تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ ي نطنز

از بس پیغام و پسغام روی تلفن همراه و چت روم و ایمیلش آمد، کم‌کم داشت هوا برش می‌داشت که شب گذشته به پیشواز "روز دانش‌آموز" برود و سنت حسنه‌ی مناجات روی بام را با حفظ موازین و اجرایی کردن توصیه‌های قبلی تکرار کند.

اما خدا نخواست! لابد برای این که چیزهای دیگری می‌خواست! برخی از خواسته‌ها و نخواسته‌های "معظم له" که به ذهن ناقص من رسانیده شد (تا به ذهن ناقص سایر دوستان برسانم!)، به قرار زیر به هواداران گوشزد می‌شود:

- نزول نعمت‌ به شکل باران شدید اللحن! بطوری که برگزاری مراسم مناجات شبانه روی بام امکان‌پذیر نباشد و اصولا هر نقشه‌ای زیر باران، نقش بر آب ‌شود!
مصراع: شکر خدا که نقشه‌ی ایشان بر آب شد!

- مبارزه با خرافه گرایی و زدودن برچسب نحسی از عدد سیزده! با گشودن چهار طاق درهای رحمت در شب سیزده آبان.
مصراع: لطف الهی بکند کار خویش!

- جلوگیری از برخوردهای فیزیکی و نزدیکی همسایگان با یکدیگر!
خاطره: یکی از برادران همسایه، پیشتر در حین برگزاری مراسم فوق الاشاره، پنجره را باز کرده و گفته بود که: "لطفا خفه شو! وگرنه میام بالا خشتکت را در میارم!" و در ادامه طرفین، از خواهر و مادر و سایر بستگان نزدیک یکدیگر، احوال‌پرسی کردند.
با اجازه‌ی اردلان سر افراز: "باز کن پنجره را ... و به مهتاب؛ نه! ... لطفا تو به باباش بگو: ... وقتی که باد میاد ... خشتکت پرچم باد!"

- افزایش شرکت کنندگان در مراسم ترحیم "خانم دوروتا" که به سلامتی، شب گذشته برگزار شد و  سرسلامتی دادن به "جرونیمو"ی بینوا که در غم از دست دادن هم‌زمان چند عزیز، به پیسی افتاده است.
عرض ‌حال "جرونیمو" به "ویکتوریا": "ای که پنجاه رفت و در خوابی ... مگر این چند روزه دریابی"!

- ابراز انزجار از کوبیدن مشت محکم توسط "روبرت" بر دهان "فرناندا"ی مظلوم!
از قرار معلوم نام‌برده نمی‌داند که مشت محکم، مخصوص کوبیدن بر دهان استکبار جهانی است، نه ضعیفه‌ای همچون "فرناندا". ضمن اینکه فریضه‌ی فوق‌الذکر، در یوم الله 13 آبان و روز دانش آموز (یعنی امروز) باید انجام ‌شود، نه شب‌های قبل.
مصراع: "هر عمل وقتی و هر مشت مکانی دارد"!

- آرزوی سلامتی، طول عمر و موفقیت روز افزون (شب افزون!) برای "انریکه" در برخوردهای آتی با "تاتیانا"!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:48  توسط رند عالم‌سوز  | 

پیوند ناگسستنی بین «ادبیات» و «موسیقی» بر اهل نظر پوشیده نیست. عجیب اینکه هرکدام از این دو، در نهایت خود هم باشند، در اثر نشست و برخاست با دیگری حال و هوای تازه‌تری یافته و کامل‌تر و بالنده‌تر می‌شوند. بی‌خود نگفته‌اند اگر گفته‌اند که: «کمال همنشین در من اثر کرد».

دیرگاهی است که این مقوله مورد عنایت اندیشمندان و ادیبان قرار گرفته است، برخی از اکابر قوم نیز در این باب، سنگ تمام گذاشته و تا فیهاخالدون موضوع را درآورده‌اند. کتاب گران‌سنگ و ارزش‌مند «موسیقی شعر» اثر جاویدان استاد «دکتر شفیعی کدکنی» شاهدی بر راستی این گفتار است. کاری درخور و شایسته‌ی چندباره خوانی.
شاید غول دوست داشتنی ادبیات ایران، زنده یاد «احمد شاملو» نیز بر طرح تفکیک و سالم‌سازی این دو به معنای عام از یکدیگر تأکید داشت. او «موسیقی» را درون پیکر «شعر» می‌خواست و نه آویزان به آن! و از همین رهگذر، «شعر سپید» را بنیان گذاشت تا پیوندی درونی بین شعر و موسیقی ایجاد کند که از بادِ یاران نیابد گزند! باشد تا شنوندگان یک‌صدا بگویند: پیوندشان مبارک!
علی‌رغم این مجاهدت‌های بعضا شبانه‌روزی، متاسفانه هنوز گره‌های بسیاری از این داستان ناگشوده مانده است. به نظر می‌رسد که پیشینیان و معاصرین در این حوزه نیز سلیقه‌ای عمل کرده‌اند. آنها غالبا دامنه‌ی کند و کاو خود را محدود کرده و به برخی از گونه‌های این دو هنر خاطرخواه یکدیگر توجه و از بقیه نقاط برجسته‌ی نام‌بردگان چشم‌پوشی کرده‌اند. غافل از اینکه باید با حفظ ارزش‌ها، اصول و موازین، ابتدا براندازی کامل و غیر نرمی(!)، از این دو هیکل داشته باشند و در ادامه از تمام ظرفیت‌ها، ظرائف و برجستگی‌های در دسترس نام‌بردگان، استفاده‌ی شرعی و شعری کافی ببرند. در این حوزه، آنچه بیشتر نمود داشته، پیوند دائمی موسیقی سنتی با شعر کلاسیک (خصوصا از نوع غزل، مثنوی، رباعی و دوبیتی) بوده است. گویی سایر گونه‌های موسیقی و سایر قالب‌های شعری، داخل آدم نبوده‌اند.

الحمدلله به‌مرور زمان و با راه افتادن جریان تبادلات و تهاجمات فرهنگی بین اقوام و کشورها، کوره راهی برای آشنایی انواع دیگر موسیقی با سایر گونه‌های ادبیات گشوده شد و در برخی موارد، با تلاش بی‌وقفه‌ی علاقه‌مندان سینه‌چاک، این آشنایی به مراسم نامزدی و پیوند موقت شرعی شعر و موسیقی انجامید.

در روزگار ما خیلی چیزها عوض (/عوضی) شده‌اند. جوانان دیگر حوصله‌ی انتظارهای طولانی را ندارند و مثل پیشینیان خود به هیچ تنابنده‌ای التماس نمی‌کنند که خبری به(/از) یارشان برساند. دیگر محال است در جایی بشنوید که: «کفتر کاکل به‌سر ... های های... این خبر از من ببر ... وای! وای! ... بگو به یارم : ...» و الخ!
اما محتمل است که در گوشه و کنار با صدای امیدوارانه‌ای بشنوید که: «بسه، بسه، بسه انتظار! ... عشق تو خیلی برام مقدسه... انتظار - عزیز من!- دیگه بسه!»

لذا هم‌چنان که تکنولوژی و ایمیل، جای کبوتران کاکل به‌سر نامه بر را گرفت و باعث شد که فرایند ارسال و دریافت نامه، از چند ماه و چند روز به کسری از ثانیه بدل شود، در مورد برقراری پیوند بین ادبیات و موسیقی نیز، همین اتفاق افتاده است. امروزه کمتر کسی حوصله‌ی در صف ایستادن و سماق مکیدن را دارد. اینکه یک تیم موزیسین مدت‌ها انرژی، وقت و هزینه را صرف ساخت و تنظیم موسیقی نماید و هی گوشه‌های مختلفش را صاف‌کاری کند، یا شاعری برای تولد و تولید شعر و ترانه‌ی مورد نظر، هی رو به قبله بخوابد یا عمود بر آن بنشیند و زور بزند و فسفر بسوزاند، اصلا و ابدا توی کت و کول نسل جوان نمی‌رود. بی‌خود نبوده که مصرف بالا می‌رفته است! متاسفانه برخی نااهلان، به هیچ‌وجه من الوجوه، اهمیتی برای «اصلاح الگوی مصرف» قائل نیستند و هرجا که از اصلاح و اصلاحات سخن می‌رود، فی‌الفور فلنگ را بسته و از آنجا در می‌روند! جا دارد برادران ارزشی، در این راستاها، فرهنگ سازی نمایند.

به نظر صائب اینجانب، باید برای رشد و اعتلای این فرهنگ و تسربع در انجام این پیوند مبارک، محققین دست به قلم، دست بردارند و گریبان گذشتگان و درگذشتگان را ول کنند و تمام هم و غم خود را روی افزایش سرعت و کارایی این قضیه بگذارند.
جای خوشوقتی است که بسیاری از جوانان مستعد و جویای نام، به ندای «هل من ناصر ینصرنی» ما لبیک گفته، این مهم را دست گرفته‌اند و سه شیفته روی آن کار می‌کنند. برخی از آنها با کار گروهی توانسته‌اند زمان تهیه و تنظیم یک آلبوم موسیقی را از یک سال به یک هفته و بعضا یک روز کاهش دهند. دور هم جمع می‌شوند و (برخی‌شان) «بسم الله» و یا «علی الله»ی می‌گویند و یا علی به امید تو! «بزن بریم به سرعت برق و باد!» ...

به چشم برهم‌ زدنی، آلبوم ساخته، هزینه‌های آن (از جیب پدر و مادر) پرداخته و به (زیر زمین) بازار انداخته می‌شود. ایکی ثانیه در سایت‌ها و وبالیگ(!) بارگذاری و منتشر و از سوی خیل مشتاقان، باربرداری(!) و دانلود می‌شود.
زبان حال یک ترانه معلوم الحال در هنگام باربرداری: «اگر بار گران بودیم، رفتیم که رفتیم!»
منتها از آنجا که برخی از هنرمندان عجول و هولکی ما، عقبه‌ی آکادمیک چندانی ندارند، بعید نیست ناگهان سر از تُرکستان (و سایر ممالکی که به «ستان» ختم به خیر می‌شود)، در بیاورند، کما اینکه دیده شده است عده‌ای از آنها به محض اینکه سری بین سرها در می‌آورند، کلیپی سر هم می‌کنند، می‌زنند به چاک جعده(!)، سر از ماچین و پاچین در می‌آورند. برخی نیز در محضر خواهر محجبه‌ی مکرمه: بانو «مریم حیدر زاده» و دیگر برادران صداشناس و خداشناس مثل برادر صاحب‌دل و صاحب‌ریش معروف: جناب آقای «حسن ستار» و ...، تست خوانندگی می‌دهند!

در حالی که به تعبیری: «و عنهم غافلون»، چرا که فقط اوست که «ستار العیوب» است. آگاهان معتقدند که برادر «ستار»، در اغلب موارد می‌زند تو برجک ایشان و (با پوزش از خواهر حیدر زاده) ذوق‌شان را کور می‌کند.
فلذاست که برخی از هنرمندان متعهد و متأهل (منجمله نگارنده) احساس خطر می‌فرمایند. در این مواقع احساسات غنی‌شده، با فعال‌سازی ساسات هنرمندان، باعث می‌شود که بطور خودجوش، جوش بیاورند و بزنند زیر ترموستات و پروستات و ...، وارد معرکه شوند و کاری کنند کارستان. منتها از آنجا که معمولا در برخی بلاد «هنرمند» قدر نمی‌بیند و لابد بر صدر نمی‌نشیند، پس غالبا کاره‌ای هم نیست که بتواند کاری بکند. البته راه نقد و نظر باز است. می‌تواند بگوید، بنویسد و پیشنهاد بدهد. بر دیگران نیز فرض است که آنها را به هیچ جایشان حساب نکنند!

در همین راستاست که نگارنده پیشنهاد اکید می‌کند: اساتید دانشکده‌های ادبیات و موسیقی، با تعریف پروژه‌های تحقیقاتی و پایان نامه‌های اسطقس‌دار در مقاطع فوق لیسانس و دکتری، دانشجویان نخبه‌ی خود را به کمک این پیشتازان بفرستند و رسالت خود را در مهندسی فرهنگی و کاهش هزینه‌های تهیه و انتشار آلبوم‌های موسیقی و به طریق اولی در اصلاح الگوی مصرف، به انجام رسانند.

برخی از عناوین حوزه‌های تحقیقاتی پیشنهادی ما عبارتند از:
- راه‌های سرودن اشعار یا تکست‌های (Text) آلبوم در چند دقیقه
- کاربرد مثل‌ها و فحش‌های مؤدبانه و غیر آن در متون مورد استفاده در ترانه‌های اعتراض‌آمیز
- روش‌های گرفتن مجوز برای محصولات بندهای قبلی از شورای شعر و ترانه با یک/چند تلفن
- جستاری در فیتیله پیچ کردن مقامات موسیقی
- روش‌های پرده‌دری، پرده‌برداری و پرده‌گذاری در دستگاه‌های موسیقی، ادبیات و سایر جاها
- روش‌های تبدیل «حسنی نگو، یه دسته گل» به رپ و پروراندن نسل رپرها در سنین مختلف
- کنکاش در میزان تأثیر و تاأثر «بوی جوی مولیان» رودکی و بوی جوی سایر خیابان‌های منتهی به آن مثل خیابان آزادی و خس و خاشاک داخل آنها با تصنیف‌های انتخاباتی مانند: «وطن ای جان و تنم، وطنم... وطنم»

در زمینه‌های بیان شده و هم‌چنین سایر موارد مشابه، نگارنده حاضر است بدون هیچ چشم‌داشتی (ولو نقدی و جنسی) با کمال حیف و میل به عنوان استاد راهنما، دانشجویان مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری را راهنمایی کند.
دانشجویان علاقمند تمامی دانشگاه‌های دولتی، آزاد و مازاد و غیره (به استثنای دانشگاه معلوم الحال زنجان!) می‌توانند به اینجانب مراجعه کنند. خیال‌شان تخت باشد که با دست پر مراجعت خواهند کرد.
سایر اساتیدی که می‌توان از ایشان بعنوان: استاد راهنما، استاد مشاور، استاد مدعو، استاد پروازی، استاد ذخیره، داور و ... عبارتند از:

• دکتر افشین یدالهی
• دکتر شاهکار بینش پژوه
• دکتر سیاوش قمیشی
• دکتر سیامک بهرام پرور
• دکتر محمد رضا ترکی
• دکتر محمد اصفهانی
• دکتر یغما جندقی
• دکتر یغما گلرویی
• دکتر ابن محمود
• دکتر ساسی مانکن

البته باز شایع شده است که مدارک دکترای برخی از اساتید مسلم فوق، مورد تشکیک مشتی خس و خاشاک و عده‌ای حسود و تنگ‌نظر واقع شده است. غافلند از اینکه این کاغذپاره‌ها برای ما هیچ ارزشی ندارد. مهم این است که نام‌بردگان در زمینه تخصصی خویش، مورد اعتماد ما بوده و اینکاره‌اند! من هم در عوض، شکیات این شکات را با شدت 10 ریشتر محکوم ‌مي‌کنم!
امیدوارم که خداوند این افراد کثیرالشک را در اسرع وقت مورد فضل و عنایت خود قرار دهد و به راه راست هدایت‌شان کند. آمین!

این نوشته در آی طنز: فیتیله‌پیچ کردن مقامات موسیقی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:31  توسط رند عالم‌سوز  | 

ايرانيان در گذشته‌ي نه چندان دور، (رحم الله من يقرأ فاتحة مع الصلواة) در اغلب علوم طبيعي و غيرطبيعي سرآمد روزگار خود بوده‌اند، خاصه در علم پزشکي. علت سرآمدي‌شان اين بود که قبل از جستجوي درمان، سعي مي‌کردند ريشه‌ي درد را بيابند. در اين راستا ابتدا بلا نسبت مثل کنه، به ريشه‌ي کلمات مي‌چسبيده و به آن مي‌انديشيده‌اند. به لحاظ ادبي ريشه‌ي هر حالت غيرطبيعي، به "طبع" آدميزاد بر مي‌گردد و نشان مي‌دهد که در آن اختلالي بوجود آمده است. اما "طبع" چيست؟

بيت: "بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي ... مقبول طبع مردم صاحب‌نظر شود".

 برخي از علما به غلط عقيده دارند که "طبع"، خاصيت وراثتي دارد و قابل تغيير نيست. درحالي‌که کار نشد ندارد و حتي حيوانات هم قادرند طبع‌شان را عوض کنند. وگرنه نمي‌گفتند:

بيت: "اسب و يابو را ببندي پيش هم در آخوري ... رنگ‌شان يکسان نگردد، طبع‌شان يکسان شود".

در بدن هر فرد، (روم به ديوار!) چهار خلط: "سودا"، "صفرا"، "خون" و "بلغم" وجود دارد که آنها را "اخلاط اربعه" مي‌نامند. در همين زمينه شاعري که در خلوتش از دست محبوب دلخور بود ( و يا بالعکس)، در حالي که ليواني سودا (آب گازدار) را مزمزه و خلط سينه‌اش را صاف مي‌کرد، گفت:

بيت: "ماييم و موج "سودا" شب تا به صبح تنها(!) ... خواهي بيا ببخشا، خواهي برو جفا کن"

 در حالت طبيعي، اخلاط اربعه در بدن هر آدم سالمي‌ بايد به حالت تعادل باشند تا زندگي و ادامه حيات مقدور باشد. به تعادل اين 4 خلط، "مزاج" مي‌گويند.

حرف "چهار" شد، مي‌دانيد که 4، عدد مقدس و قابل تأملي است. در چارچوب اين بحث، مي‌بينيم که همه‌ي چيزهاي به درد بخور دنيا 4 تايي است. در مزاياي عدد چهار، هرچه بگوييم کم است. بعنوان مثال:

ساعت 4، ادارات تعطيل مي‌شوند (غير از ايام ماه مبارك رمضان، كه بواسطه‌ي لطف هيئت دولت، ساعات كار را به 2 تغيير داده‌اند)

جهات اصلي و فصل‌هاي سال همه 4 تايي‌اند.

حتي سه پنجم از نمازهاي يوميه، 4 رکعتي است.

در شرع هم تا 4 زن عقدي مجاز است و ...

 

آگاهان معتقدند که انسان ها از نظر طبع، سه دسته‌اند:

 1- افراد داراي طبع گرم:

اين افراد به طور معمول خون‌گرم و خوش برخوردند و با خوردن غذاهاي گرمي‌بخش همچون شکلات، دچار مشکلاتي مي‌شوند و صورت و ساير اعضايشان جوش مي‌زند. شغل مناسب براي ايشان جوش‌کاري است. زود عصبي مي‌شوند و آمپر مي‌چسبانند، لذا دچار عطش مي‌شوند. به دليل اينکه از شامپو گلرنگ استفاده نمي‌کنند، سرشان شوره مي‌زند. گاهي بيخودکي تن‌شان مي‌خارد و واجب مي‌شود که کسي تنشان را بخاراند. گرچه گفته باشند: "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من".

 2- افراد داراي طبع سرد:

سفيد پوستان اغلب از طبع سرد برخوردارند. غالبا با يک غوره سردي‌شان مي‌کند و محتاج چايي نبات مي‌شوند! ميل زيادي به خوردن ميوه‌جات و لبنيات، به خصوص ماست و خيار دارند. برخي شان هم مثل ماست مي‌مانند! غذايشان دير هضم مي‌شود و استعداد چاقي در آنان زِياد است. سفيدي قلب‌شان به ساير اعضايشان سرايت کرده، فلذا موهاي سرشان زودتر از موعد مقرر سفيد مي‌شود و مي‌ريزد. معمولاً انسان هاي خوش‌گذراني هستند و ديرتر از دسته‌ي قبلي، عصبي مي‌شوند. مستعد سرما خوردن هستند و از اين‌رو خواب آلودند و به راحتي سنگر رختخواب را از دست نمي‌دهند. برخي معتقدند که اگر دنيا را آب ببرد، ايشان را خواب مي‌برد.

 3- افراد داراي طبع معتدل (يا ولرم!):

اطبا به ضرس قاطع مي‌گويند: افرادي که داراي طبع ولرم هستند بين دو دسته‌ي گرم و سرد قرار دارند. تعداد اين قبيل افراد در جامعه نسبت به ساير طبع‌ها، کمتر است. نسبت به غذا حساسيت نشان نمي‌دهند و معمولاً هر نوع غذا -به شرطي که مفت باشد (حتي کوفته)- با طبع اين‌گونه افراد سازگاري دارد. در مقايسه با بقيه مردم کمتر دچار بيماري و درد و مرض مي‌شوند. اما در دراز مدت، دچار بيماري‌هاي صعب العلاج (از جمله کوفت کاري! و درد بي درمان) مي‌شوند و خير به صاحب نمي‌دهند.

 البته طبع‌هاي ديگري نيز -از جمله "طبع شعر"- وجود دارد که هر کسي از آنها برخوردار نيست.

بيت: "گفت: آسان گير بر خود کارها کز روي طبع ... سخت مي‌گيرد جهان بر مردمان سخت کوش"

عجالتا براي اينکه  حوصله‌تان سر نرود، تشريح ساير طبايع را بي‌خيال مي‌شويم.

از آنجا که مدخل و سرچشمه‌ي اغلب امراض، دهان است بنابراين طبيبان قديمي ‌ايراني که به پيش‌گيري بيش از درمان اهميت مي‌دادند، سعي مي‌کردند که نسخه هاي غذايي مناسبي براي مراجعين‌شان بپيچند.

شاعر مي فرمايد:

بيت: "اي سليم! آب ز سرچشمه ببند ... که چو پر شد نتوان بستن جوي".

