تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ ي نطنز

پیوند ناگسستنی بین «ادبیات» و «موسیقی» بر اهل نظر پوشیده نیست. عجیب اینکه هرکدام از این دو، در نهایت خود هم باشند، در اثر نشست و برخاست با دیگری حال و هوای تازه‌تری یافته و کامل‌تر و بالنده‌تر می‌شوند. بی‌خود نگفته‌اند اگر گفته‌اند که: «کمال همنشین در من اثر کرد».

دیرگاهی است که این مقوله مورد عنایت اندیشمندان و ادیبان قرار گرفته است، برخی از اکابر قوم نیز در این باب، سنگ تمام گذاشته و تا فیهاخالدون موضوع را درآورده‌اند. کتاب گران‌سنگ و ارزش‌مند «موسیقی شعر» اثر جاویدان استاد «دکتر شفیعی کدکنی» شاهدی بر راستی این گفتار است. کاری درخور و شایسته‌ی چندباره خوانی.
شاید غول دوست داشتنی ادبیات ایران، زنده یاد «احمد شاملو» نیز بر طرح تفکیک و سالم‌سازی این دو به معنای عام از یکدیگر تأکید داشت. او «موسیقی» را درون پیکر «شعر» می‌خواست و نه آویزان به آن! و از همین رهگذر، «شعر سپید» را بنیان گذاشت تا پیوندی درونی بین شعر و موسیقی ایجاد کند که از بادِ یاران نیابد گزند! باشد تا شنوندگان یک‌صدا بگویند: پیوندشان مبارک!
علی‌رغم این مجاهدت‌های بعضا شبانه‌روزی، متاسفانه هنوز گره‌های بسیاری از این داستان ناگشوده مانده است. به نظر می‌رسد که پیشینیان و معاصرین در این حوزه نیز سلیقه‌ای عمل کرده‌اند. آنها غالبا دامنه‌ی کند و کاو خود را محدود کرده و به برخی از گونه‌های این دو هنر خاطرخواه یکدیگر توجه و از بقیه نقاط برجسته‌ی نام‌بردگان چشم‌پوشی کرده‌اند. غافل از اینکه باید با حفظ ارزش‌ها، اصول و موازین، ابتدا براندازی کامل و غیر نرمی(!)، از این دو هیکل داشته باشند و در ادامه از تمام ظرفیت‌ها، ظرائف و برجستگی‌های در دسترس نام‌بردگان، استفاده‌ی شرعی و شعری کافی ببرند. در این حوزه، آنچه بیشتر نمود داشته، پیوند دائمی موسیقی سنتی با شعر کلاسیک (خصوصا از نوع غزل، مثنوی، رباعی و دوبیتی) بوده است. گویی سایر گونه‌های موسیقی و سایر قالب‌های شعری، داخل آدم نبوده‌اند.

الحمدلله به‌مرور زمان و با راه افتادن جریان تبادلات و تهاجمات فرهنگی بین اقوام و کشورها، کوره راهی برای آشنایی انواع دیگر موسیقی با سایر گونه‌های ادبیات گشوده شد و در برخی موارد، با تلاش بی‌وقفه‌ی علاقه‌مندان سینه‌چاک، این آشنایی به مراسم نامزدی و پیوند موقت شرعی شعر و موسیقی انجامید.

در روزگار ما خیلی چیزها عوض (/عوضی) شده‌اند. جوانان دیگر حوصله‌ی انتظارهای طولانی را ندارند و مثل پیشینیان خود به هیچ تنابنده‌ای التماس نمی‌کنند که خبری به(/از) یارشان برساند. دیگر محال است در جایی بشنوید که: «کفتر کاکل به‌سر ... های های... این خبر از من ببر ... وای! وای! ... بگو به یارم : ...» و الخ!
اما محتمل است که در گوشه و کنار با صدای امیدوارانه‌ای بشنوید که: «بسه، بسه، بسه انتظار! ... عشق تو خیلی برام مقدسه... انتظار - عزیز من!- دیگه بسه!»

لذا هم‌چنان که تکنولوژی و ایمیل، جای کبوتران کاکل به‌سر نامه بر را گرفت و باعث شد که فرایند ارسال و دریافت نامه، از چند ماه و چند روز به کسری از ثانیه بدل شود، در مورد برقراری پیوند بین ادبیات و موسیقی نیز، همین اتفاق افتاده است. امروزه کمتر کسی حوصله‌ی در صف ایستادن و سماق مکیدن را دارد. اینکه یک تیم موزیسین مدت‌ها انرژی، وقت و هزینه را صرف ساخت و تنظیم موسیقی نماید و هی گوشه‌های مختلفش را صاف‌کاری کند، یا شاعری برای تولد و تولید شعر و ترانه‌ی مورد نظر، هی رو به قبله بخوابد یا عمود بر آن بنشیند و زور بزند و فسفر بسوزاند، اصلا و ابدا توی کت و کول نسل جوان نمی‌رود. بی‌خود نبوده که مصرف بالا می‌رفته است! متاسفانه برخی نااهلان، به هیچ‌وجه من الوجوه، اهمیتی برای «اصلاح الگوی مصرف» قائل نیستند و هرجا که از اصلاح و اصلاحات سخن می‌رود، فی‌الفور فلنگ را بسته و از آنجا در می‌روند! جا دارد برادران ارزشی، در این راستاها، فرهنگ سازی نمایند.

به نظر صائب اینجانب، باید برای رشد و اعتلای این فرهنگ و تسربع در انجام این پیوند مبارک، محققین دست به قلم، دست بردارند و گریبان گذشتگان و درگذشتگان را ول کنند و تمام هم و غم خود را روی افزایش سرعت و کارایی این قضیه بگذارند.
جای خوشوقتی است که بسیاری از جوانان مستعد و جویای نام، به ندای «هل من ناصر ینصرنی» ما لبیک گفته، این مهم را دست گرفته‌اند و سه شیفته روی آن کار می‌کنند. برخی از آنها با کار گروهی توانسته‌اند زمان تهیه و تنظیم یک آلبوم موسیقی را از یک سال به یک هفته و بعضا یک روز کاهش دهند. دور هم جمع می‌شوند و (برخی‌شان) «بسم الله» و یا «علی الله»ی می‌گویند و یا علی به امید تو! «بزن بریم به سرعت برق و باد!» ...

