تو را كه رام نگاه شغالها نشوي
مواظبم كه از اين بيشتر بلا نشوي
به بيخ ريش من آنگونه بستهاي خود را
كه با تبر هم از ريش من جدا نشوي
هنوز خشك نگرديده مهر تصديقت
سوار بر "كمري" يا كه "زانتيا" نشوي
سوار بر "كمري" ميشوي؟! بشو! امّا
سوار بر كمر ناتوان ما نشوي
تو را بغل ننمايم از آنكه ناغافل
به كول من نپري و دوالپا* نشوي
در آستين خودم پرورش ندادم مار
كه مار را تو نبلعي و اژدها نشوي!
به پاس سربهسر من گذاشتن بايد
تو را چنان بزنم تا ز جات پا نشوي ...
برو كه پشت و پناهت دعاي خيرم باد:
دچار درد دل اندر صف خلا(!) نشوي!
* توضيحات:
دَوالپا: در افسانههاي ايراني، مردماني موهوم و خرافي كه تن آدمي** دارند و پايي چون دَوال (تسمه!). دراز و پيچنده كه چون در بيابان (و امروزه لابد در خيابان!!) كسي را ببينند، با اظهار درماندگي و بيماري، بر پشت او جهند و دوالها را كه بهمنزلهي پاهاي آنان است بر كمر او استوار بپيچند و ديگر فرو نيايند و نان و آب (و ساير مايحتاج) خود را از مركوب طلبند. ظاهرا نخستين بار در داستان "وامق و عذرا" و "عجائب المخلوقات" زكرياي قزويني از اين موجود سخن رانده شده است! در عرف كنايه از آدم (كَنِه) سمج و ابرام كننده است! (فقط نميدانم چرا توضيحات اين كلمهي مسأله دار، اينقدر نامربوطند!!)
** توضيحِ بعديِ سعدي(!) بر توضيحات دهخدا:
از قرار معلوم دوالپايان معتقدند كه:
تن آدمي شريف است به جان آدميت ... كه همين دوالپايي است نشان آدميت!!
بعدالتحرير:
قابل توجه دوستان عزيز مقيم اصفهان:
آخر هفتهاي كه ميآيد ... يك دو روزي در اصفهان هستم
چارشنبه ، هجده ديماه ... چشم در راه دوستان هستـم
در كامنت خصوصي وبلاگ ... هر كه خواهد، شماره بگذارد
تا كه با هم قرار بـگـذاريـم ... برف و باران اگر كــــه بگذارد!***
يادآوري بيجا: مشابه آنچه در آگهيهاي مزايده روزنامهها منتشر ميشود، رند عالمسوز در قبول يا رد برخي يا تمام پيشنهادات، مختار است!!! ضمنا وجود هرگونه رابطهي سببي و نسبي بین مرد رند با دوالپا جماعت، شديدا تكذيب ميگردد!!
*** که نگذاشت!!