لاي هر کتاب قديمي ‌را که باز کنيد، سرگيجه مي‌گيريد، از بس چپ و راست مي‌بينيد که گفته: فلان چيز را بخور، بهمان چيز را نخور. آدم مي‌ماند که چه بخورد!

براي اينکه 4 ستون بدن سالم بماند، آدم بايد با شناخت طبع (از لحاظ ميزان الحرارة!) و تغذيه‌ي مناسب و پرهيز از خوردن هر چيز اضافه(!)، تا حدود زيادي بدنش را بيمه (آنهم از نوع بيمه بدنه!) بنمايد. اگر فکر کرده‌ايد که بنا دارم در اين مطلب، بگويم چه بخوريد و چه نخوريد، سخت در اشتباهيد! اگر اين‌ها را مي‌دانستم كه يك مطب تغذيه درماني افتتاح و پول پارو مي‌کردم. فقط اين‌قدر بگويم که: "کم بخور، هميشه بخور". براي توضيحات تكميلي، بي‌زحمت يك نوك‌پا تشريف ببريد پيش يک دکتر تغذيه و با شل كردن سر كيسه و پرداخت حق الويزيت(!)، ببينيد که‌ يک من ماست، چقدر کره دارد!

 يادش بخير، عموي پيري داشتم (كه خيلي دوستش مي‌داشتم). خدا بيامرز اهل كتاب بود و همه‌ي موارد مرتبط با بخور بخور و بخور نخور را به خوبي مي‌شناخت. از قضا (و از غذا!) همه‌ي مرض‌ها نيز از ديد وي به "ثقل شکم" ربط داشت. حتي سرشکستگي و افسردگي! به شدت از اخلاط اربعه پشتيباني مي‌كرد و بيشتر از همه با "بلغم" بد بود. توصيه‌اش براي رفع بلغم، خوردن شلغم بود و مي‌گفت:

دوبيتي:

اگر "غم" را به سنگي "شل" بسازي             تواني کـــار وي مختل بــســازي

چو غم "شل" شد، تواني خورد او را             غمت را اين چنين منحل بسازي!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:42  توسط رند عالم‌سوز  | 

از تمامی دوستان عزیزی که کامنتن(!) و پیامکن(!)، روز پدر و مرد را به "مرد رند" تبریک گفتند، سپاس‌گزاری کرده و از این طریق مقابله به مثل می‌کنم. منتها هرچه فکر می‌کنم، دلم نمی‌آید دست به پیامک بشوم. ناسلامتی چندی است که این عادت زشت را ترک کرده‌ایم که هم خیر دنیا دارد و هم خیر آخرت.

معتقدم که تبریک گفتن این روز را نباید فقط به مردان و پدران محدود کرد. بالاخره نامردان (خصوصا زنان و کودکان و سایر نامردان عزیز) هم بر گردن ما حق دارند! بنابراین به تمامی کسانی که پیشوند و پسوند "مرد" به اسم و رسم‌شان وصل است، مثل جوانمردان، پیرمردان، دولتمردان و نامردان و ... از همین‌جا تبریک گفته و آرزوی سلامتی برایشان دارم.

همچنین برای همه‌ی جوانانی که در این ایام در اماکن خوش آب و هوایی همچون: دربند، درکه (اوین)، دارآباد و سایر مکان‌ها تشریف دارند، آرزوی سعادت و سلامت دارم و امیدوارم بزودی آنها را در میدان آزادی ببینم.

 

به عادت همیشگی ایام عید، دست به فال حافظ شدم:

 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

...

سایه طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایه‌ی میمون همایی بکنیم

 

توصیه‌های ایمنی در تأویل فال حافظ:

1-    شب ها با صدای آهسته دست به دعا شوید، چون ایجاد هرگونه آلودگی صوتی، به‌شدت پیگرد قانونی دارد. به قول بچه‌های مهد کودکی: شبا که ما خوابیدیم، آقا پلیسا بیدارن! و هر کسی بلند بلند دعا کند، با خوش‌رویی هرچه تمام‌تر زنگ خانه‌اش را می زنند و حالش را می‌پرسند!

2-    خواندن انواع ادعیه، نماز شب، نافله، عطیله و غفیله، در پشت بام جایز نیست، خاصه به جماعت. مساجد را فراموش نکنید، مسجد سنگر است. چه معنی دارد آدم عاقل مسجد را ول کند و روی پشت بام برود برای دعا و نماز؟!

3-     گفتن الله اکبر با صدای بلند در حین عبادات شبانه، ممنوع است. خصوصا که رو به دیش آلات باشد! این دیش‌ها فقط گیرنده نیستند، بلکه بعضا دیده شده که از طریق همین اسباب فسق و فجور، صدا و تصویر ملت همیشه در صحنه به BBC، VOA وCNN  و ... مخابره شده است، بدون اینکه زحمت‌کشان مخابرات، شست‌شان خبردار شده باشد.

4-   برای چاره‌جویی غم هجران، جای دوری نباید رفت. بهترین جا، نزدیک‌ترین جا است. به بیمارستان‌ها، کلانتری‌ها، پزشکی قانونی و شورای نگهبان سر بزنید!

5-    سایه در روزهای گرم تابستان، نعمتی است. به شرطی که حوصله داشته باشید. گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!

6-    طلب؛ اصل مطلب، همین طلب است. به نظر می رسد برخی از همه چیز و همه کس طلب دارند! روز روشن راه می‌افتند و در خیابان و کوی و برزن، چیزهایی طلب می‌کنند که نشدنی است. مثلا می‌گویند: رأی من کو؟ حواس‌شان هم نیست که خیابان محل کسب است، نه محل دریافت طلب! یا مثلا از گروه فشار می خواهند که به جایی فشار نیاورد! در اینصورت گروه فوق الاشاره (و فوق الفشاره)، دیگر گروه فشار نخواهد بود. باید یک چیزی بگویند که بگنجد... مثل این است که از طوطی بخواهیم که تقلید صدا نکند یا از میمون، که ادا در نیاورد! فلذا، توصیه اکید داریم که از نام‌برده شدگان در فال حافظ، چیزی نطلبید، حتی سایه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 14:30  توسط رند عالم‌سوز  | 

در جامعه چندصدایی، یکی از راه‌های شناسایی افراد به ویژه هنرمندان (و هنرمندان ویژه)، پیگیری و خواندن روزنامه‌های راست‌گرا است. گذشت آن زمانی که این‌طور روزنامه‌ها فقط به درد جماعت شیشه پاک‌کن می‌خورد. امروزه متخصصین پارچه و اهالی فن (غالبا دست به دستمال!)، معتقدند پارچه‌هایی در کشور وجود دارد که برای پاک‌سازی شیشه‌ها بهتر از هزار برگ روزنامه است، طوری که روزنامه‌های دو رنگ (سیاه و سفید سابق)، جلوی هنرنمایی این دستمال‌ها، لنگ می‌اندازند!

مثلا اگر نگاهی به روزنامه‌ی وطن امروز (مورخ سه شنبه 2 تیر 88) بیندازید، به سهولت می‌توانید اسم و رسم 600 هنرمند را ببینید. البته خیلی از نام‌بردگان در روزنامه‌ی موصوف به دلیل اینکه هنرشان مخفی است، برای عموم مردم قابل شناسایی نیستند. مثلا آقای "محمد کفاشیان"، که در روزنامه به عنوان هنرمند معرفی شده است، خواننده کم اطلاعی مثل نگارنده را که هیچ شناخت خاصی از هنرهای ایشان ندارد، فقط ممکن است خدای نکرده، بلاتشبیه و البته بلانسبت یاد یک برادر عزیز و معروفی همچون "علی کفاشیان" بیندازد. همان رئیس فدراسیون فوتبالی که هنرنمایی‌اش در هدایت و راه‌نیابی تیم ملی فوتبال به جام جهانی و حذف تمامی تیم‌های باشگاهی ایرانی شرکت کننده در مسابقات آسیایی، برای خیلی‌ها قابل درک نیست. البته هنرمند اصیل هم همین است که در باطن هنرمند باشد وگرنه اگر به ظاهر باشد، زبانم لال، کفشدوزک نیز بسیار معروف است.

به عقل جن هم نمی‌رسید که می‌توان این تعداد هنرمند را یک‌جا و در روزنامه‌ای تازه تاسیس، نام‌نویسی کرد! اما برادر عزیزمان آقای مهرداد بذرپاش، مدیر مسئول "وطن امروز"، صاحب کراماتی است که انجام اینطور کارها در مقابلش، مثل آب خوردن است. برخی معتقدند ایشان در دوره دانشجویی موفق شده است که لیسانسش را با سرعت نور، تنها در طول 6 سال ناقابل کسب کند. از کرامات دیگر ایشان رسیدن به مقام مدیرعاملی شرکت سایپا در سن 28 سالگی و تحصیل در دوره دکترا -بطور همزمان- است. کاری که از هر ننه قمری بر نمی‌آید، بلکه گاو نر می‌خواهد و مرد بخر! ... (مردی که در راستای خرید و فروش ماشین، دست به خریدش، مثل دست به فرمانش، تک باشد).

شاعر در مورد ایشان می‌فرماید: "عمرن اگه لنگه‌شو پیدا کنی"!

آنچه باعث شده این تعداد آدم عاقل و بالغ رضایت بدهند که در چنین روزنامه‌ای نامشان نوشته شود، چیزی نیست الا حمایت از روش‌های قانونی مرتبط با حوادث روزهای اخیر. مگر می‌شود آدم این همه بی‌قانونی را ببیند و دم برنیاورد؟ بر عموم مردم و به ویژه هنرمندان فرض است که به هر وسیله‌ی ممکن، نسبت به این موارد عکس العمل نشان دهند. دعوت به تمکین از قانون، عمل بسیار پسندیده‌ای است و ما هم در این دعوت، با ایشان هم عقیده‌ایم. اصولا هرجا دعوتی در کار باشد، پایه‌ایم.

این روزها، آدم عاقل (ولو هنرمند) جایی نمی‌خوابد که آب از زیرش رد بشود. سابق بر این هرجا که اسم می‌نوشتند، پولی می‌گرفتند، فلذا اگر جایی باشد که اسم آدم را همین‌طوری (درهم) بنویسد و چیزی نگیرد، دیگر دلیل قانع کننده‌ای برای در رفتن از نام‌نویسی وجود ندارد! حالا اگر چیزی هم دادند که نور علی نور!

مصراع: "مرد آخربین مبارک بنده‌ای است"!

خاطره کلاس‌های آموزش زانتیا سواری به نمایندگان محترم مجلس، تایید این مدعاست. اصولا واحد آموزش و پرورش شرکت معظم سایپا، در تجمیع آرا و تحبیب قلوب افراد صاحب نفوذ، بسیار فعال است و جای تشکر از شرکت مزبور، به جای خود باقی است. 

این وسط ما نمی‌دانیم که چرا برخی اصرار دارند که شیرینی مشارکت حداکثری مردم در انتخابات ریاست جمهوری دهم را با پیش کشیدن بحث تقلب در انتخابات، زهرمارمان کنند. مراسم شیرینی‌خوران نامزد محبوب برادران این طرفی، دارد تبدیل می‌شود به مراسم عزاداری برادران و خواهران آن‌طرفی! آن‌هم عزاداری بی غذاخواری که به مذاق هیچ کس خوش نمی‌آید. الحمدلله که برادران غیور همیشه حاضر در صحنه، تدریس چند واحد حقوق و ادبیات را به ایشان، سرلوحه‌ی امور خویش قرار دادند. اخبار رسیده حاکی از این است که در حین اجرای این فرایند آموزشی، برخی فراگیران از لحاظ حافظه مختصرا دچار آسیب شده‌اند، به‌طوری‌که بعضی از آنها اسم و رسم‌شان و تعدادی نیز نفس کشیدن از یادشان رفته است!

ضمن استقبال از این حرکت ماندگار، پیشنهادی برای دوستان چاپنده اسامی داریم که انشاءالله برای دفعات بعد نسبت به مرتب سازی اسامی (به ترتیب حروف الفبا) اقدام کنند. به‌این‌ترتیب دیگر شاهد این سوتی‌ها نخواهیم بود که برخی از اسامی بیشتر از یک بار درج شود. مثلا اگر خدای ناکرده، آقای بیژن ارژن، بیژن خاوری، مصطفی محدثی خراسانی، ایرج قنبری و سایر عزیزان نام نبرده؛ به‌واسطه‌ی اینکه در لیست اسامی، 2 بار نام‌شان برده شده، تقاضای دوبله شدن ساعات آموزش زانتیا سواری و به طریق اولی آموزش مگان سواری داشته باشند، آیا شبهه‌ی اسراف و حیف و میل اموال دولتی پیش نخواهد آمد؟!

عزیزان توجه داشته باشند که امسال، "سال اصلاح الگوی مصرف" است. لطفا از دوباره کاری‌ها و اضافه‌کاری‌های غیرضروری، بپرهیزید وگرنه در مطلب بعدی صریح‌تر سخن خواهم گفت.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:25  توسط رند عالم‌سوز  | 

اصولا رفت و آمد، محاسن زیادی دارد. در خلال این رفت و برگشت‌ها خیلی چیزها منتقل می‌شوند. در فرایند انتقال، نقش كليدي حشرات را نباید دست کم گرفت. مثلا خیلی از بیماری‌های مسری از طریق نامبردگان انتقال داده می‌شوند. این حشرات لامصب(!) پیک مرگ و زندگی هستند. همان‌طوري که با گزیدن و مکیدن خون یک بیمار، في‌الفور در نشست بعدی، بیماری مربوطه را به نفر بعدی هدیه می‌دهند، به همین ترتیب در بارور شدن برخی گیاهان، نقش مؤثری بازی می‌کنند. دراین حالت بدون اینکه دو گیاه همدیگر را دیده و پسندیده و یا حتی از نزدیکی هم رد شده باشند، بالاجبار در فرایند تولید مثل شرکت داده می‌شوند. البته ما این شق دوم را که در آن حشرات (خصوصا پشه‌ها) برای رضایت طرفین (و وسطین!) پشیزی ارزش قایل نیستند، به شدت محکوم می‌کنیم.

به نظر ما هر نوع رابطه‌ی سرّي و سرسري که مبتنی بر عشق و شناخت عمیق و دراز مدت نباشد، محكوم به شکست است. طبیعت هم در این موضوع با ما هم‌عقیده است، فلذا می‌بینیم سرنوشت برخی درختان، شکسته شدن و سوختن است.

بیت: "بسوزند چوب درختان بي‌بر ... سزا خود همين است مر بي‌بري را"

یکی از روش‌های انتقال فرهنگ، گسیل کردن فرهنگیان و صاحبان فرهنگ به ممالک مختلفه‌ی گیتی و سخن‌پراکنی و دُر افشانی توسط ایشان به میزان مورد نیاز است.

بیت: "نمیرم1 از این پس، که من زنده‌ام ... که تخم سخن را پراکنده‌ام"

سابق بر این پادشاهان فرهنگ‌دوست، با فرستادن شاعران و اصحاب قلم به ساير بلاد، فرهنگ خودي را به مقصد، صادر مي‌كردند. خبر موثق داريم كه طوطيان هند، از رهگذر همين رفت و آمدها و صادرات قند پارسي2 به بنگاله شكّرشكن شدند، در حالي‌كه زبان‌بسته‌ها پيش از آن، زبانشان مي‌گرفت و حتي به "سيب‌زميني" مي‌گفتند: "ديپ‌دميني!"

از آنجا كه هر رفتي يك آمدي دارد، معمولا طرف مقابل نيز در مقام مقابله به مثل، علاوه بر ارسال عده‌اي به ايران، فرستادگان ايراني را نيز تحت تأثير قرار مي‌داد و چيزهايي از فرهنگ خودش3 همراه ايرانيان ديپورت شده مي‌كرد. بلانسبت كانهو حشرات كه از گلي به گل ديگر مي‌روند و ناخودآگاه، چيزهايي (مثل گرده، شهد و از اين قبيل آت و آشغال‌ها) به بدنشان مي‌چسبد و از گل مبدأ به گل مقصد منتقل مي‌شود.

خوشبختانه در راستاي افزايش صادرات غيرنفتي، بعد از انقلاب، صادرات خيلي چيزها در اولويت قرار داده شده كه يكي از آنها، صادرات فرهنگ است. بسياري از اصحاب قلم و هنر، براي انجام اين مهم رنج سفر با هواپيما، كشتي، قطار و اتوبوس را بر خود هموار كرده و با بودجه‌هاي ناچيز دولتي بار سفر مي‌بندند و به اقصي نقاط گيتي تشريف مي‌برند. نمونه‌اش همين برادر عزيز دل‌شكسته‌مان، عليرضا قزوه؛ خدا به سر شاهد است كه در فاصله‌ي دو ديدار آخرمان، ايشان چقدر پير و شكسته شده است. از بس كه براي فرايند تبادل فرهنگي زحمت مي‌كشد و خون دل مي‌خورد.

در مراودات تاريخي از عهد قديم تا عصر جديد، همانطور كه ژاپني‌ها از تكنيك و صنعت "تك‌بيت" شعراي فارسي الهام گرفتند و هايكو را ساختند، شعراي ايراني هم از فرهنگ كارگروهي (Team Work) آنها، سرمشق گرفتند و كارگاه شعر و شعرسازي دسته‌جمعي را ابداع كردند كه جاي قدرداني دارد. اصولا هر كار خيري، وقتي به جماعت برگزار شود، ثواب بيشتري دارد.

دسته‌جمعی شعر گفتن مزایا و معایبی دارد. به مصداق "العاقل يكفيه الاشاره" به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم:

مزايا:

– باعث نزديكي قلوب شعرا مي‌شود.

– نزديكي شعرا به يكديگر، موجب هم‌افزايي (سينرژي) شده و مضمون‌هايي كه در حال عادي به عقل جن هم خطور نمي‌كند، در تراوشات ذهني دسته‌جمعي ساخته و پرداخته مي‌شود.

– اگر بعدها بيتي، از هر جهت محل اشكال شد، همه‌شان مي‌توانند زيرش بزنند و بگويند: كي بود؟ كي بود؟ من نبودم!

– اگر شعر حاصله، در جشنواره‌اي، به سكه‌اي منتهي شد، حق السهم هر يك از مولدين اثر، به نسبت قدرالسهم‌شان محاسبه و پرداخت مي‌شود. اين فقره، باعث افزايش اعتماد و مودت بين شعرا مي‌شود.

– شاعران در هنگام شعرسازي، به توان ادبي يكديگر پي برده و بيخودي روي‌شان را براي هم زياد نمي‌كنند!

– از آنجا كه محصول نهايي، بطور يكجا و درهم به مخاطب ارائه مي‌شود، قوت و ضعف شعرا نسبت به يكديگر، از ديد خواننده‌ي عادي پنهان مي‌شود.

– در اين روش شعرسازي، مضامين مورد علاقه‌ي شاعران دستمايه‌ي كار گروهي قرار مي‌گيرد و نتيجه‌ي حاصله، عمدتا به اشكال طنزآميز، فكاهه، هزل و هجو گرايش پيدا مي‌كند كه موجب انبساط خاطر شعرا و خوانندگان مي‌شود.

– جلسات شعرسازي گروهي، غالبا ضمن ايجاد سرگرمي براي شعرا، باعث كاهش آلودگي هوا از طريق مصرف دخانيات و فعاليت‌هاي مخاطره‌آميز مشابه مي‌شود.

– موتور زنگ‌زده‌ي شعرسازي برخي شاعران بازنشسته، كم‌كار و يا گمنام، مجددا به‌كار مي‌افتد و از بروز پديده‌ي فراموشي ايشان جلوگيري مي‌شود.

– بواسطه شلم شوربا بودن بازار ادبيات، سايرين هم مي‌توانند مدعي بشوند كه در توليد آش موصوف، سهم به‌سزايي داشته‌اند.

– هريك از دست اندركاران شعر ساخته شده، مطلبي دارند كه در كتابشان بچاپند يا در گردهمايي‌ها و شب‌شعرها بخوانند و اين‌چنين با اضافه كردن پياز داغ و روغن آش ادبيات، كمك بزرگي به رونق گرفتن بازار ادبي كشور مي‌كنند.

معايب:

– امثال ما چيزي براي گير دادن پيدا مي‌كنند! عيب4 ديگري ندارد!!

شاهد مثال:

براي يافتن مصاديق اين طور اشعار، به شعرهاي مشترك شيخنا و شيوخنا "سعيد بيابانكي" و "جواد زهتاب" و همچنين وبلاگ وزين سركار خانم "ارمغان زمان فشمي" (ادام الله مسايجاتهن!) سري بزنيد. خصوصا به گزارش خاطره‌ انگيز ايشان از سي‌امين جلسه‌ي شكرخند و شعر مشترك قرائت شده در آن جلسه. مشروح اين گزارش در ضميمه‌ي ادب و هنر روزنامه اطلاعات مورخ اول اسفند 87 به چاپ رسيده است.

سؤال فلسفي-تاريخي: چگونه مي‌شود شعر مشترك5 "ناصر فيض" و "محمد سلماني" (كه در كتاب "املت دسته‌دار" و در سال 84 به چاپ رسيده است) در مراسم ياد شده، به عنوان يكي از محصولات مشترك قابل خواندن ‌"سيد عباس سجادي" و "محمد سلماني" خوانده شود؟!

 

پاسخ دندان‌شكن: يكي از بزرگان مي‌فرمايد: "زندگي مربعي است كه 3 ضلع دارد: ايمان و تقوا". به نظر مي‌رسد كه شعر شش و هشت مذكور6 حاصل همكاري مشترك افراد ياد شده است و دست برقضا كهولت سن(!) و مشغله‌ي بي‌شمار خواننده‌ي خوش صدا و سيماي اثر، باعث شده است كه نام نفر سوم سهوا، دچار فراموشي گردد.