به چشم برهم‌ زدنی، آلبوم ساخته، هزینه‌های آن (از جیب پدر و مادر) پرداخته و به (زیر زمین) بازار انداخته می‌شود. ایکی ثانیه در سایت‌ها و وبالیگ(!) بارگذاری و منتشر و از سوی خیل مشتاقان، باربرداری(!) و دانلود می‌شود.
زبان حال یک ترانه معلوم الحال در هنگام باربرداری: «اگر بار گران بودیم، رفتیم که رفتیم!»
منتها از آنجا که برخی از هنرمندان عجول و هولکی ما، عقبه‌ی آکادمیک چندانی ندارند، بعید نیست ناگهان سر از تُرکستان (و سایر ممالکی که به «ستان» ختم به خیر می‌شود)، در بیاورند، کما اینکه دیده شده است عده‌ای از آنها به محض اینکه سری بین سرها در می‌آورند، کلیپی سر هم می‌کنند، می‌زنند به چاک جعده(!)، سر از ماچین و پاچین در می‌آورند. برخی نیز در محضر خواهر محجبه‌ی مکرمه: بانو «مریم حیدر زاده» و دیگر برادران صداشناس و خداشناس مثل برادر صاحب‌دل و صاحب‌ریش معروف: جناب آقای «حسن ستار» و ...، تست خوانندگی می‌دهند!

در حالی که به تعبیری: «و عنهم غافلون»، چرا که فقط اوست که «ستار العیوب» است. آگاهان معتقدند که برادر «ستار»، در اغلب موارد می‌زند تو برجک ایشان و (با پوزش از خواهر حیدر زاده) ذوق‌شان را کور می‌کند.
فلذاست که برخی از هنرمندان متعهد و متأهل (منجمله نگارنده) احساس خطر می‌فرمایند. در این مواقع احساسات غنی‌شده، با فعال‌سازی ساسات هنرمندان، باعث می‌شود که بطور خودجوش، جوش بیاورند و بزنند زیر ترموستات و پروستات و ...، وارد معرکه شوند و کاری کنند کارستان. منتها از آنجا که معمولا در برخی بلاد «هنرمند» قدر نمی‌بیند و لابد بر صدر نمی‌نشیند، پس غالبا کاره‌ای هم نیست که بتواند کاری بکند. البته راه نقد و نظر باز است. می‌تواند بگوید، بنویسد و پیشنهاد بدهد. بر دیگران نیز فرض است که آنها را به هیچ جایشان حساب نکنند!

در همین راستاست که نگارنده پیشنهاد اکید می‌کند: اساتید دانشکده‌های ادبیات و موسیقی، با تعریف پروژه‌های تحقیقاتی و پایان نامه‌های اسطقس‌دار در مقاطع فوق لیسانس و دکتری، دانشجویان نخبه‌ی خود را به کمک این پیشتازان بفرستند و رسالت خود را در مهندسی فرهنگی و کاهش هزینه‌های تهیه و انتشار آلبوم‌های موسیقی و به طریق اولی در اصلاح الگوی مصرف، به انجام رسانند.

برخی از عناوین حوزه‌های تحقیقاتی پیشنهادی ما عبارتند از:
- راه‌های سرودن اشعار یا تکست‌های (Text) آلبوم در چند دقیقه
- کاربرد مثل‌ها و فحش‌های مؤدبانه و غیر آن در متون مورد استفاده در ترانه‌های اعتراض‌آمیز
- روش‌های گرفتن مجوز برای محصولات بندهای قبلی از شورای شعر و ترانه با یک/چند تلفن
- جستاری در فیتیله پیچ کردن مقامات موسیقی
- روش‌های پرده‌دری، پرده‌برداری و پرده‌گذاری در دستگاه‌های موسیقی، ادبیات و سایر جاها
- روش‌های تبدیل «حسنی نگو، یه دسته گل» به رپ و پروراندن نسل رپرها در سنین مختلف
- کنکاش در میزان تأثیر و تاأثر «بوی جوی مولیان» رودکی و بوی جوی سایر خیابان‌های منتهی به آن مثل خیابان آزادی و خس و خاشاک داخل آنها با تصنیف‌های انتخاباتی مانند: «وطن ای جان و تنم، وطنم... وطنم»

در زمینه‌های بیان شده و هم‌چنین سایر موارد مشابه، نگارنده حاضر است بدون هیچ چشم‌داشتی (ولو نقدی و جنسی) با کمال حیف و میل به عنوان استاد راهنما، دانشجویان مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری را راهنمایی کند.
دانشجویان علاقمند تمامی دانشگاه‌های دولتی، آزاد و مازاد و غیره (به استثنای دانشگاه معلوم الحال زنجان!) می‌توانند به اینجانب مراجعه کنند. خیال‌شان تخت باشد که با دست پر مراجعت خواهند کرد.
سایر اساتیدی که می‌توان از ایشان بعنوان: استاد راهنما، استاد مشاور، استاد مدعو، استاد پروازی، استاد ذخیره، داور و ... عبارتند از:

• دکتر افشین یدالهی
• دکتر شاهکار بینش پژوه
• دکتر سیاوش قمیشی
• دکتر سیامک بهرام پرور
• دکتر محمد رضا ترکی
• دکتر محمد اصفهانی
• دکتر یغما جندقی
• دکتر یغما گلرویی
• دکتر ابن محمود
• دکتر ساسی مانکن

البته باز شایع شده است که مدارک دکترای برخی از اساتید مسلم فوق، مورد تشکیک مشتی خس و خاشاک و عده‌ای حسود و تنگ‌نظر واقع شده است. غافلند از اینکه این کاغذپاره‌ها برای ما هیچ ارزشی ندارد. مهم این است که نام‌بردگان در زمینه تخصصی خویش، مورد اعتماد ما بوده و اینکاره‌اند! من هم در عوض، شکیات این شکات را با شدت 10 ریشتر محکوم ‌مي‌کنم!
امیدوارم که خداوند این افراد کثیرالشک را در اسرع وقت مورد فضل و عنایت خود قرار دهد و به راه راست هدایت‌شان کند. آمین!

