفتن، چو پند ميننيوشم؟
به راه باديه رفتن به از نشستن بــاطــل وگــر مـراد نيابم، بهقـــدر وســع بـكـوشــم