مصراع: "نام من رفته‌است روزي از لب جانان به سهو"!

به مصداق اين سخن كه گفته‌اند: "افتادگي آموز اگر ناصر فيضي(!)"، علي‌العجاله غير از اين سه نفر، تنها كسي كه مدعي همكاري در سرايش شعر مذكور نيست، خواجه حافظ شيرازي است! باور كنيد حروف‌چين و صفحه‌بند روزنامه‌ي اطلاعات هم كه در بيت: "ما تقاص خرابي قم را ... از ويتنام و چاد مي‌گيريم"، كلمه‌ي "قم" را به "ري" تبديل كرده است، به نوعي در تكميل و اعتلاي شعر مذكور صاحب حق شمرده مي‌شوند!

فلذا نپرسيد كه چگونه مي‌شود همچو شعر مشتركي را خواند! ديديد كه خواندند و ‌شد! هيچ‌كس هم صدايش در نيامد7 و آب هم از آب تكان نخورد!

...

توضيحات اضافي:

۱- به فتح "ن"، وگرنه "نميرم" به كسر "ن"، باعث كسر شأن شاعر جماعت اهل سفر و ددر و هميشه حاضر يراق است!

2- نوعي صادرات غيرنفتي.

3- در اين راستا مي‌توان به انواع سوغاتي‌هاي خارجي، محصولات فرهنگي(برهنگي!) مثل مجلات ، انواع درد و مرض! و غيره اشاره كرد.

4- در اين فقره بين علما اختلاف نظر اساسي بوجود آمده است. برخي اين را هم جزو محاسن موضوع ياد شده مي‌دانند.

5- "ما كه كم را زياد مي‌گيريم ... تنگ‌ها را گشاد مي‌گيريم... و الخ"- املت دسته‌دار- انتشارات سوره مهر- صفحه 165.

6- در يك نسخه شش بيت و در نسخه ديگر هشت بيت آمده است.

7- اين بي‌صدا بودن، ربطي به كمبود مطالعه و يا حواس‌پرتي حضار اهل طنز ندارد. برخي از سازها هستند كه بعدا صدايشان در مي‌آيد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 8:40  توسط رند عالم‌سوز  | 

دانشمندان علوم اجتماعي (كه پيشتر به سه بخش: تاريخ، جغرافي و مدني تقسيم مي‌شد) در تازه‌ترين يافته‌هاي خود به اين نتيجه رسيده‌اند كه آدم‌ها اصولا دو دسته‌اند: دسته‌ي اول اهل مشاركت اجتماعي‌ا‌ند و دسته‌ي دوم اهلش نيستند.

دسته‌ي اول: آدم‌هاي بابخاري هستند که بطور اتوماتيك وظايف اجتماعي خود را انجام مي‌دهند. اين دسته با بهره‌گيري از حداقل امكانات بخارساز مثل بخاري‌هاي نفتي و گازي و حتي بخار دهان، قوه‌ي محركه‌ي اتوبوس قراضه‌ي جامعه را چند اسب بخار افزايش می‌دهند. همچنین راننده‌ را در جاده‌ي پر از چاله چوله و دست انداز رسيدن به مدينه‌ي فاضله، ياري مي‌رسانند. ‌دمشان گرم!

پيشنهاد براي 137 شهرداري: جا دارد شهرداري، فكري براي اين وضعيت اسفناك جاده‌ها بكند تا ما كه اهلش(!) هستيم، با ارائه بليط نشان دهيم كه چرا آدم‌هاي باشخصيت، زودتر به مقصد مي‌رسند.  

توضيح روابط عمومي شهرداري: جاده‌سازي جزء وظايف وزارت راه است و به ما هيچ ربطي ندارد! شهرداري همين قدر كه بتواند خيابان‌ها را آسفالت كند، هنر كرده است.

توضيح روابط عمومي سازمان فرهنگي هنري شهرداري: امور فرهنگي هنري، از وظايف ماست و به بقيه هيچ ربطي ندارد!

توضيح تکمیلی ما: پيشنهاد خويش را به‌شدت پس گرفته و منبعد از ارائه هرگونه پيشنهاد قضا قورتكي استغفار مي‌كنيم.

 

دسته‌ي دوم: كساني كه اهل مشاركت اجتماعي‌ نيستند، غالبا بدون ارائه بليط سوار اتوبوس فوق الاشاره مي‌شوند. اين گروهك۱ كانّهو مهمان‌هاي كوچك ريزي‌اند كه از بدن ميزبان خويش سوء استفاده كرده و هيچ‌گونه تلاشي برای پروار شدن او نمي‌كنند. براي هدايت و تربيت اين گروهک نا اهل، روش‌هاي کاربردی زير پيشنهاد مي‌شود:

1- متأهل کردن و متعهد سازی:  

تجربه نشان داده كه افراد مسئوليت ناپذير، هنگامي كه با سنبه‌ي پر زور عيال مواجه مي‌شوند، به‌شدت به راه راست هدايت شده و از بي‌رگ بودن توبه مي‌كنند تا خدا نيز دوستشان داشته باشد كه: "انَّ الله يحب التوّابين". اينها‌ پس از مدتي كارورزي در منزل، درصورت موفقيت در آزمون‌هاي تكميلي، به مقام شهرداري زن‌جان(!) نائل مي‌شوند.

توضيح ما: پدر تجربه بسوزد!

 2- آموزش:

در برخي موارد، عدم مشاركت اين دسته در فعاليت‌هاي اجتماعي، ناشي از ناشي بودن و نا آگاهي ايشان است. اغلب سوادشان در مورد ايزو 9000 ، ايزو 14000 و ۲EFQM به نحو تأسف‌باري كم است. در حالي‌كه مسئوليت اجتماعي جزو الزامات اين استانداردها محسوب مي‌شود. فلذا آموزش مباحث آکادمیک، بايد سرلوحه‌ي اهداف آموزش و پرورش و آموزش عالي باشد.

سئوال انحرافي: ضرب‌المثل "تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است"، يعني چه؟!

پاسخ انحرافي: يعني اينكه اگر نااهل، با زبان خوش در آموزش اين استانداردها، اهل شد كه هيچ؛ وگرنه به ضرب چوب گردو، اهلي‌اش مي‌كنند!

ضرب‌المثل تكميلي: چوب معلم گله، هر كي نخوره منگله!

 3- قبولي در دانشگاه و اقامت در خوابگاه:

طعم و بوي زندگي اجتماعي در محيطي مثل خوابگاه دانشجويي، براي تغيير ذائقه و شامه‌ي دسته‌ي دوم، بسيار نافع است. افراد بي‌خيال مذكور، وقتي در معرض حملات ناگهاني هم‌اتاقي‌هاي خويش قرار مي‌گيرند و به انواع برچسب‌ها مثل تي‌تيش ماماني، بچه ننه، نازك نارنجي و ... مزين مي‌شوند، حساب كار دستشان مي‌آيد كه: نابرده رنج، گنج ميسر نمي‌شود!

 4- کار گروهی یا Team work :

یکی دیگر از روش های به راه آوردن این قبیل افراد، درگیر کردنشان در کارهای گروهی هیجان انگیز و سودآور است. برخی از بازیکنان خاک زمین خورده‌ي فوتبال، صرفا برای اینکه به مسئولیت اجتماعی‌شان عمل کنند، حاضرند توپ جمع‌کن ذخیره باشند، اما اسمشان در تیم ملی باشد. بلکه در آینده دری به تخته خورد و دست‌كم بعنوان سرمربی توپ جمع‌کن‌ها انتخاب شدند!

 5- اعزام به خدمت زير پرچم:

از قديم گفته‌اند كه سربازي آدم را مرد مي‌كند. البته اين را وقتي گفتند كه خانم‌ها از سربازي معاف شده بودند. کسانی که به هیچ ترتیب برای مسئولیت‌های اجتماعی تره خورد نمی‌کنند، باید به خدمت زیر پرچم اعزام شوند. زندگی در آسایشگاه و شست و شوی مکان‌های عمومی (گلاب به رویتان!) باعث مي‌شود که نا اهلان مذکر مذکور، بفهمند که یک من آرد چند تا فطیر مي‌دهد.

 6- تیر خلاص:

اگر بعضي‌ نسبت به روش‌های فوق‌الذکر، مصونیت موضعی نشان دادند، مي‌توان از روش‌های تلفیقی استفاده كرد. ابتدا بايد فرد بی‌تفاوت به مسئولیت‌های اجتماعی را از یالغوزی درآورند. سپس سرش را با زبان خوش بتراشند و به اجباری بفرستند. بعد او را به همراه عيال مربوطه در خوابگاه متاهلين دانشگاه، پذیرش کنند. آنگاه وی را (حتي به ضرب نوازش پس‌گردن) سر کلاس‌های آموزش ضمن خدمت بنشانند تا ضمن اخذ گواهینامه‌ي زی ذی 9000 (مدرک زن ذلیلی پیشرفته!)، استانداردهای توپ جمع‌کنی مدرن را نیز به شیوه‌ي پرزنتیشن فرا بگیرد!!

ترانه‌ي رپ فولكلور(!): ز‌پرشک۳ آید و زن زاید و خر میرد و مهمان به در خانه بیاید و الي آخر ... ! 


پانویس:

۱ - گروه كوچك!

۲ - استانداردهاي مديريت كيفيت، محيط زيست و مدل‌هاي تعالي سازماني

۳ - نسخه: سه‌پرشک!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:43  توسط رند عالم‌سوز  | 

هرسال با فرا رسيدن فصل پاييز و نواخته شدن زنگ مدارس و دانشگاه‌ها، جنب و جوش عظيمي سرتاسر گيتي را فرا مي‌گيرد. در راستاي عمل به حديث نبوي: "اطلب العلم من المهد الي اللحد" كه مي‌فرمايد:
"ز گهواره تا گور دانش بجوي"؛ عليرغم گذشت ساليان درازي از فارغ‌التحصيلي اجباري (كه برخي از آن به فارغ‌التحميلي! ياد مي‌كنند)، مجددا بر آن شديم تا پيش از فرا رسيدن ملك الموت و نزديك شدن به گور، به فرموده‌ي پيامبر اكرم(ص) عمل و دوباره طلب علم كنيم. اين شد كه مجددا رداي دانش‌جويي بر تن كرديم، اگر چه رداي مذكور مختصري به تنمان زار مي‌زند!!

معمولا آدم‌هاي مبتلا به آلرژي‌هاي فصلي، با فرا رسيدن فصل جديد حساسيت‌هايشان گل مي‌كند، در اين ايام نيز مبتلايان دانش (دانش‌آموزان و دانش‌جويان گرامي) حساسيت بيشتري نسبت به اخبار مرتبط پيدا مي‌كنند. از آنجا كه ما هم از اين قاعده‌ي كلي مستثني نيستيم، اخيرا بيشتر پيگير و درگير اخبار تحصيلي شده‌ايم.

در برخي جرايد كثيرالانتشار ، اخبار آغاز سال تحصيلي دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالي كشور و چگونگي مراجعه‌ي دانش‌جويان ورودي جديد، منتشر شده بود. به عنوان نمونه زمان و مدارك مورد نياز جهت ثبت‌نام دانش‌جويان ورودي 87 پذيرفته شده در دانشگاه صنعتي اميركبير، در روزنامه‌ي همشهري و سايت اينترنتي سازمان سنجش آموزش كشور درج شده بود. جالب توجه اينكه در متن آگهي مزبور، ضمن خيرمقدم به پذيرفته‌شدگان گرامي، 2 دفعه بر الزامي بودن حضور اولياي دانش‌جويان در هنگام ثبت‌نام تاكيد كرده بودند.

البته اين موضوع في‌نفسه تازگي ندارد. سابق بر اين رسم بود كه چند روز مانده به آغاز كلاس‌هاي مدارس، دانش‌آموزان به همراه والدين خود براي كلاس‌بندي به مدرسه‌ي محل تحصيل خود مراجعه مي‌كردند. اين كار فوايد زيادي براي همه‌ي دست‌اندركاران آموزش مدارس ابتدايي، داشت كه شايد نيازي به شمارش آنها نباشد. اما خبرنگاري شغلي است كه خيلي در بند شايد و اگر و از اين قبيل كلمات شرطي نيست. اگرچه در موردش فرموده‌ باشند:

بيت: نگار ما كه به مكتب نرفت و خط ننوشت ... خبر رسيد كه او ناگهان مهندس شد!

(در پرانتز: بايد توجه داشت كه اين بيت، چندان هم صحيح نيست. اين‌طوري كه از شواهد بر مي‌آيد، برخي از اطبا و شكسته‌بندهاي قديمي كه مكتب نرفته‌ و خط ننوشته،‌ ملا شده‌اند عموما به طب قديم اشتغال داشته و مردم عادي آنها را دكتر صدا مي‌زده‌اند. اين دسته از دكترها معمولا بدخط هستند. اما اين دليل نمي‌شود كه شاعري (ولو خود ما) بنا به ضرورت وزن و قافيه، وصله‌ي ناجور به مهندس جماعت بچسباند.

بيت: نگو شعري كه بر سر سنگت آيو ... و در وزن و قوافي، تنگت آيو! )

 بنابراين تصميم گرفتيم به‌عنوان يكي از دانش‌جويان غير پلي‌تكنيكي، نسبت به تحليل خبر مذكور و رمزگشايي دلايل اين تاكيد مؤكد(!) اقدام كنيم.

 دلايل حضور اوليا‌ي دانش‌جويان ورودي جديد هنگام ثبت‌نام در دانشگاه:

 1-   تشكر مسئولين دانشگاه از والدين محترم براي پروراندن چنين دسته‌ گل‌هاي نازنيني

تبصره: در اين فقره، دانش‌جوياني كه فاقد ولي مي‌باشند و يا خودشان به سني رسيده‌اند كه والدين ديگران شده‌اند، بلاتكليفند. خواهشمنديم كه هرچه زودتر اين عده را از بلاتكليفي و سرگرداني نجات دهند.

2-  ريختن ترس دانش‌جويان جديد، لدي الورود به دانشگاه و گرفتن بهانه‌ي دلتنگي و گريه زاري از ايشان. بعضا ديده مي‌شود كه دانش‌جويان جديد، با جدا شدن از والدين، خيلي اظهار دلتنگي مي‌كنند و حتي اين موضوع باعث مشروط شدن ايشان در ترم‌هاي اول دانشگاه شده است.

3-   نشان دادن محيط و سوراخ و سمبه‌هاي دانشگاه به اولياء

4-   يادآوري اين نكته به اوليا كه: "دانشگاه كارخانه‌ي آدم سازي است" و اينكه تا آخرين قطره‌‌ي مركب، راهتان را ادامه مي‌دهيم.

5-   ارائه برنامه‌هاي درسي به دانش‌جويان و والدين گرامي‌شان و تاكيد بر هردمبيل نبودن برنامه‌ريزي آموزشي به منظور پيشگيري از دو دره شدن ايشان توسط برخي دانشجونماها!

6-    آشنايي والدين با برنامه‌هاي امتحاني و نحوه‌ي پرسيدن وضعيت درسي دانش‌جوها از اساتيد مربوطه!

7-    نشان دادن وضعيت خوابگاه‌هاي دانشجويي و تراكم موجود در آن به جهت آشنايي والدين.

تبصره:خدا وكيلي خوابگاه براي خود دانش‌جوها هم جاي كافي ندارد. لذا اگر دانشجوي فاقد خوابگاهي، به والدينش گفت كه براي درس خواندن به خوابگاه مي‌روم، پيگير باشند كه دورشان نزده باشد!

8-    معرفي برنامه‌ها و رويدادهاي پيش رو از جمله: جشنواره فرهنگي هنري "اعتياد هرگز"

9-   آشنا كردن دانش‌جويان و والدينشان با برنامه‌هاي فرهنگي و فوق برنامه از قبيل: كانون شعر و ادب، گروه كوه، گروه تئاتر و نمايش، كلوپ فيلم (مجاز) و ...

10-   ادامه‌ي فرايند موفق و تجربه شده‌ي "كمك به مدرسه" با مشاركت اوليا و جلوگيري از فراموش شدن اين سنت حسنه.

11-   تشكيل انجمن اوليا و مربيان

12-  پايه‌ريزي مجلس دانشجويي در ادامه‌ي مجلس دانش‌آموزي. واضح است كه تا 4-5 سال بعد، همين دسته گل‌ها بايد به آب داده شوند و وارد جامعه‌ي فني و سياسي شوند. لذا نبايد مجلس دانش‌آموزي مورد فراموشي واقع شود و دانش‌جوها بايد كماكان فعاليت خود را ادامه بدهند.

13-   هماهنگي سرويس اياب و ذهاب مطابق نرخ جديد

14-  پذيرايي از والدين با خوراندن يك وعده غذاي لذيذ سلف سرويس دانشگاه و پايان دادن به شايعات موجود مبني بر وجود برخي افزودني‌ها(!) به غذاهاي سلف.

بعدالتحریر:

از موقعی که این مطلب را برای عزیزانم در شماره ۳۵ نشریه دانشجویی "ستون آزاد" نوشتم (حدود یکماه پیش) تا وقتی که آن را روی وبلاگ گذاشتم، به گمانم فرصت خوبی بود تا مسئولین مرتبط در سازمان سنجش و امیرکبیر، این سوتی عظمی را از صحنه ی اینترنت حذف کنند. امیدوارم که دیگر از این اشتباهات نداشته باشند. هدف من به عنوان طنزنویس، اصلاح است که الحمدلله دوستان از این فرصت برای اصلاح (لا اقل در حد اینترنت) استفاده کردند. اما اینجا و اینجا و جاهای دیگر، هنوز دم خروس قابل مشاهده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:40  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

از زمان مرحوم "تیلور"۱ به این سو، در ممالک راقیه دنیا، یکی از روش‌های رشد اقتصادی که امتحانش را به خوبی و خوشی پس‌داده، "تولید انبوه"۲ است. البته این پس‌دادن از آن‌دست پس‌دادن‌هایی نبوده و نیست که بتوان با عایق‌های نوظهوری همچون "ایزوگام" و "مای بی‌بی" به سادگی جلویش را گرفت!

امروزه توان و دانش فنی جوامع، باعث تمایز و شاخص شدن قدرت‌های بزرگ از سایر دول می‌شود. اما همیشه هم این طوری نیست که پیشرفت‌های تکنولوژیک، عامل تعیین کننده‌ی غایی ابرقدرت بودن دولتي باشد. یک وقتی امریکا و ژاپن حرف اول و آخر (یا از سوي ديگرحرف آخر و اول) را در تکنولوژی و صادرات می‌زدند، اما این روزها می‌شنویم که عموما فریاد "هاچین و واچین، از تولید چین" سر می‌دهند. فی‌الواقع ممالکی مانند هند و چین، مدام در پی تولید انبوه بوده و از طریق تولید (و تولید مثل) بیشتر، توانسته‌اند صاحب وزن بیشتری در معادلات بین‌المللی نيز بشوند.

در روزگاری نه چندان دور، امریکا به ژاپن و ژاپن نیز به چین (و بنا بر استقراء ریاضی، امریکا به چین!) تجاوز نظامی کرده‌ و دمار از روزگار مردم آن دیار برآورده‌اند. اگر امروزه می بینیم که طوفان‌ها و زلزله‌های پیاپی، چپ و راست دامن امریکا و ژاپن را می‌گیرد لابد به تقاص آن تجاوزها و تطاول‌های پیشین است، که گفته‌اند:

بیت: آه ‌یتیم اثر کند ... شب نکند، سحر کند!

برخی از بادشناسان معتقدند که طوفان‌های اخیر امریکا، از عزم ملی مردم چین سرچشمه می‌گیرد و این لابد هنگامی است که مردم چین، از سر دلسوختگی مفرط، بطور همزمان تصمیم می‌گیرند فاتحه‌ای مع الفوت(!) نثار جد و آباد امریکایيان کنند. باز جای شکرش باقی است که آب دهانی نثار نمی‌کنند، چرا كه: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...

اینجاست که تئوری تولیدگرای "تیلور" امریکایی، بلای جان خودشان شده است.

بیت: "چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید ... گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست"

 

این دلیل و دلایل کم اهمیت دیگر باعث شده است که زعمای علوم مختفه، برای حفظ خيلي چيزها از جمله آبروي خويش و همچنين منابع طبیعی، در تلاش برآیند تا بلكه با استدلالات گوناگون بر این تئوری خط بطلان بکشند. الحمدلله كه تا كنون، پای استدلال‌شان چوبین از آب درآمده و صاحب دلیل را بر مرکب چوبین نشانده و راهی دیار ترکستان کرده است. اما به هر تقدیر این خط و نشان کشیدن‌ها، گاهی هم جواب داده و باعث افزودن استثنائاتی به این تئوری سنتی شده است. نمونه‌اش را في‌الحال عرض مي‌كنم:

برخی به صرف اینکه در گذشته، کشورشان مهد علم و ادب بوده است، خودشان را می‌گیرند و باد به غبغب می‌اندازند. فارغ از اینکه: "گیرم پدر تو بود فاضل ... از فضل پدر تو را چه حاصل؟"!