این نوشته در آی طنز: فیتیله‌پیچ کردن مقامات موسیقی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:31  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

از دســت و زبـان كه بـر آيد؟

كز عهده‌ي شعرش(!) بدرآيد

 

از آنجا كه احتمالا خوانندگان اين وبلاگ، بيشتر از خوانندگان وبلاگ‌هاي ديگر به "سعدي" عليه‌الرحمة علاقه‌مندند، يكي از غزل‌هاي دلكش و به‌ياد ماندني‌ شيخ اجل را (كه پيشتر مورد عنايت استاد شجريان قرار گرفته است)، مجددا مورد عنايت ويژه و رندانه‌ي خويش قرار مي‌دهيم! باشد كه در روز بزرگداشت ايشان، مايه‌ي عبرت دوستان قرار گيرد!

در ايام نوروز 86، كه خداوند شير رحمت را باز كرده و شورش را در آورده بود، شيراز بودم. در آرامگاه سعدي، ديدن حوض آبي كه ملت بنا به وسع‌شان(!) در آن پول (سكه و اسكناس!!) مي‌ريختند، برايم جالب‌ناك بود!

ضمنا از شيخ اجل نيز تقاضامنديم چنانچه اين وبلاگ را مي‌خوانند و به اينترنت پرسرعت يا wireless  نيز متصل هستند، دعوت‌نامه‌ي زيارت‌ مجددشان را براي‌ما ايميل نمايند! هيچ‌گونه اهمال‌كاري نيز در اين فقره پذيرفته نيست، چرا كه الحمدلله با وجود دفاتر خدمات مشتركين مخابرات، حالا اكثر روستاهاي كشور (4600 روستا) به امكاناتي از اين دست، دسترسي دارند!

(متقاضیان براي اطلاعات بيشتر به آگهي‌هاي تلويزيوني مراجعه کنند!)

 

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشـم         نبـود بر ســر آتـش ميسرم كه نجــوشـــم
بهوش بودم از اول كه دل بكس نسپارم         شمايل تو بديدم، نه صبر ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت به‌گوش جان من آمــد        دگر نصيحت مردم حکايت‌ است به گوشـم
مگر تو روي بـپـوشي و فـتنه باز نشانی        كه مـــن قـــرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كــه در سماع نيايـم        كــه گــر بـپـاي در آيــم، بدر برند بـــدوشم
بيا به‌صلح من امروز و در کنار من امشب       كه ديده خواب نكردست از انتظار تو دوشم
مــرا به‌هيچ بدادي و مـن هـنـوز بــر آنـم         كــه از وجود تو موئي به‌ عالمي نـفـروشـم
بزخم خورده حكايت كنم زدست جراحت        كه تندرست ملامت كـنـد چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي، طريق عشق رها كن       سخن چه فايده گفتن، چو پند مي‏ننيوشم؟
به‌ راه باديه رفتن به از نشستن بــاطــل        وگــر مـراد نيابم، به‌قـــدر وســع بـكـوشــم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:33  توسط رند عالم‌سوز  | 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

 

گنجشك‌هاي مست از طعم لبت

بلبل شدند از بس‌كه شهد‌آلود بود

 

"توارد" از آن دست مسائلي است كه گاهي گريبانگير شعرا مي‌شود. نوعي واردات شعر! بديهي است كه اين واردات و صادرات نيز تابع قوانين شرعي و شعري خاصي مي‌باشند. يكي‌اش اين كه يك مضمون، بيت يا تصوير مشابه بايد همزمان به ذهن دو شاعر خطور كند و آنها هم سرضرب آن را مكتوب و منتشر نموده و به سمع و نظر دو شاهد عاقل و بالغ برسانند.

پيشتر كه رسانه‌هاي مدرن و سريع‌السير امروزي وجود نداشت، توارد اغلب محل اشكال و مرافعه بود. امروزه هستند اساتيدي كه آنلاين شعر مي‌سرايند و تشنگان آثار خود را سيراب مي‌نمايند. لذا در عصر تكنولوژي كه فاصله‌ي بين زمان سرايش اثر تا زمان انتشار آن به حداقل رسيده است، "توارد" به يكي از غامض‌ترين مسائل مملكتي تبديل شده كه حل آن از مسأله‌ي فيثاغورث نيز سخت‌تر است. شده است قوزبالاقوز!

عرض كرديم كه قوانين واردات و صادرات لازم‌الرعايه هستند. منتها بعضي بزرگان كه در امور شعري - علي‌الخصوص شعر "ارز"شي- سر رشته دارند، به لحاظ پاره‌اي مسائل مالياتي، چندان دربند تكميل اظهارنامه گمركي جهت ابيات وارداتي نمي‌باشند. منجمله ايشان، كه اصلا و ابدا تصميم ندارد به اين شعر شاملو (به‌عنوان منبع الهام) اشاره كند كه: "بوسه‌هاي تو / گنجشكان پرگوي باغند!"

شاملوي بيچاره كه دستش از اين دنيا كوتاه است و نمي‌تواند يقه‌ي اين شاعر مفت‌خور را بگيرد! اما "بهمن قبادي" كه حي و قايم است. روز روشن برداشته از روي عنوان فيلم وي (زماني براي مستي اسب‌ها) كپي و در يك حركت ايذايي گنجشكان بي‌نوا را اسير و گرفتار كرده ‌است.

از سوي ديگر به‌نظر مي‌رسد كه ايشان در لايه‌هاي پنهان اين بيت، به اين افسانه‌ي معروف نظر دارد كه: گنجشك هزار تا جوجه مي‌آورد كه يكي‌اش بلبل مي‌شود. في‌الواقع وجه تمايز بيت فوق‌الذكر با شعر شاملو نيز همين‌جاست. اين يعني اعتلاي افسانه و تكميل كار ناتمام شاملو كه از اين بابت دستشان درد نكند! اما اين چه جور شرابي است كه گنجشك‌هاي يك‌لاقبا را آن‌چنان مست و لايعقل مي‌كند كه دچار توهم خود كم بلبل‌بيني شوند؟!

