شــبهاي تو نـزديك صبــح زود بــود
شبهاي من شب بود، قيراندود بود
خورشيــد وقتـي آمـد از آغــوش كـوه
از چشم سرخش خستگي مشهود بود
در گرگ و ميشِ صبحِ چشمانت، عسل
كـنــدو ... نه! جــاريتـر، شـبيه رود بود
بــوي تو آمد، باد غافلــگيــر شــد
گيسوي تو سرشار عطر عود بود
لبـــريز بود از بـوسـه و ابــر و خـطــر
پسكوچههاي شهر، چون مسدود بود
گنجشكهاي مست از طعم لبت
بلبل شدند از بسكه شهدآلود بود
...
باران تو بـر آتــش مــن چيـــره شــد
اين كشمكش هم انتهايش دود بود
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:52  توسط رند عالمسوز
|