بنابراین برای عقب نماندن از قافله‌ي نظريه‌پردازان جهاني و نشان دادن اينکه چه مایه علم و هنر در انبان داریم، بنا داریم تئوری نخ‌نما شده‌ي "توليد انبوه" را از دو منظر علمي و ادبي حلاجی کنیم:

 * از منظر علمي:

در علم اقتصاد رابطه‌ی مستقیمی بین تقاضا و عرضه وجود دارد، یعنی با افزایش (کاهش) یکی، دیگری نیز افزایش (کاهش) می‌یابد. بنابر اصول "تولید" با "مصرف" رابطه‌ی مشروع و مستقیمي دارد. می‌دانیم۳ که منابع آبی جهان محدودند و برای جلوگیری از بحران آب، باید در مصرف آب صرفه‌جویی بکنیم. اصولا مصرف آب، تولید فاضلاب را به دنبال دارد و با افزایش مصرف این، تولید آن دیگری هم، اتوماتیک افزایش می‌یابد.

تصور کنید مردم چین بخواهند در مصرف آب، زیاده‌روی کنند (مصرف انبوه)، فارغ از ايجاد بحران بي‌آبي براي سراسر جهان، براساس رابطه‌ی مذكور تولید فاضلاب نیز به طرز وحشتناکی بالا می‌رود (تولید انبوه). مخصوصا اگر چینیان بخواهند برای تلافی نامردی ژاپنی‌ها در جنگ‌های گذشته، این تولیدات انبوه را روانه‌ی آن کشور کنند. چه شود!!

بیت اصلاحي: اگر که چین را به ژاپن بود میلی ... برايش می‌فرستاد طرفه سیلی!

فلذا به مصداق این گفته‌ي معروف که: "مصرف بی‌رویه، کار خیلی بدیه" ، معلوم می‌شود که "تولید بي‌رويه هم کار خیلی بدیه"!

 

* از منظر ادب و هنر:

از ديدگاه صنايع ادبي، "توليد انبوه" ، هم‌وزن و هم‌جنس "توليد اندوه" بوده و مي‌توان با آن مقايسه‌اش كرد. در دنياي پرتنش و پر استرس امروز، بسياري از مردم دچار افسردگي‌هاي حاد مي‌باشند. بنابر توصيه‌ي روان‌پزشكان كساني كه افسرده‌اند، بايد بكوشند از عوامل توليد اندوه، دوري گزيده و حتي‌المقدور براي رفع و دفع اندوه، گاهي بزنند به كوه!

دوبيتي:

            اگر افسرده‌اي، گاهي برو كوه  ...   در آنجا دفع گردد از تو اندوه

            وليكن "دفع" را محدود بنماي ... نكوهيده‌ است چون توليد انبوه!

در واقع به بيان ديگر، ممكن است كه در جريان دفع اندوه، برخي فضولات اضافي ديگر نيز از آدميزاد دفع بشود كه با توجه به بحران‌ ‌آب (خصوصا در كوه و در و دشت!)، بعضا براي خودش و سايرين، مشكل‌ساز خواهد شد. بيهوده نيست كه قدماي هنرمند ما اين بيت نغز و كاربردي را سروده‌اند و در برخي مكان‌هاي خاص، بر در و ديوار نوشته‌اند:

بيت كاربردي: خواهي كه نبينند رفيقان هنرت را ... برخيز و بكش سيفون بالاي سرت را!

 

ملاحظه فرمودید؟! برای زدن زیرآب تئوری قدیمی و پیش‌پا افتاده‌ی "تولید انبوه"، مثل ریاضی‌دانان دست به دامن برهان خُلف شدیم. استدلال باید این‌طوری همه‌جانبه باشد تا حتی مو، لای درزش نرود.

اين دو مثال نقض، نشانتان داد که "تولید انبوه" همیشه پسندیده نیست. البته این موضوع درموارد دیگری همچون تولید جمعیت نیز کاربرد دارد، چرا که هرچه جمعیت بیشتر شود، مصرف آب و به تبع آن تولید فاضلاب، نيز بیشتر می‌شود.

رباعی:

            تولید نفوس اگر که همچین نشود ... جمعیت ما مشابه چین نشود

             ای مردم مملکت ! مراقب  باشید ... تا آتیه‌تان دچــار نفـریـن نشود! 


پانويس ها:

 ۱- فردريك تيلور- پدر مديريت علمي (دانشمند امريكايي قرن 19)

 ۲-  Mass Production

 ۳-  آنها كه نمي‌دانند، از آنهايي كه مي‌دانند بپرسند!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:55  توسط رند عالم‌سوز  | 

تنبيه بدني در شيوه‌هاي تعليم و تربيت مدرن، مردود شناخته شده است. به‌ناچار تمامي تنبيه‌گران محترم و محترمه (با هر مصّب، منصب و تحصيلاتي)، بايد براي فراگيري آموزش و پرورش نوين در معرض آموزش قرار گيرند. علم روان‌نشناسي جديد، در اولين دور برگردان آزاد راه آموزش[1]، از تنبيهات فيزيكي روي برگردانده و به تنبيهات متافيزيكي روي آورده است.

فرزندان دلبند ما در عصر حاضر، از دوران طفوليت علاقه‌ي شديدي به فراگيري درس ادبيات از خود نشان مي‌دهند، بنابراين لازم مي‌نمايد كه والدين، شيوه‌هاي جديد تأديب را به طريق فشرده و مطابق با علم روز فرا گرفته و عنداللزوم نسبت به تدريس ادبيات و ادب كردن فرزند خويش اقدام كنند.

مصراع: "ادب مرد به ز دولت اوست".

اگر عمري باقي باشد، بنا داريم گهگاه در اين صفحه برخي از تجربيات كليدي و نكات تستي مورد نياز اين مقوله را براساس آخرين مقالات منتشره در نشريات معتبر روان‌نشناسي(!)، آموزش داده و موجبات آمرزش جد و آباد[2] علم مربوطه را فراهم آوريم.

سؤال فلسفي: يكي از دغدغه‌هاي اساسي والدين، اين است: چگونه به‌طور مؤثر، پس‌گردن فرزندانمان را نوازش كنيم؟!

از آنجا كه بسياري از جوامع بشري با اين سؤال دست به يقه مي‌باشند، عليرغم چربي بالا (تري گليسيريد بدون نيتروژن!)، پيش از پاسخ‌گويي به اين مشكل مقادير معتنابهي آجيل مشكل گشا در خندق بلا! (بلانسبت شما) ريختيم تا همين‌طوري كتره‌اي و از روي معده‌ي خالي مشا"ور"ه نداده باشيم!

در دوران جنيني به دليل وجود كيسه‌ي آبي كه فرزند در آن قرار دارد، اين احساس امنيت و آرامش از طريق ديواره‌ي بطن مادر و ضربان قلب و ساير حركات مجاز، به جنين منتقل مي‌شود. در اين ايام نيازي به دخالت سايرين در اين فرايند شكمي نيست. زيرا هرگونه نوازش شديد در اين مرحله، ممكن است باعث بروز پديده‌ي تشديد (رزونانس) در كيسه‌ي آب شده و موجب درآمدن پدر بچه و صاحب بچه ‌شود. علاوه بر اين، دخالت بيجا در امور شكمي، نتيجه‌اي جز شور و يا بي‌نمك از كار درآمدن محصول مزبور[3] ، نخواهد داشت! پدران گرامي براي نوازش پس‌گردن و يا ساير اعضاي فرزند[4]، بايد حداقل تا بدنيا آمدن وي تامل و تحمل داشته باشند.

بيت: بنشيند و صبر پيشه سازد... تا طفل خودش را بنوازد!

جاي نگراني نيست. چون با تولد، به‌طور اتوماتيك اين رابطه‌ي مشروع فيزيكي خاتمه يافته و نوزاد به‌طور روزافزوني نياز به نوازش پيدا مي‌كند تا فقدان رابطه‌ي فيزيكي دوران جنيني جبران بشود. اينجاست كه والدين با يك برنامه‌ريزي مناسب مي‌توانند به نوبت، اين خلأ را پر كنند.

براي بسترسازي و زمينه‌چيني نوازش پس گردن فرزندان، بايستي فرايند "ماساژدهي خلاق"، به‌عنوان پيش‌نياز، از دوران نوزادي آغاز گردد. تكنيك‌هاي كاربردي "علم الماساژ"، ضمن لذت‌بخش بودن براي آدميزاد (من المهد الي اللحد)، باعث تقويت حس لامسه، نرمي پوست، مفاصل و رفع خستگي و ... مي‌شود.

برخي نكات كليدي لازم الرعايه براي نيل به اين هدف، عبارت‌اند از:

1- اولين مرحله‌ي بيدار سازي حس لامسه‌ي نوزادان، نوازش و در آغوش گرفتن ايشان است. هرگونه فعاليتي براي نوازش پس‌گردن، بايد با انتقال حس امنيت جاني و رواني به وي همراه باشد. حسب توصيه‌ي علماي روان‌نشناسي، بهتر است كه اين فرايند، حتي‌المقدور از فاصله‌ي نزديك و فيس تو فيس[5] صورت گيرد.

2- بهترين زمان و مكان را براي انجام عمل (ماساژ و غيره!) انتخاب كنيد كه به دور از هرگونه عوامل مزاحم همچون زنگ تلفن، صداي وسايل صوتي و تصويري اعم از تلويزيون و ماهواره[6]، حضور طرف‌داران دو آتشه‌ي فرزند از قبيل پدر بزرگ‌ها و مادر بزرگ‌هاي گرامي و همچنين حضور اغيار در محل واقعه باشد.

3- به ياد داشته باشيد كه خود شما بايد ابتدا به ساكن، آرام باشيد تا بتوانيد اين آرامش را از طريق دست‌هاي پرمهرتان، به پس گردن فرزندتان انتقال بدهيد. دست‌هاي برخي هنگام اضطراب و نگراني به‌شدت عرق مي‌كند و عرق مذكور (كمافي‌السابق) مانع انجام صحيح هر فعاليتي شكل مي‌گردد. زماني كه مضطرب هستيد يا دچار استرس شده‌ايد، لطفا از اين كار بپرهيزيد. در اين اوقات، با نوشيدن يك فلاسك گل گاو زبان تازه دم كرده(مع الآبليمو) و يا يك ‌ليتر شربت عرق بادرنج، هرگونه رنجي را از خود دور كرده و استرس‌ها را به دست بادهاي وزنده بسپاريد. هرچه باداباد!

4- در هنگام سيري يا گرسنگي مفرط فرزندان، مبادرت به نوازش‌هايي از اين دست نكنيد. به تجربه ثابت شده است كه شكم گرسنه/سير، ايمان ندارد و زحمات طاقت‌فرساي شما حكم آب در هاون كوفتن را خواهد داشت!

5- فراموش نكنيد كه براي شروع ماساژ، ابتدا كودك را در حد شرعي برهنه نماييد. وگرنه عواقب اين كار بر عهده‌ي خودتان مي‌باشد. پس بسترهاي لازم را براي اين موضوع از قبيل پوشش مناسب و عايق براي خودتان، تشكچه پلاستيكي، پنبه‌ريز به ميزان كافي، سطل آب و فرچه به جهت شستشو و آبكشي فرش و ... فراهم آوريد!

6- پيش از ماساژ و نوازش پس گردن، دست‌هاي خود را به مدت 45 دقيقه[7] در آب ولرم بگذاريد تا خوب خيس بخورد. در ادامه دست‌ها را با آب 85 درجه و صابون جامد (ترجيحا از نوع مايع دستشويي آنتي باكتريال!) بشوييد و سپس به آرامي با پاشش قطرات آب باقي‌مانده در دست‌ها، به صورت فرزند عزيزتان موجبات ذوق‌زدگي مشاراليه(اليها) را فراهم آوريد.

7- پيش از دست‌شويي، اقدام به خارج كردن زيورآلات سنتي از قبيل انگشترهاي طلا اعم از زرد/سفيد، پلاتين، حلقه، نشان، دستبند، النگو و ... نماييد تا در ادامه موجب آسيب نگردند. باقي گذاردن انگشترهاي نقره و حلبي داراي نگين‌هاي نوك تيز (باباقوري)، عقيق، فيروزه، زبرجد و نگين‌هاي مشابه در داخل انگشتان، همچنين استعمال پنجه بوكس بلا اشكال است.

8- براي تأثيرگذاري بيشتر و عميق‌تر، پس گردن فوق‌الاشاره بايستي عاري از هر گونه موي زايد باشد. لطفا به‌منظور تأمين آتيه‌ي دلبندتان و جلوگيري از عقده‌اي شدن وي، از قهر كردن با آرايشگر جماعت (خصوصا سلماني سركوچه) بپرهيزيد. توجه داشته باشيد پس گردن فرزندان بايد هميشه مثل آينه صاف و براق باشد.

ترانه‌ي جوادي: "بچه‌ها آينه‌ي زندگي‌ا‌ند".

9- به عقيده‌ي برخي از علماي فن، چنانچه فرايند ماساژ پس گردن، با روانكارها و كاتاليزورهاي مناسب از قبيل روغن اسطوخودوس افريقايي انجام شود، به‌واسطه‌ي كاهش اصطكاك‌هاي ناخواسته در سطوح تماس، سرعت جذب و تاثير آن حيرت آور خواهد بود. در صورت عدم دسترسي به روغن ياد شده (بواسطه‌ي گراني/تحريم)، از روغن بادام شيرين، روغن زيتون و يا روغن كرچك استفاده نماييد.

تبصره: عليرغم خاصيت ميكروب‌زدايي، تر كردن كف دست با بزاق دهان به هيچ‌وجه توصيه نمي‌گردد!

10- با زبان خوش از او بخواهيد تا از همين كودكي، مسئوليت‌پذيري را شروع و با ياري‌رساني به والدين مهربانش، نقشي فعال در فرايند ماساژ پس گردن خويش ايفا كند. با آموختن كلماتي مانند: دولاّ كن، دولاّ، گردن خم و كلمات ساده‌ي مشابه، او را براي كمك‌رساني آماده كنيد. دقت شود زاويه گردن در حالت دولاّ، بايد بين 45 تا 60 درجه باشد. زاويه‌ي كمتر از 45 درجه باعث كاهش تأثير پس‌گردني و زاويه‌ي بيشتر از 60 درجه موجب آسيب رسيدن به مهره‌هاي گردن مي‌شود.

11- علت اين‌طور نوازش‌ها را به آرامي در گوش وي نجوا كنيد و به آرامي كارتان را به پايان برسانيد. درصورتي كه وي با توليد صداهاي ناهنجار درصدد تشويش اذهان، قطع ارتباط و اتمام عمليات توجيهي شما برآمد، از كوره در نرويد و فرايند را از ابتدا آغاز كنيد! موفق باشيد.

مراجع و پانويس‌ها:


[1] آدرس دقيق: نرسيده به عوارضي، جنب دانشگاه آزاد غيرانتفاعي دارقوز آباد عليا، واحد روان‌شناسي باليني.

[2] نسخه: آباء

[3] نسخه: آش؛ نسخه: آش با جاش!

[4] مقاله‌ي حاضر در مورد نوازش پس گردن فرزندان تحرير شده است. براي نوازش ساير نقاط به مقاله‌هاي بعدي نگارنده و يا ساير مراجع مراجعه گردد.

[5] رو در رو؛ نسخه: Face to neck

[6] برنامه‌هاي دكتر مظاهري از اين قاعده‌ي كلي مستثني مي‌باشند!

[7] نسخه: چهار پنج دقيقه. در مصرف آب و توليد فاضلاب صرفه‌جويي بكنيم. (روابط عمومي شركت آب و فاضلاب!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:8  توسط رند عالم‌سوز  | 

گر بميرند دختران دنيا گلستان مي‌شود؟!

اگر مي‌دانستم كدام شاعر شير پاك خورده‌اي براي اولين بار زن را به گل تشبيه كرده، به نمايندگي از جامعه‌ي شعرا، به خدمتش مي‌رسيدم، حسابي! اصولا چه ضرورتي دارد كه اين گوهر گران‌بها به يك شيء نازك‌بين و خودخواه تشبيه گردد كه در ادامه هي مجبور به مطابقت دادن ساير اجزاي اين دو با هم بشويم؟ اگر اين تشبيه نبود، بار بزرگي نيز از دوش شاعران بينواي بعدي برداشته مي‌شد.

مصراع تكميلي: چرا شاعر (ولو كم‌عقل يا عاقل) كند كاري كه باز آرد پشيماني؟!

يكي از شاعران كه خيلي دلش مي‌خواست نامش فاش شود ولي ما بنا به دلايل فني و ادبي، نامش را لو نمي‌دهيم، در تكميل و تاييد فرمايشات بنده عرضه داشته‌اند كه:

بيت: "دلبري دارم كه از گل بهتر است ... صورتش از برگ گل نازك‌تر است"

در اينكه خانم‌ها كلا از گل بهترند، شكي نيست. بر منكرش لعنت! پس چه نيازي است كه شاعر، يارش را به ضرب و زور با گل مقايسه كند؟! گل به محض قرار گرفتن در معرض باد، عمرش به باد مي‌رود و فاتحه! قطعا طرف راضي نمي‌شود كه با گل، كه معمولا عمر كوتاهي نيز دارد، مقايسه گردد.

در راستاي اين بيت معروف كه: "خشت اول چون نهد معمار كج ... تا ثرياش مي‌رود ديوار كج" ، عرض مي‌شود كه چنانچه اين تشبيه ناميمون اتفاق نمي‌افتاد، عده‌ي قليلي از جماعت محترم نسوان در طي فرايند چشم و هم‌چشمي با اين موجودات رنگ و وارنگ، هزاران بلا بر سر خود و اطرافيان خود نمي‌آوردند!

با توجه به رسالتي كه براي خودمان قائليم، برخي آفات ناشي از تشبيه زن به گل (يا بالعكس) را برمي‌شمريم، باشد تا چراغ راه آيندگان گردد:

 

   1- گل‌ها اصولا باريك‌اندام و قلمي تشريف دارند. اين تشبيه باعث مي‌گردد كه بانوان محترمه لا اقل براي حفظ حرمت شاعران هم كه شده، مدام در پي حفظ وجه شبه خويش با گل‌ها و كاهش وزن و باريك‌سازي اندام خويش باشند. از اين رهگذر، هزار و يك بلا نصيب اهل خانه‌شان مي‌گردد كه كمترين آن گرسنگي كشيدن اهل بيت به بهانه‌ي رژيم درماني خواهد بود!

 

   2- چاقي و لاغري افراطي هر دو ناپسند و مذموم‌اند و ما در اينجا، با عنايت به تعبير "خير الامور اوسطها"، هر دو را بشدت محكوم مي‌نماييم. چنانچه بانوان گرامي جهت دستيابي به تناسب اندام، از روش‌هاي طبيعي پيشگيري از چاقي نظير تنظيم حجم و نوع غذا، روي آوردن به انواع ورزش‌هاي ارزان، فرح‌بخش و نشاط انگيز و ... استفاده نمايند، اتفاقا مورد تاييد بزرگان اين حوزه (منجمله خود نگارنده‌ي قلمي!) نيز مي‌باشد. مشكل اصلي روي آوردن اين طيفِ عموما كم تحرك، به روش‌هاي پرهزينه و پر خطري مانند رژيم‌درماني، جراحي‌هاي موضعي معروف به ليپوساكشن، استفاده از كمربندهاي لاغري و قرص‌هاي جوراجور است! برخي از ايشان معتقدند كه: بكشيد و خوشگلم كنيد! متاسفانه درد اينجاست(علي‌الخصوص دردهاي بعد از اعمال جراحي)! كه بخش عظيمي از سرمايه‌هاي جوامع مصروف اين روش‌هاي نوظهور مي‌شود. درحالي‌كه با يك برنامه‌ريزي ساده‌ مي‌توان از اين اسراف و تبذير جلوگيري نمود. شاعر اهل دلي(!) در اين باب مي‌فرمايد:

بيت تودل برو(!): نه آنقدر خور كز دهانت در آيد ... نه آنقدر كز ضعف جانت در آيد!

 

   3- برهمگان روشن است كه يك‌رنگي، بر دو رنگي و چند رنگي برتري دارد. گل جماعت، خيلي علاقه‌مند به رنگ عوض كردن است و حتي‌المقدور هرجايش را به رنگي در مي‌آورد. زيست‌شناسان معتقدند كه يكي از دلايل هجوم پروانه‌ها و زنبورها به گل‌ها، عشق به رنگ و لعاب اين جماعت خاردار است كه غالبا نيز باعث آزار و اذيتشان مي‌شود. به تعبير شاعر:

"عشق‌هايي كز پي رنگي بود... باعث آسيب فرهنگي بود"!

متاسفانه تعداد اندكي از زنان و دختران اين تشبيه را خيلي جدي مي‌گيرند، در تقليد از اين چند رنگي مذموم، اقدام به صاف‌كاري و نقاشي سر و صورت مي‌نمايند. اين رنگ‌ها و بتونه‌هاي صنعتي سلامتي را دچار مخاطره مي‌نمايند و همچنين آثار اجتماعي فراواني دارد. به تعبير ديگر آرايش‌هاي غليظ و تبرج‌آميز بعضي خانم‌ها، برخي از حيوانات آدم‌نما را متوجه اين زرق و برق مصنوعي كرده و متاسفانه در پاره‌اي موارد نيش زنبورهاي درشت بي‌مروت، به ايجاد جراحاتي در جنس مؤنث و آزار و اذيت وي منجر مي‌گردد. شاعر در اين‌باره مي‌فرمايد: خود كرده را تدبير نيست! 

بيت كاربردي (من‌درآوردي): زنبور سراغ زن‌ بور آمد و نيش ... زد بر وي و در رفت و گرفتش ره خويش!!