شاعر گران‌مايه، اگر ذره‌اي به آخر و عاقبت اين بيتش فكر مي‌كرد، به اين نتيجه مي‌رسيد كه: اگر اسب‌ها مست كنند، لابد طاقت خوردن 80 ضربت تازيانه را دارند، اما اين گنجشكان بي‌نوا، جانشان كجا بود كه گنجايش(!) حد شرعي شرب خمر را داشته باشند؟!

اين‌گونه ابيات حاوي كلمات تحريك‌آميز، به‌نوعي نقض غرض نيز محسوب مي‌گردند. تا آنجا كه ما شنيده‌ايم*، آن دسته از مسكرات كه باعث مست شدن هرگونه تنابنده‌اي (اعم از گنجشك يا اسب!) مي‌شود، تلخ و بلكه همچون ذغنبوت مي‌باشد. حالا اين چه اصراري است كه شاعر مي‌خواهد طعم آب‌دهان محبوب خويش را به شرابي شهدآگين (و در اينجا شهدآلود!) تشبيه كند، الله اعلم! بازاريابي مسكرات و منكرات در روز روشن؟! استغفرالله ربي و اتوب اليه.

ضمنا ما تا كنون فكر مي‌كرديم شهد و شيريني چيزهاي خوبي هستند. اما به‌نظر مي‌رسد كه ايشان به‌دليل ديابت مزمن و مرض قندي كه دارد، دشمن هرجور شهدي است كه آن را آلوده فرض مي‌كند.

....

*توضیح: هرگونه گناه و فرجام ناشي از آزمايش و بررسي صحت و سقم اين موضوع توسط خوانندگان فهيم اين وبلاگ، به گردن گوينده و آزمايش‌كننده مي‌باشد. ما بي‌تقصيريم! شنيدن كي بود مانند خوردن!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:50  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

 

در گرگ و ميش صبح چشمانت، عسل

كندو ... نه! جاري‌تر، شبيه رود بود

 

امان از دست اين شاعران نديد بديد! الحق كه قدما درست گفته‌اند: حب الشیء، يعمي و يصم!

چشمان لوچ و باباقوري معشوق را به چشم آهو و اندام قناس و كوتوله ‌واويلايش را به سرو و چنار تشبيه كردن، باعث مي‌گردد كه از سر خواننده‌ي آگاه، دود غليظي متصاعد بشود. كافي است چشمش را باز كند و همچون خيل انبوه متقاضيان، سري به يكي از اين سايت‌هاي دوست‌يابي بزند تا كرور كرور، دلبر اتو كشيده و بتونه‌كاري شده ببيند و از اين جهل مركب بدر آيد!

بيت مشاركتي: چشم بگشا كه جلوه‌ي دلدار ... در تجلي است از در و ديوار!

 

به تصور ايشان، باسن محترم آسمان سوراخ و دلبر خيالي ايشان از آنجا نازل گرديده است. زهي خيال باطل! اصولا وقتي شيئي نازل شد، يعني بهايش پايين آمده و احتمالا ارزش قلمفرسايي نيز ندارد! حتي اگر نازل سوخت‌گيري پمپ‌بنزين باشد!

وحشی بافقی راست گفته است كه: "اگر در ديده‌ي مجنون نشيني ... به‌غير از خوبي ليلي نبيني!"

 

مرسوم است كه چشمان آبي و سبز را به دريا، بركه، گربه و ... تشبيه ‌كنند! اما نديده بوديم كه چشم گرگ را آن‌هم در كنار ميش، عاشقانه تعبير و تفسير كنند. بگذريم كه فروغ فرخزاد در ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد با تعريف از چشمان گرگ‌هاي بلا، مي‌گويد: "سلام اي شبي كه چشم‌هاي گرگ‌هاي بيابان را / به حفره‌هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي‌كني!"

 

مادامي‌كه الاغ زبان‌بسته، به‌تائيد مؤسسه حمايت از حقوق حقه‌ي حيوانات، زيباترين چشم‌ها را در بين مخلوقات دارا است، آوردن اسم ديگر حيوانات در اين بيت، غير از حشو و شير تو شير شدن بيت، چه مي‌تواند باشد؟! به‌راستي چرا برخي شاعران مدعي روشن‌فكري، در اشعار خود تبعيض‌نژادي را رواج مي‌دهند؟ مگر اين طفلي، كره الاغ كدخدا (كه يورتمه ميره تو كوچه‌ها)، چه جفتكي به اسافل ايشان زده كه حقش را اين‌گونه ناجوانمردانه هپلي هپو مي‌كنند؟

 

ضمنا ما با اين‌همه كمالات، بالاخره از اين بيت درنيافتيم كه چشم معشوق ايشان، چه رنگي است! خاكستري(گرگي)؟ ميشي؟ عسلي؟ آبي؟ و يا ... در اين‌خصوص نقدا توصيه مي‌گردد كه به يك چشم‌پزشك حاذق مراجعه و با وي شور و مشورت كنند. اين يك قلم در تخصص ما نيست!

 

دست آخر اينكه چشم معشوق را به كندو و قي صبحگاهي موجود در اطراف چشم را نيز به عسل تشبيه كردن از آن تشبيه‌هاي دل‌ناچسبي است كه تو كَت (و ايضا كُت) هيچ صاحب‌ذوقي نمي‌رود. چه برسد به ما! ضمنا در مورد قي چشم دلبرشان نيز احوط آن است كه از چشم‌پزشك مربوطه، دارويي درخواست نمايند. يحتمل چشم ايشان دچار سرماخوردگي خفيف شده است!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:9  توسط رند عالم‌سوز  | 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

 

خورشيد وقتي آمد از آغوش كوه

از چشم سرخش خستگي مشهود بود

 

تا جايي‌كه بنده اطلاع دارم، خورشيد به پشت كوه مي‌رود نه به آغوش كوه و لابد مستقيما از همان‌جا باز مي‌گردد! من مانده‌ام كه حضرت شاعر، چگونه به خودش اجازه مي‌دهد كه خورشيد خانم بيچاره را، بدون توجه به واقعيات فيزيكي و علائقش، به آغوش كوه خاصي ببرد! انگار شهر هرت است!

