نقد و نقبي بر غزل عشقولانهي مرد رند
ادامه از: شبهاي تو نزديك صبح زود بود
اللهاكبر از اين عمقگرايي و همهجانبهنگري! اينهمه تفسير متضاد و تعبير متعالي آنهم در يك مصراع؟! بالشخصه معتقدم كه شعر بايد عمق داشته باشد. شعر بايد لايه لايه باشد مثل توپ پلاستيكي چند لايه كه براي فوتبال گلكوچك خوب است. در برداشت اول، خواننده چيزهايي دستگيرش ميشود. اما اگر حوصله به خرج دهد (چيزي كه در عصر سرعت، اينترنت و وبلاگ امكانپذير نيست) در خوانشهاي بعدي، قاعدتا برداشتهاي مقرون بهصرفهتري خواهد داشت. حكما مفاهيم و تصاويري از شعر بر وي آشكار ميشود كه نگو و نپرس! هرچه بيشتر بخواند، بيشتر گيرش ميآيد.
ابوعليسينا در اين باب ميفرمايد: "تا بدانجا رسيد دانش من ... كه بدانم همي كه نادانم!"
يكي از دلايلي كه باعث ميشد نوپردازان بخواهند پدر شعر كلاسيك را دربياورند، همين سرسري خواني اشعار شاعران بزرگ(!) است. شعري كه سرسري و زوركي گفته شود، لابد سرسري و بهضرب پسگردني هم خوانده ميشود و اين مخالف هنر در جامعهي دموكراتيك امروز است. روشهاي تندخواني و تقويت حافظه، بهدرد كنكور (گیریم که کنکور ادبیات!) ميخورد نه كشف و شهود در ادبيات!
بالفرض اگر اين مصراع را اينگونه ببينيد و بخوانيد، دركتان زمين تا آسمان توفير خواهد داشت:
شبهاي
تو
نزديك
صبح
زود
بود!
بدیهی است که شعر با هنرهاي ديگر از جمله نقاشي، نردبان سازی و ... ، ارتباط تنگاتنگ دارد. سهراب سپهري و طاهره صفارزاده نمونههاي خوبي براي اين ادعا هستند. نگاه كنيد به شعرهاي ترسيمي خانم صفارزاده، تا موضوع به درستي دستتان بيايد.
اينطور چينش و خوانش، مصراع موصوف را به يك شعر سپيد پرمحتوا تبديل خواهد نمود. حالا وزن دارد، خوب داشته باشد! اينجا خلاء نيست كه الزاما احساس بيوزني به آدم یا شعرآدم دست بدهد! وجه تسميهي اين مصراع به شعر سپيد، يكي موسيقي داخلي و ديگري قافيهي دروني شعر است. سه ديگر همين نزديك بودن به سپيدهي صبحي است كه در شعر مستتر ميباشد و شاعر كشف اين كدها و كليدها را به مخاطب واگذاشته است. مخاطب هم بالاخره شعور دارد و لابد چيزهايي – حداقل به اندازه شاعر- حالياش ميشود! خوانندگان را (از هرنوع، ولو پاپ!) نبايد دستكم گرفت. زيادهگويي و دستكم گرفتن ذهن چالشگر و خلاق مخاطب فهيم، مشكل بسياري از شاعران و منتقدان (حتي راقم اين سطور!) در تمامي اعصار بوده است.
در اين هاگير و واگير، برخي كوتولههاي سياسي-ادبي و كوتهنظراني كه فقط نوك بينيشان را ميبينند، چشم ديدن شاعران جوان خوشآتيهاي مثل ايشان را ندارند. با وجود همچو شاعران نازكانديش معناگرايي و چنين اشعار نغز و لطيفي، مگر مغز آدم پارهسنگ بردارد كه بيايد و چنين پرت و پلاهايي بگويد كه:
مصراع: آهاي! آهاي! يكي بياد يه شعر تازهتر بگه!!
لابد شاعر مصراع فوق، خبر ندارد که جواب "های"، "هوی" است وگرنه در روز روشن عربده نمیكشيد! خوشبختانه برخي هنرمندان متعهدمان، پاسخ دندان شكني به ايشان دادهاند تا حسابي رويشان كم بشود. در يكي از فيلمها (اگر اشتباه نكنم بايد "دزد عروسكها" باشد)، هنرپيشه ديوسيرت فيلم، با صداي بلند ميغريد: "آهاي، آهاي، آهاي ننه! من گشنمه!" بههرحال، كلوخانداز را پاداش سنگ است! اين مصراع احتمالا پاسخي است بر هاي و هوي مذكور.
در مجموع، باتوجه به اشعار ديگري كه از اين شاعر جوان رو به قبله (که تحقيقا یک پایش لب گور است!) در گوشه و كنار ديدهام، معتقدم كه اين حُسن مطلع چندان هم به هنرمندي وي مربوط نميشود. به نظر من اين مصراع عليالاصول هديهي خدايان است و ايشان در اين ميانه، تنها حكم يك ميرزابنويس را دارد و لاغير! شايد هم از دستش در رفته باشد. وگرنه از قديم نميگفتند: "گاه باشد كه كودكي نادان(!) ... به خطا بر هدف زند تيري".
تا آنجا كه من در اشعار ايشان غور كردهام، دريافتهام غمي كه در اكثريت قريب به اتفاق شعرهاي ايشان موج ميزند، فيالواقع غم عشق است!
مصراع: پدر عشق بسوزد كه سببساز غم است!
نقدا، آسماني يا زميني بودن اين عشق، در نتيجهگيري ما چندان حائز اهميت نبوده و اصولا به ما هم مربوط نميباشد كه در زندگي شخصي كسي تحقيق و تفحص (فضولي سابق) بنماييم! آنچه مشهود است اينكه برخي "آدم"ها سيب آسماني (درختي) دوست دارند و برخي هم سيبزميني! مهم اين است كه هردو سيب هم خوردني هستند و هم براي سلامتي آدميزاد لازم!
خلاصه در مورد اين مصراع آسماني و فضل خدايان هرچه بگويم، باز هم نميتوانم حق مطلب را ادا كنم. سعدي در تاييد فرمايش ما ميفرمايد: "فضل خداي را كه تواند شمار كرد". به تعبير ديگر:
"هي عمو! شرح بر اين شعر نه در طاقت توست ... عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري"
...
فعلا که ادامه دارد
...