 

   4- از چند رنگي صورت هرچه بگوييم كم است! حتي بعضا ديده مي‌شود كه برخي از بانوان، موي سر و يا ناخن دست و پايشان را به بوم نقاشي تبديل مي‌كنند. جل‌الخالق! هنوز چشم‌مان به رنگ مو و مش‌هاي مختلف سوزني و استخواني و ... عادت نكرده كه مي‌بينيم حضرت بانو، هر لاخ گيسوي خود را به رنگي در ‌آورده است! هرقدر هم كه در راستاي تبيين خط مشي و استراتژي شعري‌مان  به ‌ايشان مي‌گوييم:

بيت اصلاحي: زن نبايد به فكر مش باشد ... مش همين پنج ماه و شش باشد!

براي اين ذوق و شوق ما، تره هم خرد نمي‌كنند! مبادا كه در فرايند تره‌خردكني، به طراحي و نقاشي ناخن‌شان آسيبي برسد! يادش بخير زماني كه براي موي سپيد حرمت قايل بودند! چرا كه اعتقاد عمومي بر اين بود كه: "موي سپيد را فلكم رايگان نداد ... اين نسيه را به نقد جواني خريده‌ام".

 

   5- با توجه به تفاوت موجود بين عطر گل‌هاي مختلف، جماعت اناث نيز علاقمند است كه هر دم به عطري معطر شود! غافل از اينكه در قاموس طبيعت، گل‌ها دم به ساعت عطرشان را عوض نمي‌كنند! في‌الواقع برخي مردان ضعيف‌النفْس قوي النفَس(!)، با سوءاستفاده از ضرب‌المثل "هر گلي يك بويي دارد"، با تقويت حس بويايي خود درصدد بوييدن گل‌هاي مختلف برمي‌آيند و در اين راستا به گفته‌ي سعدي تأسي مي‌جويند كه:

بيت: "هر گل نو كه در جهان آيد ... ما به عشقش هزاردستانيم".

فلذاست كه بوي ناخوشايندي از افعال قبيح اين حضرات (و در اينجا حشرات!)، به مشام متعلقه‌شان مي‌رسد و باعث بروز درگيري‌هاي متعدد مي‌گردد. منتقدان معتقدند كه اين اعمال بودار لاكردار، بوي خون مي‌دهد! سرنوشت "ژنرال دوگل" مرحوم، گواه خوبي براي اين ادعاست! حافظ (عليه‌الرحمه) لابد يك چيزي مي‌دانسته كه گفته:

بيت: بوي شير از لب همچون شكرش مي‌آيد ... گرچه خون مي‌چكد از شيوه‌ي چشم سيهش!!

 

   6- اصولا جاي گل‌ در باغچه يا گلدان است. خوراكش نيز آب، آفتاب و خاك (ترجيحا خاك غني‌سازي شده با انواع كود!) است. گل در عمر كوتاهش، سعي مذبوحانه‌اي در تلطيف فضاي اطرافش دارد. غافل از اين كه مثل مرغ، در عروسي و عزا سرش را مي‌برند. البته سرنوشت گل‌هاي حاضر در مراسم شادي، به مراتب بهتر از بينواياني است كه به مراسم عزا مي‌روند. زيرا بر طبق يك رسم نانوشته، پرپر كردن گل‌ها در مراسم عزاداري، شدّت تألم صاحب گل يا صاحب‌عزا را بيشتر به رخ مي‌كشاند و گل‌هاي بي‌گناه را زودتر راهي ديار نيستي مي‌كند!

شاعر در سوگ‌سرودي براي خويش مي‌فرمايد: "از خاك برآمديم و در خاك شديم"

درحالي‌‌كه بانوان عزيز اصولا در همنشيني با خاك (خصوصا از نوع غني‌سازي شده‌اش!) مشكلات اساسي دارند. مولوي در تكميل اين فرمايش مي‌فرمايد: "جسم خاك از عشق بر افلاك شد". دو مصراع اخير، به منزله‌ي مشت نمونه‌ي خروار بوده و تفاوت ريشه‌اي بين اين دو جنس را نشان مي‌دهد. فلذا جماعت بانوان از اين منظر هيچ تشابهي با گل نداشته و صد سال سياه هم نمي‌خواهند كه داشته باشند!

 

   7- يكي ديگر از خشت‌هاي كج اين ديوار، ناميدن دختران به اسم گل‌ها و گياهان است! اگرچه در بدو تولد دختركان زيبا و دوست‌داشتني، والدين مربوطه خيلي خوش‌خوشانشان مي‌شود كه به گلي ناچيز، افتخار بدهند و نامش را بر روي دختر دلبندشان بگذارند، اما آينده‌نگري حكم مي‌كند كه در اين‌باره جانب احتياط را بيشتر رعايت بنمايند. في‌المثل دختركي كه غنچه يا شكوفه ناميده مي‌شود، وقتي به سن جواني، ميانسالي و پيري برسد، ديگر به سختي مي‌تواند وجه تسميه‌اش را حفظ ‌كند! چه كسي تا كنون غنچه 70-80 ساله ديده است؟! اين‌طور مي‌شود كه آمار استفاده از وسايل و ابزارآلات آرايشي سير سرسام‌آوري پيدا مي‌كند. علي‌ايحال، نام‌گذاري به اسم گل‌ها، به مراتب بهتر از استفاده از اسامي حيوانات براي فرزندان است! بالشخصه نام نرگس، نسترن و نيلوفر را (اگرچه اين آخري در مرداب مي‌رويد) به نام‌هايي نظير آهو، پروانه و پرستو ترجيح مي‌دهم! كج سليقگي است ديگر!

 

   8- سري كه درد نمي‌كند را دستمال نمي‌بندند. چنانچه اين تشبيه نمي‌بود، بسياري از جسارت‌ها نيز به ساحت پاك زنان و دختران روا داشته نمي‌شد. برخي از پيشينيان كه نسب‌شان به دوران جاهليت مي‌رسد، با تكيه بر پيش‌زمينه‌ي بند فوق‌، جايگاه تنگ و تاريكي مثل قبر را براي جنس مؤنث قايل بوده‌اند. بطوري‌كه بعضا زنده به گور كردن دختران را امري واجب مي‌دانسته‌اند. بعض ايشان حتي پا را فراتر گذاشته و نسبت به تئوريزه كردن اين ديدگاه خشونت آميز اقدام نموده‌اند. لابد يكي از دلايل اين تزهاي ادبي(!)، برگرداندن گل و مشبه‌به آن به اصل خود يعني خاك است!

بيت: "زن و اژدها هردو در خاك به ... جهان پاك از اين هر دو ناپاك به"

خلط مبحث هم حدي دارد، زن كجا و اژدها كجا؟‌ علي‌رغم تمام احترامي كه شخصا براي "فردوسي" بزرگ قائلم، اما نسبت به اين‌طور تنگ‌نظري ايشان نقد جدي دارم. اگر نام‌برده با دلبرشان مشكلي داشته‌اند، اين دليل نمي‌شود كه همه‌ي زنان را با يك چوب برانند و حكم كلي صادر بفرمايند. باز گلي(!) به گوشه‌ي جمال مولوي كه در مقام دلداري ما برآمده و مي‌گويد:

بيت اصلاحي: شرح اين "ابيات" و اين خون جگر ... اين زمان بگذار تا وقتي دگر!

 

   9- به هر تقدير، اگر خشت اول را فردوسي يا اسلافش كج نمي‌نهادند، برخي شاعرنماها نيز به اين فكر نمي‌افتادند كه براي اين موضوع، مضمون‌هاي لوس و خنكي مانند بيت زير كوك نمايند:

بيت: "گر بميرد دختري از قبر او رويد گلي ... گر بميرند دختران دنيا گلستان مي‌شود"

بالاخره وقتش مي‌رسد كه خدمت ايشان هم برسيم!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:50  توسط رند عالم‌سوز  | 

استاندار شفيق مازندران

به گزارش فردا كه همين ديروز منتشر شد، استاندار مازندران در گفتگو با ايرنا اعلام كرده است:

- "اگر مدير مجردي در استان (مازندران) هست بايد يا سريعا ازدواج كرده و يا از كار بركنار شود."

- "ابوطالب شفقت" در جلسه شورای فرهنگ عمومی مازندران در استانداری افزود: زنان بدحجاب کارمند ادارات مازندران اخراج می‌شوند."

 

احتمالا اين تهديدها، تنها دامان مديران مذكر مجرد را هدف قرار مي‌دهد. وگرنه چشم‌پوشي از دسته‌ي ديگر بواسطه‌ي توانمندي‌ها، نقاط قوت و نكات برجسته‌اي كه دارند، عمل خوشايندي نيست!

 

همه مي‌دانند كه كار جوهر مرد است. چنانچه مردي بيكار بماند، آخر و عاقبت جوهرش از دو حالت خارج نيست: يا خشك گرديده و بلا استفاده مي‌شود! يا از برخي نقاط انتهايي (مثل برخي خودكارها!) پس مي‌دهد! كه در هردو صورت، صورت خوشي ندارد!

 

معمولا مديران مجرب و مجرد (مخصوصا از نوع دولتي‌اش) توانايي‌هاي بسياري در كارآفريني دارند. تقديرنامه‌ها و آفرين‌نامه‌هايي كه چپ و راست، بابت كارهاي بسيارشان به ايشان تقديم مي‌گردد، گواه اين مدعاست.

مصراع: چيزي كه عيان است، چه حاجت به بيان است؟

 

با عنايت به اين موضوع، قاعدتا نبايد اين دسته از مديران را از كار انداخت! چرا كه ممكن است پس از بركناري، في‌المجلس نسبت به تاسيس شركت‌هاي خصوصي اقدام كرده و در راستاي مهرورزي و پاسداشت ادبيات كارآفريني، دست همكاران اخراجي (و كمي تا قسمتي بدحجاب) خود را نيز بگيرند. در اين‌صورت، جناب استاندار به هدف غايي خود كه امر به معروف (تزويج و ترويج ازدواج) و نهي از منكر (جلوگيري از بدحجابي) است، نايل نخواهند شد.

بيت: اي كه دستت مي‌رسد كاري بكن ... پيش از آني كز تو نايد هيچ كار!

 

ضمن تائيد بيانات گهربار فوق، براي كاربردي شدن نظرات درخشان ايشان، پيشنهادهاي زير را تقديم مي‌كنيم:

 

1- حتي‌المقدور، مديران مجرد با بانوان مجردي كه در آن اداره مشغولند، وصلت نمايند. به اين ترتيب بانواني كه يحتمل به دلايلي مجبور بودند بخشي از زيبايي‌هاي خدادادي و اكتسابي(!) خود را در معرض نمايش بگذارند، با يافتن "آقا بالاسر"، به هدف‌شان دست پيدا مي‌كنند!

 

2- آقاي استاندار درصورت دعوت شدن به مراسم جشن، ضمن حفظ ارزش‌هاي اسلامي با آوازي رسا -كه به غنا نيانجامد- اين مصراع را بلند بلند بخوانند: "ما براي وصل كردن آمديم!"

 

3- با توجه به تقطيع كلمه‌ي مازندران، بايد همه‌ي آحاد ملت در جريان باشند كه اصولا تا وقتي مديران با زن در آن استان هستند، مديران بي زن در آن استان جايي ندارند!! اين نكته‌ي ادبي را در سخنراني بعدي خود، حتما ذكر كنند.

 

4- آن دسته از مديران مجرد كه توانايي مالي و جاني(!) كافي دارند، به شرط برقراري عدالت و رعايت اصول تنظيم خانواده، مي‌توانند تا 4 ازدواج دائم و به تعداد مورد نياز ازدواج موقت داشته باشند. ارائه تصوير عقدنامه‌ها و صيغه‌نامه‌ها، به دفتر استاندار الزامي است. ضمنا بد نيست براي توانگران(!) مزبور، جوايزي نظير كليد طلايي ويلاهاي دوبلكس در "خزرشهر" يا "نمك آبرود"، در نظر گرفته شود!

شعار تبليغاتي: "هر عقدنامه در هر روز يك امتياز!"

 

5- در اسرع وقت ريشه‌ي كساني كه به فرمايشات حكيمانه‌ي ايشان، كم محلي مي‌كنند با تبر قطع شود! بيهوده كه آن ديار را "طبرستان" نناميده‌اند! بنابراين بايد با رعايت موازين شرعي، "دست در دست هم نهيم به مهر ... ميهن خويش را كنيم آباد". همچنين به جاي درختان بي‌بر و بي سر و ‌همسر، بايد در سراسر استان درختان بارور و بارآور كاشته شود.

بيت اصلاح شده: كه "مازندران" شهر ما ياد باد ... ادارات آن نيز آباد (و آزاد) باد!!

توضيح غير ضروري: براي رسيدن به آزادي و حفظ آبادي(!)، قيد بعضي چيزهاي كم‌اهميت (مثل وزن شعر!) را بايد زد!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:33  توسط رند عالم‌سوز  | 

  

سابق بر اين در باغ‌ها، بيدهايي تشريف داشتند كه در مقابل انواع بادهاي موافق و مخالفي چون باد شمال و باد صرصر (و سرد سرد!) هم نمي‌لرزيدند چه برسد به بادهاي بهاري! در روزگار نانوتكنولوژي (و در اينجا ننو تكنولوژي!)، همه‌ي چيزها فانتزي شده‌اند. حساسيت‌هاي فصلي و موضعي، خصوصا حساسيت به فصل بهار نيز به‌وفور مشاهده مي‌شود. حتي تيرآهن‌هاي سابقا زمخت نيز به محض اينكه تن لخت‌‌شان در معرض وزش باد بهاري قرار مي‌گيرد، از ترس زنگ‌زدن خودشان را هفت لا ‌پوشانده و از ديده‌ي خريداران مشتاق، پنهان مي‌كنند. گويا نشنيده‌اند كه:

بيت: گفت پيغمبر به اصحاب كُبار:                  تن مپوشانيد از باد بهار!

به‌اين‌ترتيب اقلام بي‌مصرفي نظير تيرآهن كه علي‌رغم استحكام ذاتي، جايگاه محكمي در سبد مصرفي حمايتي خانوار ندارد، با وزيدن اولين باد بهاري و مشاهده‌ي رويش گل و نسرين به باغ، سرخود و بدون هماهنگي با مقامات ذي‌ربط و بي‌ربط، به حالت ويبره رفته و از خود بيخود مي‌شود. اين بي‌خودي در ادامه منجر به نوعي خود كم بزرگ‌بيني افراطي ‌گرديده و باعث مي‌شود نام‌برده، قدر و قيمت خويش را فراموش و براي خود جايگاهي در عرش اعلا تصور نمايد!

بيت اصلاح‌شده:

بود "قد"(/قدر) تو همچون تيرآهن          تو "قدر" خود نمي‌داني چه حاصل؟!

از آنجا كه در ساخت پل‌هاي روگذر عابر پياده مقادير معتنابهي آهن‌آلات و ساير اقلام ساختماني حساس به فصل بهار(!) به‌كار مي‌رود، واضح است كه با آغاز بهار هزينه‌ي ساخت اين پل‌هاي مرتفع، سر به فلك مي‌زند.

به همين دليل محكم و محكمه‌پسند، وزير محترم راه و ترابري جناب آقاي مهندس رحمتي، در مصاحبه با ايسنا اعلام كردند: " به‌دليل هزينه‌هاي سرسام‌آور نبايد انتظار داشته باشيم تا در آزادراه‌هاي كشور در مقابل هر روستا، پل زيرگذر يا روگذر عابر پياده احداث كنيم."

بديهي‌است كه براي ساخت گذرگاه‌هايي از اين دست، دولت محترم بايستي نسبت به خريد و تصرف زمين ‌مورد نياز اقدام نمايد كه در اين وانفساي بي‌جايي و  گراني زمين (فارغ از هزينه‌هاي ديگر)، جدا چنين انتظاراتي خیلی بيجا هستند!!

آن‌دسته از خلق‌الله كه به غلط گمان مي‌كنند ارزش جان انسان‌ها از هزينه‌هاي مترتب بر ساخت پل‌هاي عابر پياده آن هم در مقابل روستاها و ده‌كوره‌ها، بيشتر است، لابد قيمت دست‌شان نيست!

مصراع كاربردي: قدر زر زرگر شناسد، قدر پل را "رحمتي"!

اينجانب ضمن حمايت اصولي از اين گفته‌ي نغز و پرمغز، از زحمات شبانه‌روزي اعضاي دولت خدمت‌گزار، علي‌الخصوص ايشان و ساير دست‌اندركاران ذي‌ربط در ريشه‌كني چاله‌هاي (سابقا) موجود در جاده‌ها و گذرگاه‌هاي كشور، قدرداني مي‌نمايم.

در همين راستا و ساير راستاها(!) بسته‌ي پيشنهادي زير، به سايرين + ايشان (=سریشان!) تقديم مي‌گردد:

1-هزينه‌ي احداث، نصب و راه‌اندازي يك گذرگاه عابر پياده در يك آزاد راه‌، دست كمي از ساخت يك بيمارستان مجهز ندارد! لذا توصيه مي‌شود بجاي ساخت گذرگاه، در كنار هر روستاي نزديك به آزاد راه، بيمارستاني احداث گردد كه ورود به آن براي عموم از جان‌گذشتگان و از جاده‌گذشتگان، "آزاد" باشد. به اين طريق هم شاخص‌ها و استانداردهاي بهداشتي و سلامتي جامعه افزايش مي‌يابد و هم خيل كثيري از دانش‌آموختگان بيكار، سركار گذاشته مي‌شوند.

2-پر واضح است كه در اين وانفساي گراني ملك و تكميل ظرفيت گورستان‌هاي شهرها، ضروري است كه به‌موازات ساخت بيمارستان، نسبت به تجهيز گورستان‌هاي نزديك به روستاها نيز اقدام گردد. بدين شكل، مشاغل مرتبط با كفن و دفن نيز از رونق بيشتري برخوردار مي‌گردند و دعاي ذينفعان، بهره‌ي اموات جناب وزير مي‌گردد!

3-از آنجايي كه رانندگان فهيم، هنگام نزديك شدن و عبور از باجه‌هاي اخذ عوارض‌، غالبا سرعت خود را كم كرده و بعضا براي استراحتي مختصر در آنجا توقف مي‌كنند، لذا ساخت عوارضي‌هاي مجهز در آزادراه‌ها (و علي‌القاعده در نزديكي هر روستا) بايد در دستور كار وزارت‌هاي مرتبط قرار گيرد! به‌اين ترتيب، علاوه بر كاهش آسيب‌هاي ناشي از تصادفات و حوادث ناگوار جاده‌اي، آزادراه‌هاي كشور نيز به خودكفايي كامل رسيده و به معناي واقعي، "آزاد"ي در آنها نهادينه مي‌شود. براي تصدي‌گري اين عوارضي‌ها و غرفه‌هاي كاربردي عرضه مستقيم محصولات، روستائيان مجاور در اولويت قرار دارند.

4-براي كاهش هزينه‌هاي انجام بسته‌ي پيشنهادي فوق، توصيه مي‌گردد ساكنين دهات پراكنده، كاسه كوزه‌ي خود را جمع كنند و در محل‌هاي نزديك به عوارضي‌ها و بيمارستان‌هاي فوق‌الاشاره، پهن نمايند! از قديم گفته‌اند: "يك ده آزاد(!) بهتر از صد شهر خراب". اين‌چنين، ضمن ريشه‌كن كردن فقر ناشي از كمبود امكانات، كلان‌ده‌هاي جديدي ايجاد مي‌شوند كه در نوع خود در دنيا بي‌نظير خواهد بود. همچنين در هزينه‌هاي ديگر از قبيل حمل و نقل، ارتباطات و ... نيز به نحو احسن صرفه‌جويي مي‌شود! (احسنت!)

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:30  توسط رند عالم‌سوز  | 

دوست رشيد صاحب‌قلمي كه از بوالفضول سؤال اطلاعاتي فلسفي پرسيده بود، يك وقتي اين رباعي را نثارمان كرده بود كه:

هرچند که از زمانه شاکی هستی                  در طنز مثال حجب و پاکی هستی
(طبیعی است که حجب و پاکی صرفاَ به جهت التزام به وزن و قافیه آمده!)
در رندی ات این بس که به هر کس گفتیم         آمار نمی داد شما کی هستی

 

ما هم در جوابشان فرموديم:

قربان قد و قواره‌ت اي يار عزيز!                     اي صاحب طنزهاي همچون پانيذ

عذرم بپذير اگرچه مجهولم من                     در طنز شما "مديري" و ما تلميذ!

(طبيعي است كه در جوابيه‌ي ما هم مدير و تلميذ، صرفاَ به جهت التزام به وزن و قافیه آمده بود! ضمنا برای التزام بیشتر به قافیه می توانید یار ما را به جای عزیز ، لذیذ فرض کنید!!)

در همين راستا و برخي راستاهاي ديگر، خيل كثيري از دوستان طنزپرداز (كه ما شمرديم و زوركي به 2-3 نفر مي‌رسيد!) اصرار داشتند كه تمثال جمال بي‌مثال ما را زيارت نمايند. راست و حسيني‌اش ما هم خيلي دلمان مي‌خواهد، خودي نشان بدهيم! آمــــــّــــــا(!) به قول محمد علي بهمني و خودمان:

"شاعر شنيدني است ولي ميل ميل توست

آماده‌اي كه بشنوي‌ام يا ببيني‌ام ؟!"

اما خدا وكيل(!) نخندي به عيب‌هام

از شست پا بگير و برو تا به بيني‌ام!

تا پيش از طرح معماي بوالفضول، اين درخواست‌هاي مشروع به‌طور روزافزوني با روش چانه زني از بالا و فشار از پايين پيگيري (و در اينجا هي‌گيري!) مي‌شد. الحمدلله پس از اجراي موفقيت‌آميز معما (كه بطور قابل ملاحظه‌اي آي‌كيوي خلق‌الله را به اثبات رسانيد و مشت محكم ديگري شد بر دهان ياوه‌گويان مدافع فرار مغزها!)، اين اصرار به اسرار تبديل شده است. به اين تعبير كه:

بيت:  آن‌كه را اسرار "رند" آموختند               مُهر كردند و دهانش دوختند!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:38  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

يا : كي، كيو فيلم مي‌كنه؟!