از لحاظ علم نجوم، بسته به اينكه ناظر در چه نقطه‌اي از جهان ايستاده باشد، هم‌آغوشي خورشيد با يك كوه خاص اتفاق مي‌افتد! حال ممكن است براي برخي منجمان، اين توهم پيش بيايد كه خداي نكرده، زبانم لال!، خورشيد خانم با همه‌ي كوه‌ها سَر و سِرّي دارد!!

بيت شاهد: مجو درستي عهد از جهان سست نهاد ... كه اين عجوزه عروس هزار داماد است!

درحالي‌كه دامان گرم و نوراني خورشيد، كه في‌نفسه جزو مطهرات مي‌باشد، از هرگونه اتهامي مبرا است.

ابياتي از اين دست كه داراي بار اروتيك هستند، بيشتر به درد قشر اندکی از نسل جوان و تشنه‌ي هم‌آغوشي مي‌خورد و بازخواني آنها، بعد از رفع تشنگي، پشيزي هم نمي‌ارزد! اين طور غزل‌سرايي، ضمن اين‌كه آب در هاون كوفتن بوده و هيچ باري از دوش ادبيات اين مرز و بوم بر‌نمي‌دارد، براي صاحبش نيز قوزبالاقوز خواهد شد!

اگر خورشيد خانم از ايشان شكايت كرده و ادعاي شرف بنمايد، عجالتا ايشان چه شكري مي‌خواهد بخورد؟ بالفرض هم كه شكايتي از سوي خورشيد دركار نباشد؛ اگر مدعي‌العموم، به دليل تشويش و تهییج اذهان عمومي و استفاده‌ي تحريك‌آميز از الفاظ، لنگ ايشان را به دادگاه بكشد و نام‌برده را يك‌لنگه‌پا نگهدارد، چه جوابي براي هيئت منصفه خواهد داشت؟!

و اما در باب سرخي چشم خورشيد خانم در صبحگاهان؛ اين رويداد علمي (كه در تداول عامه، از آن به فلق يا طلوع تعبير مي‌گردد) هزار و يك علت مي‌تواند داشته باشد و علتش فقط و فقط، خستگي و بدخوابي نام‌برده نيست. از سرماخوردگي و كم‌خوابي بگيريد تا زل زدن‌هاي بيش از حد به صفحه‌ي كامپيوتر(!) و چت كردن‌‌هاي يواشكيِ شبانه‌ با ساير ستاره‌هاي كهكشان راه شيري!

حالا كاري نداريم كه سرخي چشم، مي‌تواند به دليل خماري مفرط يا نشئگي ناشي از استعمال مواد افيوني نظير حشيش و گراس نيز حادث گردد! كه البته اين آخري با توجه به خواب طولاني‌مدت خورشيد خانم، چندان هم بي‌ربط به‌نظر نمي‌رسد. دست‌يابي به اين كشف و شهود، در عالم هپروت، براي اهل عمل(!) سهل‌الوصول‌تر مي‌تواند باشد.

اينكه مرد رند به ضرس قاطع اعلام مي‌كند كه سرخي چشم خورشيد، به علت خستگي ايشان است، هزاران حرف و حديث به‌دنبال خود دارد! كافي است كه با نگاهي دقيق‌تر ارتباط بين كلمات "آغوش"، "كوه"، "چشم"، "سرخ"،"خستگي" و "مشهود" را پيگيري نماييد تا ببينيد يك تصوير دم‌دستي سهل‌الوصول، چه تبعات منفي‌اي را مي‌تواند به‌دنبال داشته باشد.

به‌هرحال، نقدا توصيه‌ي اكيد ما اين است كه كمتر در پي تصاوير جنجال‌برانگيز باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:51  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

 

شب‌هاي من شب بود، قيراندود بود

نام‌برده عموما علاقه دارد كه خودش را تافته‌ي جدابافته فرض كند. يك‌جور خودرنجور خواهي مزمن دارد! شايد هم ماژوخيسم! از فحواي مصراع، اين‌طور برمي‌آيد كه به‌زعم وي شب‌هاي ديگران، شب‌هاي آفتابي يا حداكثر مهتابي است و تنها شب اوست كه ديجور است! همين ديگر! اگر مختصري مطالعه مي‌داشت، لابد اين بيت حافظ را مي‌ديد كه: "شب تاريك و بيم موج و گردابي ... الي آخر"!

زبان ما كه مو درآورد ازبس به اين جوان‌ها(!) ‌گفتيم مطالعه كنيد و به خرجشان نرفت! علي‌ايحال توصيه‌ي مؤكد بنده به امثال ايشان اين است كه به جاي شعر گفتن، گاهي هم شعر بخوانند! آن‌هم نه فقط شعر قدما، بلكه ضروري است كه به متأخرين هم التفات ويژه مبذول دارند.

مصراع كاربردي: "ز من پر گفتن، از تو كم شنيدن؟!"

ازسوي ديگر، تلاش مذبوحانه‌ي ايشان در دست‌يابي به يك زبان خاص من‌درآوردي، قابل تحسين است. لكن اين ره كه ايشان مي‌رود به قبرستان (يا قبرس) است! سعي وي بر اين است كه به تلفيقي از زبان آركائيك و زبان مدرن دست بيابد. زهي خيال باطل! در ادبيات يا بايد رومي رومي (یا نهایتا سعید ارومی!) بود يا زنگي زنگي!  اگر به برخی(!) برنخورد، باید بگویم که راه‌راهی و گورخر بودن نفعي ندارد!

باز جاي شكرش باقي‌ است كه در صرف زمان اين شب، به ماضي ساده رضايت داده‌اند و الا اگر بنا بود از ساير زمان‌ها -مثلا حال استمراري- استفاده كنند، مستمرا حال‌گيري مي‌شد! ان‌شاءالله كه در سايه‌ي دولت عدالت‌گستر نهم، با برق‌دار شدن همه‌ي در و دهات، مشكل تاريكي ‌محله‌ي زندگي ا‌يشان نيز حل شده باشد. الهي آمين!

اگر تعبير "قيراندود" را حلاجي كنيم، از سه كلمه‌ي "قير+ اندر+ دود" تشكيل شده است كه در اثر كثرت استفاده(!) جزء "در" از كلمه‌ي "اندر" افتاده است! البته برخي نيز معتقدند كه "قير+ اندود" درست‌تر است. اين‌قدر كه به عقل خودمان هم مي‌رسيد. لابد غرض و مرضي داشتيم كه آن يكي معني را شكافتيم!

