تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ي نطنز

تعطيلات آخر هفته‌ي پيش، دو روزي سر به بيابان گذاشته بودم. نيمه‌‌شب، از سر تفنن و دلتنگی، اس.ام.اسي براي يكي دو تن از دوستان صاحبدل فرستادم.

شاهد ارتباط: شقایق را چه ربطی با شقیقه؟!

آن قلندري كه به روي خودش نياورد و جوابي نفرستاد، منتظر عقوبتش باشد! ان‌شاءالله در یکی از ايام ‌الله خرداد، مفصلا به حسابش خواهم رسيد!

اما سايريني كه بد موقعي  SMSمذكور به دستشان رسیده بود، زير لب گفتند: "بر خرمگس معركه لعنت!" (خبر موثق دارم كه صداهاي ظريفي نيز زیر لب دعاي مذكور را تكميل كردند كه: بيش باد!!)

و اما مسايجه‌ي دوستانه‌ي رند عالم‌سوز و بوالفضول الشعرا  خالي از لطف نيست، بخوانيد:

 

قوت قلب مي‌دهد به حقير

تكه و لطف گاه و بي‌گاهت

مدتي هست سر به من نزدي

كور شد چشم بنده در راهت

 

اي كه از بنده شكوه سر دادي

مـــن به قربان چشم در راهت

من كه هي مي‌فرستمت پيغام

يا به وبلاگ، يا به همــراهت!!

مدتي هست سر به تو نزدم؟!

... آفــرين بـر ضميــر آگـاهت!!

 

نگران گشتم اي رفيق شفيق

چيست حرف پيام كوتاهت؟

هست چيزي كه من نمي‌دانم؟

كاين چنين كرده‌اي جدا راهت!

 

افترا بسته‌اي كه: سر نزنم

به وب شوخ و شنگ و دلخواهت

پس كه بود اين كه دوش، تير كامنت

به كمان كرد و زد به "وب"گاهت؟!

 

حقه‌ي مهر بر همان مهر است؟

شد خيالم از اين جهت راحت

يك دو روزي است خارج از شهرم

بي‌خبر از جمال چون ماهت

اي كه هستي هميشه همراهم

باد دست خدا به همراهت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:51  توسط رند عالم‌سوز  | 

دوستان در هواي صحبت يار

زر فشانند و ما سر افشانيم (سعدي)

 

سالي كه نكوست از بهارش پيداست. عجالتا چند روزي است كه سخت سر به جيب تفكر، تعقل و تعمل (شما بخوانيد: تعامل) فرو برده‌ايم و خيرسرمان كار مي‌كنيم فطير! علت‌العلل تاخير در بروز رساني وبلاگ همين بوده و لاغير. حالا كه آمده‌ايم به اين خانه‌ي خراب شده‌مان سري بزنيم، مي‌بينيم كه غوغايي به‌پاشده است و جمعي از پي شناسايي ما در حال خودسوزي‌اند! لابد گناهش هم به گردن ماست.

يا للعجب! حيرتا! نكنيد اين‌كارها را، آخر و عاقبت ندارد، باباجان من!

به ابيات بيات ذيل توجه بفرماييد:

پاييز :

ما نمایان بنماییم تو را در وبلاگ
تا بدانی چه کسی برف زمین آب کناد !

ما بساط تو بریزیم به هم عالم سوز
تا از آن برف شود رود جدیدی ایجاد !

 

پاييز :

دلمان سوخت دلت فاش شود عالم سوز
تیغ همشیره به داداش شود عالم سوز!

گر شدی دل نگران ازپی این فاش شدن
سفره طنز تو بی آش شود عالم سوز

ما که دانیم که هستی تو دعا کن زین پس
رازتان در دهنم جاش شود عالم سوز!

ما نسوزیم تو را گرچه تو عالم سوزی
تا دلت غرق نیناش ناش شود عالم سوز ...

 

توضيح ضروري: پس از خواندن اين شعر صميمانه و جسورانه، از بس دل‌مان (به انضمام اطراف و اكنافش!) غرق "نيناش ناش" شده، عجالتا در برخي از اعزه‌ي اعضايمان، مجلس جشن و سرور منعقد(!) گرديده است. حضور براي كليه دل‌سوختگان مجاز و بلامانع مي‌باشد!

 

توضيح ضروري‌تر: به گواهی: هركه را بر "مرد رند" و "رند عالم‌سوز" هست ... حق به گردن يا گله در دل، بيايد رو كند ... كه در آستانه‌ي سال نو، من‌باب حلاليت‌طلبي، در وبلاگ قرار داديم و هيچ كس چيزي رو (و حتي نيم‌رو!) نكرد، معلوم شد كه ما "رند عالم‌سوز"يم نه "رند آدم‌سوز"!

در هرصورت(!)، برهمگان واضح و مبرهن است كه پس از سپري شدن زمستان، روسياهي به زغال (يا اگر غليظ‌تر بخواهيم بگوييم به ذغال) مي‌ماند. لذا از همه دوستان صاحب ذوق درخواست مي‌گردد كه براي شناسايي مرد رند، آستين همت بالا زنند، پاشنه‌ي گيوه‌ي خود بركشند و اين بيت را ادامه دهند: جايزه‌اش از طرف بانك پاسارگاز(!) تضمين شده است.

 

رند عالم سوز

مانده تا برف زمین آب شود، همشیره!

 

بوالفضول الشعرا

نام ما بر دلتان قاب شود، همشیره!

هیس! خاموش! مبادا که میان رفقا
این بلوف‌های خفن باب شود، همشیره!

 

توضيح ضروري‌ترتر(!):دوستاني كه اين راز مگو را از خودم شنيده‌ و قول داده‌اند كه لام تا كام زبان باز نكنند، حواس‌شان به قول‌شان باشد! به هواي حليم، توي ديگ نيفتند كه آدم‌فروشي آخر و عاقبت ندارد!!

 

پاييز :

ما بسوزیم تورا تا که نگویید دگر
"مانده تا برف زمین اب شود همشیره"
اینچنین میشود انگاه که از این لحظه
به جهان کاشف نایاب شود همشیره!
تا شدی اب از این اتش پاییز نشان
نشوی "رود" که" سیلاب" شود همشیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:0  توسط رند عالم‌سوز  |