 

اگه گفتين بالاخره كي كيو فيلم مي‌كنه؟!اين‌طوري‌كه كارگردان مشهور امريكايي، الیور استون (Oliver Stone)، دارد پيش مي‌رود، احتمالا به‌زودي پاي شخصيت‌هاي فرهنگي معاصر نيز به فيلم‌هاي ايشان باز خواهد ‌شد.

قدما معتقدند كه: "علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد"، لذا پيش از آن كه نوبت فيلم‌كردن ‌حقير سراپا تقصير برسد، با هماهنگي مشاور فرنگي‌‌كار خودمان، پيش‌شرط‌هايي را براي ايشان تعريف كرده بوديم كه گويا حالا وقت رو كردنش است:

 

به گزارش اخبار نرسيده از بنگاه خبردرآري "آي‌طنز نيوز"، اليور استون، فيلم‌ساز معلوم‌الحال امريكايي – كه ‌ساخت‌ فيلم‌هايي‌ چون: اسکندر، ‌ U Turn ، وال استریت، عنصر نامطلوب (یاسر عرفات)، فرمانده (فیدل کاسترو)، نيكسون،‌ JFK، متولد چهارم‌ ژوئيه‌، قاتلين‌ بالفطره‌ و جوخه و ... را در كارنامه‌ي ‌سينمايي خود دارد- درصدد ساخت فيلمي از زندگي مرد رند وبلاگستان برآمده است.

اليور استون كه صاحب يد طولايي در انحراف افكار عمومي (در U Turn) و يد بيضايي(!) در پاك‌سازي چهره‌هاي ناپاكي (در اسكندر) است، سعي دارد تا در يك اقدام تهور آميز (و تا حدي هم تهوع‌آميز!)، چهره‌ي مشعشع و تابان مرد رند را –كه خيل كثيري از مشتاقان، كشته مرده‌ي شناسايي او هستند - به معرض نمايش بگذارد.

 

پيش شرط هاي مشاور فرنگي "مرد رند" براي اليور استون:

1-   از آنجايي كه ايشان بازيگران قابل توجهي همچون "جنيفر لوپز"(معروف به J-Lo) و "آنجلينا جولي" را در فيلم‌هاي ‌"U Turn" و "اسكندر"، نامزد و هم‌بازي آقايان "شون‌پن" و "كالين فارل" نموده‌اند، لذا به‌منظور پيشگيري و پرهيز از نقض عدالت سينمايي، شايسته است بازيگران مشروحه ذيل نيز به فراخور فيلم‌نامه و سن و سالشان، در اين فيلم به‌كار گرفته شوند و مرد رند را همراهي نمايند: شارون استون، آنجلينا جولي، جنيفر لوپز و نيكول كيدمن!

2-      تهيه‌كننده‌ي فيلم، در اسرع وقت نسبت به بيمه كردن كليه‌ي مراحل ساخت و فروش فيلم و همچنين بيمه‌ي شخص ثالث و بيمه‌ي بدنه‌ي تمامي دست اندركاران فيلم اقدام عاجل نمايد!

3-   به منظور پرهيز از بروز شائبه تبليغاتي شدن فيلم و تبليغ اَسِتُن (ماده‌اي كه جهت پاك كردن لاك ناخن مورد استفاده عموم نسوان محترمه قرار مي‌گيرد-توضيح از مشاور آرايشي و بهداشتي!)، هنرپيشگان مؤنث فيلم (خصوصا خانم شارون استون) بايد از حنا براي رنگ آميزي ناخن‌ها و موهايشان استفاده كنند! توصيه اكيد مي‌گردد كه مراسم حنابندان ايشان در شب جمعه، كه شب رحمت و مغفرت است، برگزار گردد تا از اين رهگذر ثواب بيشتري نيز به ايشان برسد!

4-   بخش اعظم فيلم در مناطق خوش آب و هواي خارج از ايران فيلم‌برداري گردد! (شايان ذكر است مرد رند، تمامي سوراخ سنبه‌هاي ايران را در عنفوان جواني – چنان‌كه افتد و داني!- گشته است!)

5-      همچون فيلم اسكندر، بخش‌هايي از فيلم در جنگل‌هاي تايلند (ترجيحا جزاير فوكت و پاتايا) تهيه گردد!

6-   به‌منظور جلوگیری از سوء استفاده‌ي احتمالي از راش‌های فیلم (از طريق ايجاد خراش!)، نظارت كيفي بايد توسط يكي از معتمدين محل (ترجيحا عليرضا افخمي) بر تمامي مراحل تدوين فيلم، انجام گيرد.

7-   يك گروه فيلم‌بردار مؤمن و مؤمنه، به سرپرستي يكي از برادران مؤمن و معتقد (ترجيحا برادر احمد رضا درويش)، پس از درويش كردن چشم‌هاي‌شان از پشت صحنه‌هاي اين فيلم، تصويربرداري كنند.

بيت مجعول: نه فيلم "نيكسون" ماند نه فيلم "اسكندر" ... نظارتي تو بر آن پشت صحنه كن، درويش!

(قاعده تسكين در خوانش اسم "نيكسون" ، به تسكين و آمرزش روح مشاراليه كمك شاياني خواهد كرد!- توضيح از مشا"ور" ادبي مرد رند!)

8-   فيلمنامه بايد از قبل از نوشته شدن به تاييد مشاور فرنگي برسد. همچنين در نگارش اثر، فيلم‌نامه‌نويس مذكور (مذكر يا مؤنث بودن وي محل اختلاف است!)، بايد به جريانات پس از تولد شخصيت مرد رند بپردازد و از هرگونه نزديكي به وقايع و جريانات پيش از تولد ايشان به شدت پرهيز نمايد.

9-      وجهه‌ي ادبي مرد رند بايستي به شيوه‌ي مناسبي، آگرانديسمان گرديده و بسيار برجسته‌تر از ساير وجوه ايشان به‌تصوير كشيده شود!

10-  وجه آتش‌پارگي و عالم‌سوزي ايشان همچون فيلم اسكندر، مورد پرده‌پوشي و پرده‌دوزي قرار گيرد. بوالفضول الشعرا با همكاري "خیام" در اين باب به "استون" توصيه فرموده‌اند كه:

مصراع: "گر پرده بر افتد نه تو ماني و نه رند!"

11-  به‌واسطه‌ي تحفه‌ي نطنز بودن مرد رند، ضروري است در بك‌گراند آنونس فيلم، تصويري از ايشان در حال انجام برخي فعاليت‌هاي صلح‌آميز ادبي (طنز و نه‌طنز) ديده شود. تصوير مندرج در سمت چپ بالاي اين صفحه بر ساير تصاوير رجحان دارد! سبزي كاكتوس و تيزي قلمي كه از پشت گوش نويسنده عبور كرده و صاف رفته است توي چشمش، ناظر بر همين ادعا مي‌باشد!

12-   بقيه پيش‌شرط‌ها بعدا اعلام مي‌شود!

 

به‌گزارش خبرندار (خبرنگار بي‌خبر!) "آي‌طنز نيوز"، اين فيلم‌باز سرشناس امريكايي، بدون خواندن پيش‌شرط‌ها، در حالي‌كه سر از پا نمي‌شناخت، پاي ورقه‌ي مذكور را ، به شدت هرچه تمام‌تر انگشت كرد و تمامي موارد را سمعا و طاعتا پذيرفت. (غربتا الي الله).

شنيده‌ها حاكي از اين است كه پس از اين عمل، انگشت شست ايشان اندكي جوهري شد!

 

بعدالتحریر: برخی از پیش شرط ها را بوالفضول الشعرا نیابتا در بخش کامنتینگ نوشته است! آنها را هم از دست ندهید ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:48  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

شب شیشه‌ای یکی از برنامه‌های پرطرفدار تلویزیون پایتخت است. از شاه‌کارهای اين برنامه هرچه بگوییم کم گفته‌ایم.

"‌رضا رشیدپور" مجری تواناي اين برنامه، كه سعي مي‌كند بهترين مجري دنيا باشد، پس از مصاحبه‌ي تاريخ 22/02/86 با "بهرام رادان"، يكي از فوق‌ستاره‌هاي فعلي سينما (به قول خودش)، مختصري تأديب گرديد و به تهذيب نفس پرداخت. اين دگرديسي و تهذيب نفس، در برنامه‌ي بعدي "شب شيشه اي" بوضوح نشان داده شد!

"بهرام رادان" در طول برنامه ، براي اخذ حال مجري شيرين‌سخن، پس از اينكه قريب به 50 دفعه جمله‌ي "رضا، ببين!" و 36 مرتبه جمله‌ي "رضا، نگاه كن!" را به‌زبان آورد، به تفاوت‌های اساسی "لری کین" (يا لاري كين) و "اوپرا ویمپری" اشاره کرد و گفت: "لری کین" می‌آيد می‌نشیند صحبت می‌کند و مثل شما گاف نمی‌گیرد!

مصراع: نیش "لاری" نه از ره "کین" است!

 

او همچنين با رسم يك تصویر دم‌دستي(!)، به مردم همیشه حاضر در "صحنه" نشان ‌داد که چگونه اوپرا در طول (و حتي در عرض) مصاحبه، مصاحبه شونده را از اینقدر (به فاصله‌ی انگشتان دست نام‌برده دقت شود) به‌اینقدر (ايضا به فاصله‌ی انگشتان دست نام‌برده دقت شود!) می‌رساند!

همچنين در بخشی دیگر از "باران كوثري" هم‌بازي خود در فيلم ‌"خون‌بازي" جانانه دفاع كرد و گفت: می‌دانید من از کجای برنامه شما ناراحت شدم؟ از آن قسمتی که در برنامه‌ی "باران" راجع به "ابراهیم حاتمی‌کیا"‌ صحبت کردید. من خیلی ناراحت شدم. خیلی کار بدی بود." البته اين جانب‌داري، به‌هيچ‌وجه من‌الوجوه باعث نمي‌شود كه ما یکی نامردي ايشان را در حق "باران كوثري" در فيلم "خون‌بازي" ببخشيم! اين درست نيست كه آدم با احساسات لطيف دختركي (گيريم كه عملي!) بازي كند و بعد شيفته‌ي بازيگر ديگري بشود و برود با او NGO راه بيندازد!

 

وی درحالی‌که میزان صمیمیت و شیفتگی خود را به یکی از بازیگران توانمند عرصه‌ی سینما (که علی‌العجاله گل سرسبد سینما محسوب می‌گردند) متناوبا به رخ بقیه محاسدين می‌کشاند(بتركد چشم حسود و بخيل!)، تلویحا اعلام کرد که بیلبورد همان بیل است که از بُرد مناسبی برخوردار شده است. چرا که بیل در آبادانی و پیشرفت کشورها نقش انکارناپذیری دارد. نگاه كنيد به پيشرفت‌هاي علمي عيالات و ايالات متحده در زمان بيل كلينتون!

 لذا اگر تصویر بیل به دست ایشان روی بورد برود، کشاورزانی که می‌خواهند روستایشان را رها نموده و به شهر بیایند، از این عمل شنیع منصرف و در ده خود ماندگار می‌شوند. به تعبیر دیگر استفاده ابزاری از تبلیغات در جهت ایجاد اشتغال مولد!

این است رسم ماندگاری بازیگران سوپراستار، نه گرفتن سيمرغ بلورين و زرشك طلايي. اگرچه ايشان از معدود بازيگران داخلي است كه زرشك طلايي‌اش را به خورد سيمرغ بلورين‌اش داده است. نوش‌جان هردو!

 

مطابق نظرسنجي كه در طول برنامه، از طريق SMS برگزار گرديد، موفقیت آقای رادان در بازیهایشان، به يكي از اين دلايل است:

1- دانش بازیگری: 6%

2- فیزیک ظاهری: 20 %

3- شانس حرفه‌ای: 16%

4- هر سه مورد: 57%

احتمالا يك عده هم هستند كه معتقدند اصولا بهرام رادان، بازيگر موفقي نبوده و نيست. صد البته كه كسي از آنها نظر نخواسته است! از قديم‌الايام معروف است كه: "هر وقت گفتند خاك‌انداز، خودت رو ميونه بنداز!"

 

حکایت: ظريفي ساعت 3 صبح به تلويزيون زنگ زد و گفت: الان به نظرتون شخص اول مملكت بيداره؟ گفتند: احتمالا خير! گفت: رئیس جمهور چی؟ بیداره؟ گفتند: قاعدتا خير! گفت: رئیس صدا و سیما چی؟ گفتند: خير! گفت: خوب! حالا كه همه خوابند، يك بندري بگذارين، حال كنيم!!

 

 بهرام خان رادان نیز در خاتمه‌ي برنامه‌ي آن شب، با اين تصور كه تمامی مقامات لشكري و كشوري ازجمله "سردار رادان" (پيشتاز مبارزه با ناهنجاري‌هاي اجتماعي)، در خواب ناز تشریف دارند، محبت خود را به شكل ارسال "يك بوس كوچولو" از طريق دوربين شب شيشه‌اي، نثار همه‌ي هواداران‌شان نمودند!

زبان‌حال اهل‌حال: ای بوسه! که می‌روی به‌سویش ... از جانب من ببوس رويش!

 

خيلي شانس آورديم كه آن موقع ضعيفه‌ي‌مان را پي نخود سياه به مطبخ فرستاده بوديم!

 

بیت مقایسه‌ای: از میان این "رادان" تا آن "رادان"... فرق باشد مثل قم تا آبادان!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:11  توسط رند عالم‌سوز  | 

اصولا فلسفه‌ي نام‌گذاري مغازه‌ها و بنگاه‌هاي اقتصادي، بر مبناي اهداف و دامنه‌ي كاربرد و فعاليت صاحب بنگاه، معنا مي‌يابد. نام بايد با ماهيت جوهري و فلسفه‌ي وجودي كسب و كار مربوطه، ارتباط ارگانيك و تنگاتنگ داشته باشد. چرا كه: "از كوزه همان برون تراود كه در اوست!"

چنانچه اين قاعده‌ي فلسفي كلي را در مورد سازمان‌ها، شركت‌ها و بطور كلي اشخاص و مؤسسات حقوقي ساري و جاري بدانيم، آنگاه بايد برخي مغازه‌ها، شركت‌ها و سازمان‌ها را مجددا نام‌گذاري يا به تعبير فرنگي‌ها Rename نماييم!

در همين راستا، با عنايت به ضرب‌المثل معروف "كس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من" و اينكه عنداللزوم بايد خودمان را نسبت به بهبود وضعيت زندگي و حفظ اخلاق شهرنشيني، متعهد بدانيم، نام شركت واحد اتوبوس‌راني را از منظر نظام پيشنهادها مورد واكاوي قرار داده‌ايم.

"تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد!"

 

مقدمه‌ي پيشنهاد: اصل كرامت انساني و احترام به عقول و استفاده از نظرات ديگران از اصول اساسي مديريت اسلامي است. در كلام خداوند متعال آمده است: «و شاورهم في‌الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله» سوره‌ي آل عمران–  آيه 159

 

عنوان پيشنهاد: تغيير نام "شركت واحد اتوبوس‌راني تهران و حومه"

عارضه‌يابي پيشنهاد: در حال حاضر با توجه به اجرايي شدن سياست‌هاي اصل 44 و رويكرد دولت به خصوصي سازي (كه با خصوصي بازي يا بازي‌هاي خصوصي، توفير دارد) و عزم و اراده‌ي جدي در سطح ملي بر بهبود انجام امور از طريق "برون‌سپاري" فعاليت‌ها، پاي شركت‌هاي خصوصي نيز كم‌كم به اين حوزه باز شده و آنها نيز وارد گود شده‌‌اند.

(در پرانتز عرض شود كه اين "برون‌سپاري" عمدتا به معني واگذاري به غير يا "به‌غير سپاري" نيست! چرا كه:

اصطـلاحاتي است مـر ابـدال را كه از آن نُـبًـوُد خـبـر غـفّـال را!

ما "درون" را بنگريم و حال را                  ني "برون" را بنگريم و قال را!

به‌اين‌ترتيب كه از همان درون، برخي به بيرون دلالت(!) مي‌شوند و چون قاعده‌هاي بازي و كسب و كار را بهتر از سايرين مي‌شناسند، ناچار كار را به آنها مي‌سپارند! چرا كه از قديم گفته‌اند: "كار را به كاردان بسپار"!

شاهد مثال*:         تا "خودي‌"هاي داخلي داريم             كار را به "غير" نسپاريم!

اينجوري نه سيخ مي‌سوزد و نه كباب! همينجا هم پرانتز را مي‌بنديم تا از شكايات احتمالي ذينفعان با سوادي چون ابوريحان بيروني، در امان باشيم!)

متدولوژي پيشنهاد: اگر بخواهيم نام مذكور را از منظر ادبيات و فرهنگ غالب، مورد بررسي كارشناسانه و اديبانه قرار دهيم، بايد آن را به شيوه‌ي قدماي اهل ادب تقطيع كنيم، نتيجه‌ي حاصل از اين مقاطعه‌كاري(!)، كلمات: "شركت، واحد، اتوبوس‌راني، تهران و حومه" خواهد بود. "تهران و حومه" كه علي‌القاعده مشكل زيادي از لحاظ ادبي(!) ندارند. غير از زيادي جمعيت و ترافيك و ... كه ما در اين فرصت كوتاه، مجال پرداختن به مشكلات نه‌چندان مهم را نداريم!

پيشنهاد اجرايي: از آنجا كه انتقاد بدون پيشنهاد، مشتري چنداني نداشته و در رديف غرغرهاي كنيز معروف حاجي باقر شمرده مي‌شود، و به قول شاعر گفتني: "به عمل كار برآيد، به سخنراني نيست!" ، لذا پيشنهادهاي بكر زير با ارائه وجه تسميه هريك ارائه مي‌گردد. ضمنا لازم به يادآوري است كه پيشنهادها بدون دريافت هر‌گونه حق مشا"ور"ه‌اي ارائه‌ مي‌گردد! ما را همان پاداش پيشنهاد كافي‌ است. چرا كه از قديم گفته‌اند: "رياضت‌كش به بادامي (و پاداشي) بسازد"!

شرح پيشنهاد:

  1- شركت: كلمه‌ي "شركت" في‌نفسه بسيار هوشمندانه و بجا انتخاب شده است! زيرا علاوه بر داشتن معني رسا و گوياي حضور داشتن - كه با فلسفه‌ي وجودي شركت واحد كه همانا حضور در همه صحنه‌ها مي‌باشد- از لحاظ عَروضي نيز بر وزن حركت است، كه بيانگر جاري بودن و تحرك داشتن اين شركت مي‌باشد. به‌همين دليل خودروهاي اين شركت، حتي در ترافيك و راه‌بندان نيز به مسافرين خسته و بعضا ازپا نشسته‌ي خود -كه از راه‌هاي دور و نزديك قدم بر ديده‌ي ما مي‌گذارند- حركت و پويايي را نويد مي‌دهند كه در افزايش شادابي و طراوت‌ جامعه، سهم بسزايي دارد. لهذا در اينجا، از لسان خودم، از اين‌همه دقت و باريك‌بيني مسئولين اوليه شركت مزبور، قدرداني و تشكر مي‌نمايم. اجركم عندا...!

2- واحد: "شركت واحد اتوبوس‌راني تهران و حومه" مدت زمان مديدي بود كه به عنوان تنها شركت اتوبوس‌راني داخل شهري فعاليت مي‌نمود. اكنون كه به‌سلامتي شركت واحد، از تنهايي و احديت (كه مخصوص ذات مقدس پروردگار عالم است) درآمده، ضروري است كه نام آن نيز به شكل آبرومندانه‌اي مطابق با ماهيت وجودي و كاركردهاي آن، اصلاح گردد. كلمات زير به‌عنوان جانشين‌هاي كلمه واحد پيشنهاد مي‌گردند:

2-1- وارد: در راستاي افزايش دانش مديران و سياستِ محوري رويكرد عمومي به سازمان‌هاي يادگيرنده و دانش محور، اخيرا مشاهده مي‌گردد كه مهارت مديران و سياست‌گذاران شركت واحد، توسعه چشمگيري پيدا كرده و با وارد كردن شبكه‌ي خصوصي اتوبوس‌راني به مجموعه ناوگان حمل و نقل شهري و شيك كردن ظاهر (و ان‌شاءالله باطن) اتوبوس‌ها، به جاي بليط‌هاي 200 ريالي از مسافرين اسكناس‌هاي 1000 ريالي و 1250 ريالي (!) دريافت مي‌كنند. از آنجا كه شركت، در افزايش تدريجي نرخ بليط يد طولايي دارد و در انجام اين عمليات محيرالعقول بسيار حرفه‌اي و وارد شده است، پيشنهاد مي‌شود نام شركت مزبور به "شركت وارد اتوبوس‌راني تهران و حومه" تبديل گردد! باشد كه بزودي شاهد 1000 و 1250 ريالي شدن نرخ بليط يا كرايه تمامي خطوط باشيم! ضمنا به اين‌ترتيب دست سودجويان و كلاه‌برداراني كه با چاپ و توزيع بليط‌هاي جعلي ضرر هنگفتي به بيت‌المال وارد نموده‌اند، كوتاه مي‌شود. به قول معروف: دست خر كوتاه! مي‌شود.