از لحاظ فيزيولوژي و علم‌الاشياء، قير يكي از مشتقات نفتي است كه غالبا در آب‌بندي كردن جاهايي كه نم پس مي‌دهد (مثل پشت‌بام‌ها) كاربرد دارد.

آگهي/ميان‌پرده‌ي بازرگاني: قير پالايشگاه اصفهان، مرغوب‌ترين و معروف‌ترين نوع قير است كه باعث مي‌شود هيچ‌عضو و مكاني - ولو ذره‌اي- نم پس ندهد!!

قير همچنين در آسفالت كردن معابر عمومي و خصوصي، كاربرد بسيار دارد. از موارد استفاده‌ي ديگر قير، استعمال آن به‌شكل داغ و به‌همراه قيف در تأديب و تدريس علم ادبيات به گناه‌كاران مي‌باشد. جهنم كه مثل اينجا نيست كه يك روز قير نباشد، يك روز قيف، يك روز هم مسئول مربوطه!

...

فعلا که ادامه دارد

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:28  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

 

ادامه از: شب‌هاي تو نزديك صبح زود بود

 

الله‌اكبر از اين عمق‌گرايي و همه‌جانبه‌نگري! اين‌همه تفسير متضاد و تعبير متعالي آن‌هم در يك مصراع؟! بالشخصه معتقدم كه شعر بايد عمق داشته باشد. شعر بايد لايه لايه باشد مثل توپ پلاستيكي چند لايه كه براي فوتبال گل‌كوچك خوب است. در برداشت اول، خواننده چيزهايي دستگيرش مي‌شود. اما اگر حوصله به خرج دهد (چيزي كه در عصر سرعت، اينترنت و وبلاگ امكان‌پذير نيست) در خوانش‌هاي بعدي، قاعدتا برداشت‌هاي مقرون به‌صرفه‌تري خواهد داشت. حكما مفاهيم و تصاويري از شعر بر وي آشكار مي‌شود كه نگو و نپرس! هرچه بيشتر بخواند، بيشتر گيرش مي‌آيد.

ابوعلي‌‌سينا در اين باب مي‌فرمايد: "تا بدانجا رسيد دانش من ... كه بدانم همي كه نادانم!"

يكي از دلايلي كه باعث مي‌شد نوپردازان بخواهند پدر شعر كلاسيك را دربياورند، همين سرسري خواني اشعار شاعران بزرگ(!) است. شعري كه سرسري و زوركي گفته شود، لابد سرسري و به‌ضرب پس‌گردني هم خوانده مي‌شود و اين مخالف هنر در جامعه‌ي دموكراتيك امروز است. روش‌هاي تندخواني و تقويت حافظه، به‌درد كنكور (گیریم که کنکور ادبیات!) مي‌خورد نه كشف و شهود در ادبيات!

بالفرض اگر اين مصراع را اين‌گونه ببينيد و بخوانيد، درك‌تان زمين تا آسمان توفير خواهد داشت:

شب‌هاي

             تو

                 نزديك

                         صبح

                               زود

                                    بود!

بدیهی است که شعر با هنرهاي ديگر از جمله نقاشي، نردبان سازی و ... ، ارتباط تنگاتنگ دارد. سهراب سپهري و طاهره صفارزاده نمونه‌هاي خوبي براي اين ادعا هستند. نگاه كنيد به شعرهاي ترسيمي خانم صفارزاده، تا موضوع به درستي دست‌تان بيايد.

اين‌طور چينش و خوانش، مصراع موصوف را به يك شعر سپيد پرمحتوا تبديل خواهد نمود. حالا وزن دارد، خوب داشته باشد! اينجا خلاء نيست كه الزاما احساس بي‌وزني به آدم یا شعرآدم دست بدهد! وجه تسميه‌ي اين مصراع به شعر سپيد، يكي موسيقي داخلي و ديگري قافيه‌ي‌ دروني شعر است. سه ديگر همين نزديك بودن به سپيده‌ي صبحي است كه در شعر مستتر مي‌باشد و شاعر كشف اين كدها و كليدها را به مخاطب واگذاشته است. مخاطب هم بالاخره شعور دارد و لابد چيزهايي – حداقل به اندازه شاعر- حالي‌اش مي‌شود! خوانندگان را (از هرنوع، ولو پاپ!) نبايد دست‌كم گرفت. زياده‌گويي و دست‌كم گرفتن ذهن چالش‌گر و خلاق مخاطب فهيم، مشكل بسياري از شاعران و منتقدان (حتي راقم اين سطور!) در تمامي اعصار بوده است.

در اين هاگير و واگير، برخي كوتوله‌هاي سياسي-ادبي و كوته‌نظراني كه فقط نوك بيني‌شان را مي‌بينند، چشم ديدن شاعران جوان خوش‌آتيه‌اي مثل ايشان را ندارند. با وجود همچو شاعران نازك‌انديش معناگرايي و چنين اشعار نغز و لطيفي، مگر مغز آدم پاره‌سنگ بردارد كه بيايد و چنين پرت و پلاهايي بگويد كه:

مصراع: آهاي! آهاي! يكي بياد يه شعر تازه‌تر بگه!!

لابد شاعر مصراع فوق، خبر ندارد که جواب "های"، "هوی" است وگرنه در روز روشن عربده نمی‌كشيد! خوشبختانه برخي هنرمندان متعهدمان، پاسخ دندان شكني به ايشان داده‌اند تا حسابي روي‌شان كم بشود. در يكي از فيلم‌ها (اگر اشتباه نكنم ‌بايد "دزد عروسك‌ها" باشد)، هنرپيشه ديوسيرت فيلم، با صداي بلند مي‌غريد: "آهاي، آهاي، آهاي ننه! من گشنمه!" به‌هرحال، كلوخ‌انداز را پاداش سنگ است! اين مصراع احتمالا پاسخي است بر هاي و هوي مذكور.

