تبليغاتX
مرد رند! - قنداغ!

مرد رند!

تحفه‌ي نطنز

 

در اقتفاي غزل زيبا و دل‌انگيز بوالفضول الشعراي عزيز با عنوان دل عاشق :

 

دلا به عشق گلي مبتلا شدي در باغ            كه بلبل از غم او نعره زد به صوت كلاغ

گلی که بینی او خود مثال دسته گلی است     مگـر به تیغ پزشکان کند علاج دَمــــاغ!

 

اين غزل در تاكسي في‌البداغه (يعني داغ‌داغ) از دهان مبارك‌مان صادر شد! مثلا يك‌جور طبع‌آزمايي كه در آن سعي شده از قوافي مورد استفاده‌ي ايشان نه تنها استفاده، بلكه سوءاستفاده هم نشود! بوالفضول الشعرای نازنین ما ، عجالتا در بلده تهران گیر کرده و نه راه پس دارد و نه راه پیش! برایش دعا می کنیم!

 

به‌ذوق آمـدم و در قفات(!) داغاداغ               

سرودم اين غزل تازه را به‌وقت فراغ

ز فرط خنده به شعرت، به سرفه افتادم

     سپس گلاب به رويت، به حال استفراغ!!

چه صاف‌كار جماعت، چه هيئت جراح           

   - به اين دليل كه ماند به استخوان دماغ -

به آن دو پاره فلزّي كه هست پشت سپر      

                                           صريح و متفق‌القول گفته‌اند: دَياغ[1]!

چگونه جرأت كردي بر او گذاري عيب[2]؟!

 حذر نكردي از آن چشم‌هاي وحشيِ زاغ؟!

خبر ندارد از اين شعر دلبرت[3]، ورنه

                                         كشانده بود تنت[4] را به حجره‌ي دبّاغ

مراجعه بكني گر به دهخدا، بيني

   نوشته واژه‌ي چخماق را سه جا چخماغ!

به يك كتيبه‌ي ميخي، مورّخي بدخط

      نبشته شهرت صبّاح را حسن صبّاغ(!)

به اين دلايل واضح تو نيز مختاري

   خر چُلاق غزل را بدل كني به چُلاغ(!)[5]

رسيده است به‌آن پايه رتبه‌ات در طنز

                                 كه مي‌شود بدهندش به طفل چون قنداغ[6]

شنيده‌ام كه جهاني شده‌ است اشعارت

     گذر نموده ز هر مرز، يعني از قَرِه‌باغ[7]

به آب‌هاي جهان پا گذاشت شهرت تو

و زآن مسير رسيده به مسكو از كُپِه‌داغ[8]!

به ياد آن دوئل[9] انداخت اين غزل ما را

                                 كه شد به‌پا سر مشدي كريم[10] گنده‌دماغ!

چو مرد رند ، نباشد كسي همآوردت...

                                 چه بي‌خود و الكي رو به‌هم شديم بُراغ[11]!

صد البته كه پس از آن رفيق گرديديم

    زديـم جـام به جام هـم و شديــم اَياغ ...

من و تو آخر طنزيم[12] در بلاگستان

نه مثل حافظ و سعدي، به شهر شاهچراغ!

 

توضيحات زيادي:

[1] - دياغ: به چارچوب فلزي نگهدارنده‌ي سپر گويند! جماعت صاف‌كار و نقّاش بيشتر با اين شيء سر و كار دارند. از آنجا كه جراحان پلاستيك نيز به‌نحوي در صافكاري و نقاشي دهان و صورت ملت هميشه در صحنه دستي دارند، قاعدتا بايد "دياغ" زير "دماغ" را به‌خوبي بشناسند!

[2] - اين مصراع در پاره‌اي نسخ (براي كساني كه از سكته مي‌ترسند)، اين‌طور آمده است:

   "چقدر جُربُزه داري! بر او گذاري عيب؟!"

[3] - منظور ما، هماني است كه در غزل موصوف، مورد عنايت ويژه‌ي شخص بوالفضول واقع شده است. وجود هرگونه شباهت با ساير دلبران و دل‌بُران ايشان، شكيدا (شديدا و اكيدا توامان) تكذيب مي‌گردد!

[4] - در برخي منابع ، به جاي تنت (تنه‌ات)، "لَشَت" (به فتح "ل" و "ش" به معني لاشه‌ات) هم آمده است!

[5] -اختيار داريد! اگر دوست نداشتيد به "الاغ" تبديلش كنيد! درهرصورت انتخاب حق شماست!!

[6] -قنداغ: آب‌جوش/ چاي كم‌رنگي كه قند يا نبات در آن حل كنند و به اطفال نق‌نقو و زق‌زقو دهند، مر ساكت كردن ايشان را! مخفف قند داغ.

[7] - قره‌باغ: دهي مابين اروميه (محل سكونت بوالفضول) و سلماس. مركز دهستان انزل.

[8] - كپه‌داغ: رشته كوهي در شمال خراسان و مشرق درياي خزر، كه ادامه‌ي چين‌خوردگي‌هاي قفقاز است.

[9] - مورخين، تاريخ آن دوئل شعري را– كه سال‌ها (و بلكه قرن‌ها!) بعد به اولين دوئل طنز بعد از انقلاب شهرت يافت- سنه‌ي 1371 ه.ش ثبت كرده‌اند!

[10] - ايضا در برخي نسخ خطي، "رشتي كريم" قيد شده است!

[11] - براغ/براق (به ضم ب) شدن به كسي: با خشم و غضب به كسي نگريستن! حالت تهاجمي گربه‌هاي چشم زاغ!!

[12] - قضاوت اين كه از كدام طرف آخر طنز هستيم، برعهده‌ي خواننده گذاشته شده است! آوردن خواننده از حاشيه به متن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:57  توسط رند عالم‌سوز  |