2-2- والد: در راستاي پيروي از سياست‌هاي كلي و حمايت از نظريات رياست محترم جمهور در باب افزايش جمعيت، چون قرار است در آينده نزديك با حمايت و پشتيباني نام‌برده، به تعداد فرزندانِ (اتوبوس ها و شبكه‌هاي خصوصي اتوبوس‌راني) شركت واحد، افزوده شود، بهتر است در يك اقدام غيرمترقبه‌ي خودجوش، نام شركت واحد به "شركت والد اتوبوس‌راني تهران و حومه" تبديل شود!

2-3- صاحب: اين شركت متولي اصلي و متهم رديف اول امر خطير و حساس حمل و نقل همشهريان تهراني مي‌باشد. اگر با ديدگاه مهندسي فرايند به موضوع نگاه كنيم، مالك و صاحب فرايند حمل و نقل شهري، همين شركت است. اينجاست كه انتخاب نام متناسب با آن از اهميت ويژه‌اي برخوردار مي‌شود كه دست كمي از اهميت خطوط ويژه ندارد! بيخودي نيست كه هنگام ورود به برخي اتوبوس‌ها با اين شعر عميق و كاربردي، مواجه مي‌شويم كه:

بيت:     "در حقيقت صاحب اصلي خداست               اين امانت بهر روزي دست ماست! "

البته در پاره‌اي نسخ كلمه صاحب، مالك هم ذكر شده است. لهذا بيراه نيست اگر به جاي "شركت واحد اتوبوس‌راني تهران و حومه" بگوييم: " شركت صاحب اتوبوس‌راني تهران و حومه". اين‌طوري حساب كار دست بعضي‌ها مي‌آيد و مي‌فهمند كه مملكت حساب و كتاب دارد و هيچ چيزي بي‌صاحب نيست!

3- اتوبوس‌راني: كلمه‌ي اتوبوس، مضاف بر اينكه كلمه‌اي است خارجي؛ داراي نوعي بار منفي است كه از همنشيني دو كلمه‌ي "اتو" (وسيله‌اي داغ كه براي صاف كردن انواع منسوجات به‌كار مي‌رود) و "بوس" (عملي كه هنگام مواجهه و مصافحه با محارم، نزديكان و آشنايان انجام مي‌گردد) ناشي مي‌شود! تصور كنيد كسي بخواهد "اتو" را ببوسد! اين از آن بوسه‌هاي داغي خواهد شد كه جدا مي‌چسبد! بنابراين بهتر است كه به توصيه‌ي فرهنگستان زبان فارسي عمل نموده و به جاي كلمه نامأنوس و بيگانه‌ي "اتوبوس" از واژگان " خودروي بزرگ جمعي" استفاده نماييم!

ممكن است برخي ايرادگيران بگويند:« اوووه! استعمال جمله‌ي: "شركت واحد خودروي بزرگ جمعي‌راني تهران و حومه" خودش يك اتوبوس يا حداقل ميني‌بوس لازم دارد!» ، ايراد چنداني ندارد! از قديم گفته‌اند: "در اتوبوس را مي‌شود بست، اما دهان مردم را نمي‌شود!"

 

------

 پ.ن:

* شاهد ما نیز از غیب رسید، بیت را این‌طور ببینید، صواب‌تر است و ثوابش نیز افزون‌تر! هرچند که از این "ها" کردن‌ها ، دستی گرم نمی‌شود، اما برای دست‌گرمی بد نیست!

تا "خودي‌"هاي داخلي داريم ... كارها را به "غير" نسپاريم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:47  توسط رند عالم‌سوز  | 

كمال دانشيار، رئيس كميسيون انرژي مجلس شوراي اسلامي، گفت: "وزارت نفت به طور صد درصد از قانون نظام پرداخت هماهنگ حقوق، مستثني خواهد بود. اين نظرِ رئيس جمهور، كميسيون انرژي و تمام دلسوزان و آگاهان است كه مجموعه‌ي نفت از قانون خدمات كشوري مستثني شوند. اين تشكيلات براي رسيدن به آنچه مورد نظر مي‌باشد، نيازمند نيروي متخصص است و براي جذب، حفظ و استفاده از توان علمي و عملي اين نيروهاي متخصص، بايد قانوني خاص و ويژه تعريف شود."

از آنجا كه دانش‌ ما اندكي از حدّ كمال بالاتر است، در تكميل فرمايشات ايشان اضافه مي‌كنيم كه:

ساير نهادها و دستگاه‌هاي دولتي، نيمه دولتي و غيردولتي براي رسيدن به آنچه مورد نظر مي‌باشد، نيازي به نيروهاي متخصص ندارند! چون لابد چيز مهمي مورد نظرشان نيست كه بخواهند به آن دست يابند. همين‌قدر كه نيروها متعهد و متأهل باشند، كفايت مي‌كند! مي‌گوييد نه؟! با موبايل جناب آقاي وزير جهاد و كشاورزي، تماس بگيريد و صداي گوينده‌ي شركت مخابرات را بشنويد كه مي‌نازد: "متخصص مورد نظر، دردسترس نمي‌باشد"!

طبق يك قاعده‌ي عمومي، براي اينكه دست جويندگان به چيزهاي مورد نظر برسد، لاجرم بايد براي آن برنامه‌ريزي كنند. وقتي برنامه، ريخته مي‌شود، مثل كاسه ماستي مي‌ماند كه دمر شده و ديگر به درد احدالناسي نمي‌خورد. برنامه وقتي خوب است كه در ظرف خود باقي بماند و زير دست و پا پخش و پلا نشود! (اين مورد شامل بودجه‌ريزي نيز مي‌گردد).

به‌دليل اين كه برنامه بايد به درد امروز آدمي هم بخورد، لازم است كه فرهنگستان زبان و ادب فارسي، اصطلاح امروزي و پركاربرد "برنامه‌روزي" را جايگزين كلمه‌ي مهجور و بلا استفاده‌ي "برنامه‌ريزي" نمايد. اين مهم نياز به يك برنامه‌ريزي بلند مدت دارد.

كمال دانشيار در ادامه گفت: "نفت موضوعي خاص است كه همه چيز را در ايران از جمله بهداشت، درمان، امنيت و تحصيل را تحت الشعاع قرار مي‌دهد و سه دولت گذشته: ميرحسين موسوي، هاشمي رفسنجاني و خاتمي هم در عمل متوجه اين موضوع شده بودند."

بالشخصه معتقدم: قانون بايد همه را با يك چشم ببيند، حالا اگر كه بعضي‌ها با چشم مسلح و از طريق ذره‌بين هم ديده شدند، اشكال چندانی ندارد. درست نيست كه اين‌همه مته به خشخاش گذاشته شود! به‌زعم بنده نيز مبحث پرداخت مستقيم درآمدها به افراد مرتبط، موضوع به‌حق و درستي است! تجربه‌ي دولت‌هاي گذشته، حداقل در زمان شهرداري كرباسچي به طور اخص، مؤيد اين ادعاست! عدالت محوري كه مي‌گويند يعني همين. درحالي‌كه متخصصان زحمت‌كش وزارت نفت، هشت‌شان گروي هشتادشان است، چرا بايد دست‌رنج آنها را ديگران بخورند؟! اين عدالت است؟ آيا اين‌گونه شعار تحويل مردم دادن انصاف است:

شعار بند تنباني: "ديگران كاشتند و ما خورديم"       ما چه كاره‌ايم ديگران بخورند؟!

اينجاست كه برخي از دلسوزان آگاه (يا آگاهان دلسوز) و متخصصان توزيع نفت، كه تصادفا رگ و ريشه و اصل و نسب‌شان به مناطق نفت‌خيز مي‌رسد، دل‌شان به درد مي‌آيد. فلذا ما نيز ضمن محكوم كردن مافياي نفتي و با آرزوي ريشه‌كني فشاراليه(!)، در تكميل شعارهاي رايج اضافه مي‌كنيم كه: "پول نفت، بايد به سر سفره‌ي مردمِ متخصص و مرتبط با وزارت نفت آورده شود". سايرين (غير از افرادي كه رئيس كميسيون انرژي مجلس فرموده‌اند) هم، در آخر پاييز ضمن مشورت با اهل فن، "صادقانه" به "محصول" خويش نظر كنند كه:

بيت مونتاژی- بزن در رويي:

"يادم از كشته‌ي خويش آمد و هنگام درو ... هر كسي آن دِرَوَد عاقبت كار كه كِشت"!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:41  توسط رند عالم‌سوز  | 

دکتر راکعی، مدیر انجمن شاعران ایران در مصاحبه با ایسنا؛ خبر از برگزاری "همایش شعر و نقاشی" در فروردین 86 داد. او گفت: "سال آینده سال مولوی اعلام شده و محور همایش شعر و نقاشی نیز شعرهای مولوی و نیما یوشیج است."

در همین راستا(!) تصویرگران مستقر در هالیوود (و در اينجا: حالیوود!) و برخی کمپانی‌های انیمیشن‌سازی و انیمال‌بازی (Animal) مِن‌جمله "والت دیزنی"، بدون هماهنگی و تماس با ما، اعلام نمودند که شديدا علاقه‌مند به مشاركت در خلق اين شاهكار هنري و اعتلاي فرهنگ و تمدن بشري مي‌باشند. لذا بالقوه و بالفعل، بدون تعیین وقت قبلی، بطور تمام‌وقت و رايگان آماده‌ی ترسیم تصاوير متحرك و ثابتِ جذاب برمبناي اشعار عبرت‌آموز مثنوی معنوي، علی‌الخصوص داستان‌ کنیزک و خر خاتون می‌باشند!

از سوی دیگر، جنگ تمام عیاری بین "انجمن حمایت از حیوانات" و "انجمن سوءاستفاده از حیوانات!" در خصوص بهره کشی‌های نامتعارف نقدی و جنسی از حیوانات زبان‌بسته درگرفته است. شخصا توصیه می‌نماییم كه برای احتراز از درغلطیدن در این غلط‌های زیادی، به کمپانی‌های فرصت‌طلب موصوف، روی خوش نشان ندهیم تا روی‌شان را کم نمایند و دم‌شان را روی کول‌شان بگذارند و بزنند به چاک! تا اين همه تصويرگر با استعداد در مملكت‌مان داريم، لازم نکرده آنها برای ما تصویر نقاشی کنند! ما خودمان زغال‌فروشیم و گنجشک رنگ می‌کنیم!

 به اعتقاد دکتر راکعی: "درباره‌ی تصاویر شعری مولانا نسبت به شاعران دیگری چون حافظ و عطار، کمتر کار شده است".

در ايام ماضيه، ديوان حافظي داشتيم كه برگ‌هاي كاهي‌اش با تمثال‌هاي زيبايي مزين شده بود. به اين ترتيب كه در قسمت فوقاني هر غزل، 2 تصوير كوچك در يمين و يسار مطلع، خودنمايي مي‌كرد. با صفحات ديگر كاري نداريم، اما تصورِ مافي‌الضمير نقاش در هنگام مواجهه با غزل: "در نظربازي ما بي‌خبران حيرانند ... من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند" مي‌بايد جالب بوده باشد!

 چه اشكالي دارد كه مقوله‌ي مثبت نگارگري در حق ساير شاعران بزرگي - كه لاجرم حق عظيمي به گردن ادبيات دارند- نيز ادا شود؟ به نظر ما اگر كار به ادابازي نكشد، منع شرعي و قانوني ندارد. باتوجه به اينكه ما –ناسلامتي- طنزپرداز هستيم،  پيشنهاد مي‌نماييم كه از ميان طنازان هم نفراتي (به قيد قرعه) به‌اين منظور انتخاب گردند. عبيد زاكاني (از متقدمين) و ايرج ميرزا (از متأخرين) در اولويت مي‌باشند! شعرهايشان را هم انتخاب كرده‌ايم: "موش و گربه" از عبيد و 2 شعر "عاشقي محنت بسيار كشيد" و "مادر" از ايرج ميرزا!

ذيل خبر مذکور (به نقل از روزنامه همشهري) همچنین آمده بود: "قرار است نمایشگاه نقاشی و شعرهای مولانا در قونیه و فرانسه نیز برگزار گردد."

به نظر می رسد خانه‌ی شاعران ایران در ادامه‌ی گردش‌های علمی داخلی و خارجی که از سال 81 آغاز نموده است، در چشم و هم‌چشمی زیرکانه‌ای با دفتر شعر وزارت ارشاد -که تور قونیه را برای شاعران کم/بی بضاعت تدارک دیده بود- تور جهانگردی شاعران را در معیت نقاشان و مجسمه‌سازان پی‌ریزی نموده است. امیدواریم که بزودیِ زود شاهد برگزاری تورهای ایرانگردی و جهانگردیِ مشترکی مانند: شاعران و اقتصاددانان مفلس، شاعران و بازاریان ورشکسته، شاعران و آهنگران دل‌نازک و شاعران و سایر اصناف مرتبط با شعر، توسط نهادهای مشابه و دست اندرکار باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 6:0  توسط رند عالم‌سوز  | 

حکایت: معلمی در دهی سرگرم تأدیب اطفال و آموزش ادبیات فارسی بود. سودجوئي را این تعلیمات ادبی مگر به مخاطره افکند. معلم را به مناظره و مجادله طلبید. مردم ده را جمع کرد و به معلم گفت: بنویس مار. معلم ساده‌دل هم نوشت! شیّاد نیز نقش ماری را کشید و از مردم پرسید: کدام یک مار است؟! سپس معّلم را از ده راندند و خود ماندند و خر خویش راندند!

این حکایت بیانگر نقش انکارناپذیر هنرهای تجسّمی و ترسیمی در جا انداختن مطالب ثقیل و ارائه‌ی تسهیلات ارزان‌قيمت در شیرفهم کردن مخاطب است. خوشبختانه معلمین فهيم امروزي و آدم‌های باسوادی که در مصدر شعر ایران، جا خوش کرده‌اند، به این نکته‌ي سهل‌الوصول واقف‌ند و سعی دارند به هر نحوی که شده، ابیات فلسفی و سنگین بازمانده از قدما را به کمک هنرهای تجسّمی و افزودن قدري چاشنی تصویري، تبدیل به مسقطی و هلّ و گلاب نمایند تا مخاطبين در هنگام مواجهه با ادبیات کهن ایران، دو قبضه حظ ببرند. به این ترتيب دست شیّادان دودره‌باز - که با نمایش معکوس ادبیات، از غفلت و سادگی جماعت سوءاستفاده می‌كنند- نیز کوتاه مي‌گردد.

مولانا جلال‌الدين محمد بلخي معروف به "مولوی"، شخصا نظر مساعدي در باب صورت‌گري داشته و هواداران و پيروانش را به ترسيم ناديدني‌ها تشويق و تحريك مي‌كرد. وي در‌باره‌ي تلفيق شعر و تصوير (يا نوا و نما)، كه نتيجه‌اش محظوظ شدن گوش و چشم (از راه شنيدن و ديدن) مي‌باشد، فرموده است:

"گوشم شنید قصه‌ی ایمان و مست شد ... کو سهم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست"

نقش ايشان در اعتلاي ادبيات فارسي از طريق سرودن ابيات رئال و تصويري، انكارناپذير مي‌نمايد. اكابر قوم معتقدند كه مولانا در ايماژگرايي، گوي سبقت را از ساير شعرا ربوده است. سرتاسر ديوان شمس، مثنوي معنوي و ساير آثار ايشان، گواه اين مدعاست. به‌عنوان نمونه تصويرسازي اين بيت را ملاحظه بفرماييد:

"دستي به جام باده و دستي به زلف يار ... رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزوست!"

نام‌برده حتي پا را فراتر گذاشته و آرزو داشته است كه آيندگان از تكنولوژي روز و نرم‌افزارهاي چندرسانه‌اي در انتقال پيام، استفاده شاياني به‌عمل آورند. ايشان در جايي مي‌فرمايد:
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم ... تا كه بي اين هرسه با تو دم زنم."
برهم‌زدن صوت و گفت و حرف (ولو حرف مفت)، از ديدگاه بنده عبارت است از: تلفيق كردن و درهم آميختن همه‌ي امكانات در دست‌رس كه امروزه از آن به عنوان ابزارهاي مالتي‌مديا ياد مي‌كنند!

استتار دورانديشي و آوانگارديسم در فحواي كلام ايشان (كه ما عرضه نموديم)، یکی از رموز جاودانگي ايشان در تاريخ ادبيات ايران است. بيهوده و بي‌جهت كه نام ايشان ماندگار نشده است.

به‌همين منظور، انجمن شاعران ایران مصمم گرديده است به اين آرزوي ديرينه‌ي مولانا، جامه‌ي عمل بپوشاند....  

به جهت پرهيز از اطاله كلام و خسته شدن مخاطبين عزيز، ادامه‌ي مطلب در پُست بعدي به سمع و نظر شما خواهد رسيد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:15  توسط رند عالم‌سوز  | 

دل از من برد و روي از من نهان كرد .... خدا را؛ با كه اين بازي توان كرد؟ (حافظ)

اين يلدا بازي خواب و خوراك بازي‌گران، ياري‌گران (يا ديگران) را مي‌گيرد. ابتدا لازم است در خصوص اهميت اين بازي گفتگويي كوتاه بكنيم!

قاعده‌ي بازي (به نقل از وبلاگ آغازگر) را نمي‌نويسم! علتش با توجه به علم محاسبات عددي (به‌شرح ذيل) معلوم است!

سلسله موي دوست (همان حلقه‌ي دام بلا!) كه ما را به اين ورطه كشانيد، از قرار معلوم به اين ترتيب است:

1-      سلمان

2-      پارسا صائبي

3-      محمود فرجامي

4-      گيتي صفرزاده

۵-     باباي عرفان

6-      مرتضي دلاوري پاريزي

7-      مژگان‌بانو

8-      دكتر تركي

9-      بوالفضول الشعرا

10-   رند عالم سوز

 

محاسبات عددي:

من نفر دهم شده‌ام، اين يعني كه براي انتخاب نفرات بعدي، مي‌شود ده بيست سي چهل انداخت!!

با يك چرتكه اندازي ساده و يك حساب دستي يا دو دوتاي مدرن، مي‌بينيد كه 5 به توان 10 مي‌شود به عبارت: 9 ميليون و خرده‌اي! (كه خرده‌اش مي‌شود: هفتصد و شصت و پنج هزار و ششصد و بيست و پنج). يعني براساس اعداد و ارقام، جمعيتي قريب به 10 ميليون نفر به اين بازي دعوت شده‌اند. بيخود كه نگفته‌اند :

بيت: ما در اين بازي همه بازي‌گريم ... آينه‌دار غم يكديگريم!

فارغ از اينكه اين 10 ميليون نفر (چه گفته باشند و چه نگفته باشند!)، يحتمل 50 ميليون اعتراف تكان‌دهنده داشته‌ايم. بگذريم كه اغلب‌شان از هول حليم، تالاپي توي ديگ افتاده‌اند و در 5 شماره، 50 اعتراف مفت و مجاني نموده‌اند. خبر موثق داريم كه حتي ملائك مستقر بر شانه‌هاي مومنين و مومنات نيز از افشاي بعضي اعترافات طبقه‌بندي شده، چهارشاخ و هاج و واج مانده‌اند! چشمِ دل‌م روشن!

لازم است كشيشان كليساي كاتوليك، پروتستان و غيره(!) بيايند از اين سلمان‌خان ما چيز ياد بگيرند! و هي وقت‌ ذي‌قيمت‌شان را در اتاق‌هاي اعتراف، تلف نكنند! اهداف اين مسلمان پدربيامرز، هرچه باشد، نتيجه‌ي غايي اش ريختن آب به آسياب دشمن است!!

يكي نيست از اين بوالفضول الشعرا (قُب) بپرسد كه: برادر من، مگر فضولي؟! آخر پدرآمرزيده! لِنگ مرا چرا به اين وسط كشيدي! هان؟! نمي‌گويي در اين كشاكش اگر يكهويي لُنگ‌مان بيفتد، چه آبروريزي برپا(!) مي‌شود؟! كس ديگه‌اي باقي نمانده؟! تا حالا 10 ميليون نفر دعوت شدند؟! خوب! كه چي؟! مملكت 70 ميليون نفر جمعيت دارد! 60 ميليون نفر ديگر مانده‌اند! چه؟! اهل وبلاگ و اينترنت نيستند؟! خوب من چه كنم؟! جورشان را من بايد ... هان؟ آهان! باشه! اي به روي تخم چشم! روي‌م را كم مي‌كنم و به زبان خشك(!) مي‌نويسم! رشته‌اي بر گردنم افكنده دوست ... مي‌كشد هرجا كه خاطرخواه اوست!

حالا كه پله‌ي دهم اين نردبان شده‌ام، دعا كنيد كه ناغافل از اين بالا (يا از اين پايين) پرتاب نشوم (يا بشوم ؟!) كه به‌قول معروف:

نردبان اين جهان ما و مني(!) است ... عاقبت اين نردبان افتادني است

لاجرم هر كس كه بالاتر نشست ... استخوانش سخت‌تر خواهد شكست!

 

و اما اعترافات دهشتناك و تكان‌دهنده‌ي رند عالم سوز:

1- علاقه‌ي مفرطي به انواع بازي و كلمات هم‌قافيه‌ي آن دارم! مثل: حاشيه‌پردازي، روده‌درازي، زبان‌درازي، موبايل‌بازي، SMSبازي، بلوتوث‌بازي، فيلم‌بازي، ادا بازي، رفيق‌بازي، مهموني‌بازي، خاله(زنك!)‌بازي و ... (تا كار به جاهاي باريك‌تر و تاريك‌تر و بازي‌هاي خطرناك‌تر نرسيده، همين‌جا ادامه‌اش را درز! مي‌گيرم).