 

در مجموع، باتوجه به اشعار ديگري كه از اين شاعر جوان رو به قبله (که تحقيقا یک پایش لب گور است!) در گوشه و كنار ديده‌ام، معتقدم كه اين حُسن مطلع چندان هم به هنرمندي وي مربوط نمي‌شود. به نظر من اين مصراع علي‌الاصول هديه‌ي خدايان است و ايشان در اين ميانه، تنها حكم يك ميرزابنويس را دارد و لاغير! شايد هم از دستش در رفته باشد. وگرنه از قديم نمي‌گفتند: "گاه باشد كه كودكي نادان(!) ... به خطا بر هدف زند تيري".

 

تا آنجا كه من در اشعار ايشان غور كرده‌ام، دريافته‌ام غمي كه در اكثريت قريب به اتفاق شعرهاي ايشان موج مي‌زند، في‌الواقع غم عشق است!

مصراع: پدر عشق بسوزد كه سبب‌ساز غم است!

نقدا، آسماني يا زميني بودن اين عشق، در نتيجه‌گيري ما چندان حائز اهميت نبوده و اصولا به ما هم مربوط نمي‌باشد كه در زندگي شخصي كسي تحقيق و تفحص (فضولي سابق) بنماييم! آنچه مشهود است اينكه برخي "آدم"ها سيب آسماني (درختي) دوست دارند و برخي هم سيب‌زميني! مهم اين است كه هردو سيب هم خوردني هستند و هم براي سلامتي آدميزاد لازم!

خلاصه در مورد اين مصراع آسماني و فضل خدايان هرچه بگويم، باز هم نمي‌توانم حق مطلب را ادا كنم. سعدي در تاييد فرمايش ما مي‌فرمايد: "فضل خداي را كه تواند شمار كرد". به تعبير ديگر:

"هي عمو! شرح بر اين شعر نه در طاقت توست ... عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري"

...

فعلا که ادامه دارد

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

 

شب‌هاي تو نزديك صبح زود بود

 

عجب مطلع متناسب و عجب طلوعي! اين تعبير شاعرانه، به دليل اشاره‌اي كه به مطلع فجر دارد، زيباترين مطلعي است كه شاعر مي‌توانسته براي اين غزل عاشقانه انتخاب كند. به‌‌طوري كه در سوره‌ي مباركه‌ي قدر آيه‌ي 5 مي‌خوانيم:

"سلامٌ هِيَ علي مطلع الفجر ... اين شب رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه ".

شاعر مي‌خواسته با خلق اين مصراع، ما را به حال و هواي شب‌هاي قدر و ماه مبارك رمضان ببرد. اوقاتي كه پس از طي قريب به دو ثلث از ماه روزه، مؤمنين و مؤمنات روزه‌دار، تاحدودي به تهذيب نفس لامصب(!) دست يافته و آماده‌ي گرفتن انواع حاجات شرعي خويش هستند. مولانا در اين باب مي‌فرمايد:

چند خوردي چرب و شيرين از طعام ... امتحان كن چند روزي در صيام

اين دهان بستي، دهاني باز شد   ... تا خورنده‌ي لقمه‌هاي راز شد

البته مولانا دقيقا عنوان نكرده‌اند كه دهان ثانويه‌ي موصوف، تا چه ميزاني باز شده است. درهرصورت(!)، گشادگي و گشودگي مربوطه، خيلي هم مهم نيست. بگذريم.

 

از ديگر سوي، اين مصراع وامي ظريف از شعر معروف: "اندكي صبر، سحر نزديك است" محسوب گرديده و يادآور خاطرات روزهاي خوش منتهي به دوم خرداد 76 مي‌باشد. به‌همين سادگي 10 سال گذشت! به‌زعم من، شاعر در زمينه‌ي (بك‌گراند) شعرش، قصد دارد در دهمين سال‌گرد حماسه‌ي دوم خرداد، زيركانه ذهن مخاطب را درگير سياسي‌بازي نمايد! آن‌هم در ابتداي غزلي كه بنا است عاشقانه باشد. خيالش مي‌رسد ميرزاده‌ي عشقي است! جل‌الخالق از اين جماعت آب‌زيركاه! آهاي شاعر! حواست هست چه مي‌گويي؟ مگر دوره‌ي مشروطيت است؟ چند بار تا حالا در دانشگاه مشروط شده باشي، خوب است؟!

بيت زيركانه: "مغرور مشو به اين‌كه خواندي ورقي ... زآن روز حذر كن كه ورق برگردد"!

مگر نمي‌خواهي سر سالم به گور ببري؟ اين حرف‌ها قباحت دارد! دوره‌ي اين قرتي‌بازي‌ها ديگر گذشته است.

بيت اصلاح‌طلبانه: بشنو پند (بزرگان) و مكن قصد دل‌آزرده‌ي خويش ... ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده‌ي[گفته‌ي] خويش!

 

البته تعابير ديگري نيز بر اين مصراع مترتب است كه اهم آنها به‌قرار ذيل است:

 

به‌نظر مي‌رسد كه دلبر موردنظر شاعر، از قبيله‌ي لات‌هاي شب‌گرد است كه ساعت 12 شب، تازه سرشب‌شان است! اين‌گونه است كه تا اين قلندران بخواهند دوري در خيابان‌هاي منتهي به منزل محبوب خويش بزنند، شب به صبح انجاميده است! اين موضوع را همين‌طور كشكي و كتره‌اي عرض نمي‌كنيم، چرا كه ايشان در اين زمينه‌ سابقه‌دار محسوب مي‌شوند. اگر به سوابق ادبي ايشان مراجعه بفرماييد، احتمالا چيزهايي دستگيرتان مي‌شود!

 

ديگر اين كه احتمالا شخص مورد اشاره‌ي شاعر، (همان دلبر نازك‌نارنجي!) ملّبس به لباس رفتگران زحمت‌كش شهرداري است و از اين راه ارتزاق مي‌كند. لذا وقتي متعلقه‌ي ايشان در تهديدهايي كه نثار فرزندان وروجك و شيطانش مي‌نمايد و مي‌گويد: "بذارین شب باباتون بياد، بهش مي‌گم!" ، منظورش از شب، همان صبح زود است كه ايشان به خانه باز مي‌گردد!

...

فعلا که ادامه دارد

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:7  توسط رند عالم‌سوز  | 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

  

مقدمه:

اول بنا نبود بسوزند عاشقان

بعدا قرار شد كه بسوزند عاشقان!

بنا نداشته و نداريم كه چنين افعال قبيحه‌اي از ما سر بزند. زدن پنبه‌ي شعر يك شاعر يك‌لاقبا، آن‌هم به نوعي كه ديگر نتواند بين سر و همسر، سرش را بلند كند، راسته‌ي كار ما نبوده، نيست و نخواهد بود.

حتي اگر آن شاعر، نيمه‌ي پنهان خودمان باشد. چرا كه اين‌كار باعث مي‌گردد وي حتي در خفا هم نتواند مصراعي از آن اثر ادبي را براي محبان و محبوبانش بخواند، و چه بسا –اگر بي‌ادبي نباشد- به حيات ادبي خود خاتمه بدهد و خونش گردن ما بيفتد! خدا را خوش نمي‌آيد.

اما چه مي‌شود كرد كه ضعيفه‌ي ايشان با ارسال كامنت‌‌هاي جان‌سوز پياپي، زانوان پرتوان ما را در طي اين مسير صعب‌العبور سست نمودند، از بس‌كه پيغام پسغام فرستادند! شما را به خدا مي‌بينيد؟ به‌هرحال ما هم ناسلامتي آدم تشريف داريم و دلمان براي ايشان مي‌سوزد.

ضمنا وقتي كه حق‌التحريف و حق التضييع (حق ضايع‌كردن) مناسبي نيز براي نقد اين شعر عاشقانه (كه از سن و سال ايشان بعيد بود) به‌ما پيشنهاد گرديد، مختصري در عقايدمان مبني بر نزدن پنبه‌ي ديگران، تجديد نظر فرموديم. بالأخره زندگي خرج دارد!

حافظ كه خودش دم از رندي مي‌زد، سر پيري (و معركه گيري)، فرمود كه:

پيرانه سرم عشق جواني به‌سر افتاد ... وآن راز كه در پرده نهفتم، به‌در افتاد.

 

عجالتا اگر به شمارنده‌ي مطالب وبلاگ ايشان دقت نماييد، ملاحظه مي‌فرماييد كه غزل موصوف، پنجاهمين مطلب ايشان است. قديم‌الايام، وقتي سن به 50 مي‌رسيد به چندجا فشار وارد مي‌شد! اما انگار به نظر مي‌رسد اين فشارها، زانوان ايشان را محكم‌تر كرده است كه در اين سن و سال، تازه به سراغ غزل عاشقانه مي‌روند!

بيت كاربردي: اي كه پنجاه رفت و در خوابي ... مگر اين چند روزه دريابي!

 

علي‌ايحال چون فرموده‌اند: "تا تواني دلي به‌دست آور ... دل شكستن هنر نمي‌باشد" ، به واسطه‌ي مذكور (و در اينجا مأنوث!) گفتيم: باشد، فقط همين يك‌بار! اما يادتان باشد كه خودتان خواستيد! چون‌كه ما اصولا بنا نداريم به شغال باج بدهيم!!

بيت مونتاژي: "رند عالم‌سوز" را تقصير چيست؟! ... نازنين! خود كرده را تدبير نيست.

 

اگرچه بالشخصه معتقدم (ساير آدم حسابي‌ها نيز بر همين عقيده‌اند) كه ايشان حق چنداني به گردن ادبيات اين مملكت ندارند و في‌الواقع عددي محسوب نمي‌گردند، اما بالشخصه شاهد بوده‌ام كه بر گردن اديبان اين مملكت حق دارند. چرا كه در پاره‌اي اوقات، برخي از آنها را بطور تمام‌وقت يا پاره‌وقت سركار گذاشته‌اند!

بگذاريد در پست‌های بعد به سراغ غزل ايشان برويم. چون قرار نيست حاشیه از متن، درازتر باشد. زيرا بزرگان فرموده‌اند:

"عليكم بالمتون، لا بالحواشي"!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:24  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

تأخير در به‌روز رساني وبلاگ را به هر حسابي كه بگذاريد، كار ناشايستي است! اما به نظر مي‌رسد كه اين "مرد رند" يك چيزي‌اش مي‌شود! امروز بعد از 10 روز بي‌خبري، يك‌كاره آمده و شعر عشقولانه تحويل ما و شما مي‌دهد! اين همه موضوع داغ اجتماعي و فرهنگي دست به نقد، را ول ‌كرده و مثل جوانك‌ها مي‌زند زير آواز و دل‌اي‌دل كنان براي ما ول مي‌گردد!

مي‌گويم: بردار مطلبي در باب ديدار متكي و رايس، بوسه‌ي دردسرساز مستر پرزيدنت، آب در نمايشگاه كتاب، فاز جديد جمع‌آوري ديش‌ها، روكم‌كني در خيابان‌ها و از اين قبيل موضوعات Hot اجتماعي بنويس.

 مي‌گويد: الا و لله! همين است كه هست! بودور كی وار! مگر ما دل نداريم كه عشقولانه بنويسيم؟!

مي‌گويم: عزيز من! آخر سن و سالي از تو گذشته و اين قرتي بازي‌ها ديگر به تو نمي‌آيد!

مي‌گويد: كجاي كاري برادر! دود از كنده بلند مي‌شود! من پيرم و مي‌لرزم؟! به صدتا جوون مي‌ارزم!

...

ئه‌ئه‌ئه! همين است ديگر! به بچه(!) كه رو بدهي، ممكن است كار دست شما و خودش بدهد! خوب است در پست قبلي گفته بوديم كه چه مي‌كنيم با كساني كه در امنيت اجتماعي اخلال ايجاد ‌كنند! مثل اينكه برخي‌ها، حرف حساب به گوش‌شان نمي‌رود. لابد گوش‌شان از اين حرف‌ها پر است!

باشد!

عجالتا فردا بياييد و غزل عاشقانه‌ي مرد رند را بخوانيد تا سر فرصت حالي‌اش كنم كه دنيا دست كيست. بالاخره نوبت ما هم مي‌شود. نمي‌شود؟

...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:4  توسط رند عالم‌سوز  |