2- عاشق سفر و طبيعت وحشي‌ا‌م! تا حالا در چند فقره، نزديك بوده است كه كارم بيخ پيدا كند و ريق رحمت را سر بكشم! در اين راستا، شش سور جانانه به ماركوپولو زده‌ام! اما چه كنم كه خُرما بر نخيل است و دست خَر(!) كوتاه ...

بيت: راه باز است و جاده‌ها چه دراز! ... گر فقيري چو من، بسوز و بساز!!

3- از دور زهره (به فتح ز!) را مي‌برم و از نزديك، هرچه را بتوانم و زورم برسد! در اين فقره، ژنتيكاً (!) به مادر بزرگ مرحومم رفته‌ام. ان‌شاءالله خدا رفتگان شما را زياد كند! خُردك استعداد و سرِسوزن ذوقي را كه در طنز دارم (اگر موافق باشيد!)، از او به ارث برده‌ام. با اين كه فقط سواد قرآني داشت، اما آن‌قدر امثال و حكم و ضرب‌المثل و متل (و متلك) مي‌دانست كه مپرس. عمدتاً هم +18 بود!! نور به گورش ببارد!

4- بد ذات و حسود نيستم. با اينكه استعدادم در زبان و زبان‌بازي و زبان‌درازي، بدك نيست، نمي‌دانم چرا اين زبانِ صاحاب‌مرده‌ي درازمان، كمي تا قسمتي تلخ و بلكه زغنبوت تشريف دارد! هرچقدر هم مثل بامزي! (همان خرس كوچولوي بامزه‌ي كارتوني!) عسل مي‌خورم، بامزه نمي‌شوم كه نمي‌شوم! لابد به‌خاطر اين كه خرسِ گنده شده‌ام، افاقه نمي‌كند!

5- همانطور كه در نقبي بر دماونديه فرموده‌ام!، از پشت كوه دماوند آمده‌ام (با چرخ‌بال!) و اهل دهكده‌ي جهاني‌ام! نزديكي هاي ايرا، يك‌جايي اطرافِ لواسانِ بزرگ. خيالات بد نكنيد! اهل ايرا نيستم، گرچه ايراني‌ستم! و با شاعري كه گفت: همه جاي ايرا(ن!) سراي من است! هم، هم‌عقيده‌ام. مي‌خواهيد كروكي هم بكشم؟! واقعا كه! نكند توقع داريد من‌ي كه اسمم را نمي‌گويم؛ نام روستاي مصفاي‌مان را لو بدهم تا دوست و دشمن(!) خاك‌ش را به توبره بكشند؟! زهي خيال باطل!

 

دست آخر: این بازي را ادامه نمي‌دهيم! فكر مي‌كنيد اگر بازي را ادامه بدهيم چه مي‌شود؟ هيچ! 10 ميليون فوق‌الذكر تبديل مي‌شود به 50 ميليون! از كجا اين تعداد وبلاگ‌نويس پيدا كنيم؟ مگر اينكه براي اموات‌مان هم وبلاگ باز كنيم! فلذا از آنجا كه اصولا اهل جرزني نبوده و نيستيم و ضمنا نمي‌خواهيم كه پشت سرمان صفحه بگذارند و به آواز بلند بگويند: دور! دور! دور ما رو بردن خونشون!! و همچنين نمي‌خواهيم همين‌هايي كه ما به بوالفضول گفتيم به ما بگويند، عرضه مي‌داريم كه: يك كلام، ختم كلام! فاتحه!!

علي‌ايحال! اگر كسي همچنان تنش مي‌خارد و ناگفته‌هايي دارد كه توي دلش و ساير اعضايش(!) قلمبه شده، اعلام كند تا نامش را بنويسيم! ثبت نام براي اطفال ممنوع است! بچه‌بازي كه نيست!!

به قول مولوي براي بعضي كه اهل بازي‌ا‌ند (و به آنها قمار باز مي‌گويند) بازي از نان شب هم واجب‌تر است:

خُنُك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش

بنماند هيچ‌ش الا هوس قمار ديگر!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 8:10  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

زانتیای کلاسیک(!) مورد نظر در یک هوای دل انگیز پاییزی!خبر: "سازمان خدمات پس از فروش شرکت خودروسازي سايپا، يک دوره آموزشي رايگان "آشنايي با خودروي زانتيا" براي نمايندگان مجلس شوراي اسلامي گذاشت. هدف از برگزاري اين دوره آموزشي يك روزه، تعميم فرهنگ استفاده صحيح از خودرو عنوان شده است."

 

از كم و كيف عناوين مورد تدريس در دوره‌ي فوق اطلاعي در دست نيست. اما به‌نظر شخص ما لازم است كه مطالب زير، در دوره‌هاي آتي بيان گردد:

1-      چگونگي روشن و خاموش كردن خودرو

2-      تشريح عملي كلمه "صادرات" در هنگام سوار شدن به ماشين!

3-      نحوه سوخت‌گيري صحيح بدون هدر دادن سوخت

4-      چگونگي استفاده صحيح و شرعي از پنل ضبط MP3

5-      دور دو فرمان بي‌دست!

مصراع: راننده را براي چه پس آفريده‌اند؟!

6-      دور درجا و كشيدن ترمز دستي در سرعت‌هاي بالا

7-      لايي كشيدن در اتوبان علي‌الخصوص هنگام انتخابات

8-      روش‌هاي علمي و اصولي حركت با چراغ خاموش (مخصوص دوران بحران)

 

اميد است ساير سازمان‌هاي مرتبط نيز به وظيفه شرعي و عرفي خود در همگاني كردن آموزش رايگان، عمل نمايند تا بزودي شاهد آموزش ساير نمايندگان و برگزاري انواع دوره‌هاي زير باشيم:

نمايندگان شوراي شهر (شهرهاي بزرگ) : آموزش پرشيا سواري، چگونه از روي ترافيك، پرش كنيم.

نمايندگان شوراي شهر (شهرهاي كوچك) : آموزش 405 سواري، چگونه از روي آتش بپريم. (حتي چارشنبه سوري)

نمايندگان شوراي روستا : آموزش تراكتور سواري

نمايندگان شورا یاري محلات : آموزش موتور سواري (هوندا 125) و چگونه كلاه (ايمني) سر خود و ديگران بگذاريم!

نمايندگان مجلس دانش‌آموزي: آموزش دوچرخه سواري و ترويج فرهنگ ورزش‌هاي مفرح

 

ضمنا به‌جهت افزایش راندمان دوره و اينكه آموزش صرفا بصورت تئوريك برگزار نشود، مزيد امتنان است كه برگزار كننده‌، بدون چشمداشت، موضوع مورد آموزش را در ابتداي دوره‌ي آموزشي به فراگيران اهدا نموده و ايشان را از نگراني و گراني نجات دهد. سعدي عليه الرحمه در تائيد ما و تقبيح آموزش‌هاي صرفا تئوريك مي‌فرمايد: "عالم بي‌عمل به چه ماند؟ به زنبور بي‌عسل!"

خدا به همه‌ي سازمان‌ها توفيق دهد تا به همه‌ي مردم علي‌الخصوص نمايندگان‌شان، خدمت نمايند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:34  توسط رند عالم‌سوز  | 

اصولا هرچیز خوردنی جامدی را باید جوید و بعد فرو داد؛ درغیراین صورت باعث مشکلات بعدی می‌شود که دل درد و دل پیچه کمترین آنهاست. پیشترها قرص‌های ملینی در داروخانه‌ها موجود بود که مشکلات مزاجی را درحداقل زمان، حل و منحل مي‌كرد. طبیب تا نگاهی به رخساره و زبان سفید بیمار (که نشانی از بارداری و سنگینی معده بود) مي‌كرد، فورا حواله‌اش مي‌داد به این قرص‌های ریز زرد رنگ که دو عدد از آنها، فیل را از چهار دست و پا می‌انداخت. به این قرص‌ها؛ قرص‌های ضد بار نیز می‌گفتند.

مصراع: رنگ رخساره خبر مي‌دهد از سر درون!

تا آنجا که خاطر شریف ما اجازه مي‌دهد، برای کودکان بدطبعی که از خوردن قرص سر باز می‌زدند، قرص‌های جویدنی و مکیدنی ساخته شده بود. با تجربه و درآمدی که از تولید و فروش این گونه قرص‌ها نصیب شرکت‌های دارویی شده بود، شرکت‌های مذکور به صرافت تولید سایر داروها به اشکال دلچسب‌تر و دوست داشتنی‌تر افتادند.

پس از تجربه موفق جایگزینی محلول‌های (حال به‌هم‌زن) دهان شویه با آدامس‌های خوش‌بو کننده دهان؛ در پیشرفته‌ترین تولیدات دارویی، آدامس‌های ضدبارداری نیز به بازار می آید.

به گزارش ایسنا و چند خبرگزاری دیگر، یک شرکت آمریکایی برای کمک به بانواني که تمایلی به استفاده از قرص‌های ضدبارداری ندارند، دست به ابتکار جالبی زده و گونه‌ای آدامس ساخته که با طعم و مزه‌ای دوست داشتنی، مانع بارداری می‌شود. (ر.ک. خبرگزاری مهر (!) و روزنامه جام جم به نقل از ایسنا- مورخ ۲۷ آذر ۸۵)

از آنجا که معمولا این نوع آدامس‌ها، قبل از خواب جویده می شود، باعث خوشبو شدن دهان مصرف‌کنندگان می‌گردد و در تلطیف فضا و تحکیم روابط عاطفی خانواده نقش موثر و غیرقابل انکاری دارد. لذا پیش‌بینی می‌شود که آدامس‌هاي مذكور، به شدت مورد استقبال قرار گیرد.

پیشنهاد: قرن اخیر، قرن مشتری‌گرایی است. به شرکت‌های تولید دارو اکیدا توصیه می‌گردد كه گوش خود را باز نمایند و با شنیدن صدای مشتری، در جهت خواسته‌های مشتریان حرکت کنند. در همین راستا(!) پیشنهادهای ذیل نيز ارائه می گردد:

1- به جهت شناسایی آدامس‌های دارویی از نوع غیردارویی (تمایز دوغ و دوشاب)،این‌گونه آدامس‌ها، به رنگ متمایزی از سایر آدامس‌ها (مثلا فسفری) توليد گردد.

2- بر روی جعبه آدامس مذکور، جمله "از دسترس کودکان و آقایان(!) دور نگهداشته شود"، درج گردد.

3- برای خاموش کردن صدای بچه‌ها در مواقع ضروری، همراه هر بسته آدامس ضد بارداری یک بسته آدامس بادکنکی به خریداران هدیه گردد.

4- به جهت رعایت اخلاق و عفت عمومی و همچنین جلوگیری(!) از اشاعه اعمال ناپسند، جویدن این آدامس‌ها در ملاء عام ممنوع گردد.

بیت پیشگیرانه: شود ممنوع در وقت اداری     آدامس از نوع ضد بارداری!

5- بر روی جعبه، همچنین عبارت "غیرقابل تعارف" درج گردد. به شرطی که مصداق این بیت نگردد که:

ضرب المثل بی قافیه:

نه خود خورد، نه کس(به فتح ک!) دهد      گنده (به فتح گ!) کند به سگ دهد!

۶- ای کاش آدامس‌ها را زودتر به بازار می‌رساندند. در کنار فروش تخمه و آجیل و هندوانه شب یلدا، خوب فروش می‌رفت! 

 

در حاشیه: یلدایتان مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:40  توسط رند عالم‌سوز  | 

در ادامه پست اول مبحث "شیرین افزایش جمعیت و فواید آن":

 

7- افزایش اقلام سبد خوراک خانواده‌ها: کشورهای پرجمعیت، از هیچ ماده خوراکی نمی‌گذرند. از این طریق ضمن حفظ منابع غذایی، تنوع بیشتری در ذائقه مردم بوجود می‌آید. در هند و چین، حیواناتی مثل خرچنگ و ملخ نیز خورده می‌شوند. به این ترتیب با تنظیم خانواده‌ي ملخ‌ها به شکلی منصفانه، هم مزارع از خطر هجوم ملخ‌ها مصون می‌مانند و هم نیاز به دفع آنها با روش‌های شیمیایی (که به لحاظ زیست محیطي مضرند) نمی‌باشد. ارزش غذایی انواع ملخ که از غلات تغذيه می‌کند، کمتر از خود غلات نیست. بشرطی که در هنگام طبخ، خیلی سرخ نگردد. (مثل چیپس!)

8- افزایش شغل و درآمد ملی: با افزوده شدن منابع غذایی جدید به سبد غذای خانوارها، کارخانجاتی برای تولید و فروش چیپس ملخ و ژامبون خرچنگ نیز پا به عرصه می‌گذارند که در رشد صنعتی و کاهش بیکاری جوانان نیز تاثیر مثبتی دارند. به همین منوالGDP  و GNP مملکت نیز رشد خواهد کرد.

9- توسعه‌ي صنایع کپی‌سازی: با افزایش تعداد جمعیت، بازار کپی‌سازی صنایع نیز رونق بیشتری می‌یابد. صنعت کشورهای پرجمعیتی مانند پاکستان و چین، از بس رشد کرده و فتوکپی محصولات سایر کشورها را با قیمت کمتر از آنها تولید نموده که مردمش به این عمل عادت کرده‌اند و در تولید مثل، واقعا توليد مثل نموده و قاعده کپی برابر اصل است را رعایت می‌نمایند. از این رو اکثر مردم این کشورها، قیافه مشابهی با یکدیگر دارند!

10- توسعه‌ي فرهنگ و هنر: با افزایش تعداد آدم های باحال، هنر و صنعت سینما نیز دچار تحول و دگردیسی عظیمی‌ خواهد گردید. مگر ما چه‌مان از هندی‌ها کمتر است که روزی 20 فیلم می‌سازند؟! مطابق اسناد تاریخی که اظهار می‌دارند: "شکرشکن شوند همه طوطیان هند ... زاین قند پارسی که به بنگاله می‌رود!" لذا با قطع صادرات قند پارسی به بنگاله، این توانایی را پیدا می‌کنیم که با حال و هنری- که نزد ایرانیان است و بس- صنعت سینمای‌مان را نیز توسعه داده و "بالیوود" و "هالیوود" را در یک اقدام متهورانه، آچمز نموده و "حالیوود"ی برپا کنیم که بیا و ببین!   

11- افزایش وزن و اعتبار بین‌المللی: چین با یک میلیارد و خرده‌ای نفر جمعیت، در توازن بین‌المللی نقش انكارناپذيري دارد. بطوری که اگر مردم "چین و ماچین" اراده کنند و در یک آن همه با هم به هوا بپرند، (و يا كارهاي ديگري انجام دهند) قطعا در حرکت وضعی و انتقالی زمین و گردش شب و روز، تغییرات اساسی پدید می آید و زمین از مدارش خارج می‌گردد. لذا به همین دلیل در مجامع بین‌المللی، به "چین" حق وتو داده شده است! لذا اگر تعداد جمعیت کشور ما نیز به اندازه‌ي چین شود، ما نیز صاحب حق وتو می‌گردیم. آن وقت انرژی هسته‌ای (كه حق مسلم‌ ماست) روی شاخش است.

12- رشد دموکراسی و توسعه همه جانبه: با افزایش تعداد جمعیت کشور، به تعداد بیشتری نماینده برای حضور در مجالس قانونگذاری، نیاز خواهیم داشت. در این حالت علاوه بر "مجلس دانش آموزی"، دارای مجالس عوام، خواص، سنا و مجلس مسن‌ها نیز خواهیم گردید که گامی دیگر در جهت توسعه دموکراسی و بوروكراسي خواهد بود.

 

عجالتا همين دوجين دليل كافي است. بقيه‌ش باشد براي بعد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 15:0  توسط رند عالم‌سوز  | 

رای شما به مثابه طلا، با ارزش و قیمتی است. به رایگان (!) از دست مدهیدش. به طلایی ها رای دهید تا مصداق این شعر نباشید که: "حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی!" لذا به کسانی رای بدهید که:

الف- ثابت کرده باشند نفرات اول و طلایی هر میدانی هستند.

ب-  مثلث زر، زور و تدبیر را دارا باشند.

۱- سردار مرتضی طلایی:

-          در امور اداری و انظباطی سر رشته دارد. فرماندهی ش حرف ندارد، اگر برایش حرف در نیاورند.

-          از اوان کودکی و در ادامه حتی در دوران خدمت سربازی، به "پا طلایی" معروف بود!

-          قابلیت دفع فتنه سیاکاران و آشوبگران را در شهر و برزن و کوی (علی الخصوص از نوع دانشگاهی ش) دارد.

-          توانایی پیشگیری از بروز مجدد اغتشاشات، کتک کاری و اصابت قندان و جاسیگاری به فرق سر اعضای شورای شهر را دارد.

-          مورد تایید حافظ نیز هست. آنجا که فرمود: "گفت  آن یار کز او گشت سردار بلند ... جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد". کلمات سیاه شده اشارتی است به اجزا و ابزار کار سابق ایشان.

-          اسمش (مرتضی) نشان می دهد که راضی است به رضای خدا و خلق خدا.

-          در این خرابی بازار و کسادی طلاجات اعم از ورزشی، ارزشی و غیره، حضور سردار طلایی در شورای شهر ذیقیمت(!) است.

طناز و رند است. وگرنه در شب شعر طنز "در حلقه رندان" چه می کرد!

2- رسول خادم:

-          ورزشکار است و ورزش باعث می شود آدم از کجروی ها دور بماند.

-          نشان داده که اسما و رسما به مردم خدمت می کند.

-          اصولا شرقی و بچه رسالت است! و الا اسمش رسول نمی بود! این که در غرب تهران ورزشگاه زده، پارادوکسی است که باید به زودی تا فصلش نگذشته، زودی حل و فصلش کند.

-          به رسالتش مبنی بر خدمت به مردم وفادار است.

3- هادی ساعی:

-          ورزشکار و بچه مثبت است.

-          از اسمش معلوم است که هدایت کننده غافلین است.

-          از ضربات محکم مشتش برای کوبیدن به دهان یاوه گویان شرق و غرب به نحو احسن استفاده خواهد کرد.

-          لگدهای جانانه اش به اسافل پر رویان (نه پری رویان) حواله خواهد شد و روی آن ها را کم خواهد کرد.

-          همچون سردار طلایی، از اوان کودکی به پا طلایی معروف بود!

-          ساعی است و پشت کار خوبی دارد. این مطلب را در مسابقات به همه نشان داده است!

4- علیرضا دبیر:

-          کشتی گیر قابلی است.

-          زیر گیری هاش حرف ندارد! به این ترتیب کسی را توانایی زورگویی به وی نیست.

-          باسواد و تحصیل کرده است.

-          مدیرعامل یک شرکت خیلی مهم است.

-          به مشکلات دبیران واقف است.

-          می تواند دبیر کل شورای شهر و در ادامه دبیر کل سایر جاهای کم اهمیت تری مثل سازمان ملل نیز بشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:54  توسط رند عالم‌سوز  | 

گذشت آن زماني كه شاعران، براي مفيوض شدن، بسرايند: "شعر در وصف باد مي‌گوييم ... صله از كيقباد مي‌گيريم". سابق بر اين شاعران رنجور، مي‌نشستند خودشان را جر مي‌دادند تا مديحه‌اي بزايند و از قِبَل خوش‌خدمتي، ناني به كف آرند (و به غفلت نخورند) تا در تنگناي زندگي كف نكنند.

شعر امانتي است الهي كه آسمان زيرش زاييده است! تنها شاعران گردن‌كلفتي همچون حافظ، ساعد باقري و مرحوم منزوي از پس حمل و نقل آن بر‌مي‌آيند (ديگران بيهوده زور مي‌زنند!). الانه دوره‌ي است كه "هنرمند قدر بيند و بر صدر نشيند"! دوره‌اي است كه صاحبان حِرَف و بنگاه‌هاي اقتصادي و غيرانتفاعي نيز دربه‌در دنبال شاعران چشم و دل‌سير مي‌دوند تا دو بيت مديحه (بخوانيد آگهي منظوم) و يا چند سير تِرانه! (به قول مرحوم صلاحي) از دهان گهربار ايشان بدر آيد. شاعران بيچاره كه "رند عالم‌سوز" نيستند! به صله‌ي ناقابلي راضي‌اند به رضاي خدا. لذا از همين‌جا پيشنهاد مي‌نمايم كه وزارت علوم، با افزودن درس 4 واحدي "ادبيات اقتصادي" به دروس دانشكده‌هاي ادبيات، از اين خسران عظيم پيشگيري نمايد. (حق‌الثبت پيشنهاد محفوظ است. شخصا در اسرع وقت، به تفصيل بيشتر اين پيشنهاد را پي خواهم گرفت).

در تبليغات انتخاباتي، تعبير "رايحه[ي] خوش خدمت" را ديدم كه خيلي شاعرانه است. قاعدتا بايد شاعري اين تعبير را (به نرخ ارز روز) به كانديداها وام داده باشد. اي بيك پي خجسته كه داري تو بوي دوست!

از آنجا كه به نقل از روابط عمومي شركت خوشبوي بيك، "فقط بيك مثل بيك مي‌نويسد"، خوب است شركت بيك ضمن پذيرش اسپانسري كانديداهاي محترم صاحب شعار مذكور، از شاعرش نيز با اعطاي مجموعه 4 رنگ خودكار بيك، تقدير و تشكر نمايد. همچنين مجموعه‌ي 24 رايحه‌‌ي عطر "بيك" را نيز به كانديداها اهدا نمايد تا هنگام خدمت‌رساني، خوشبوتر باشند.

بسكه در خدمت به خلق خدا                   از عرق خيس شد سراپامان

مي‌توانيــم ادعـــــــــــــا بكنيم                   بوي خدمت گرفته اعضـامان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:15  توسط رند عالم‌سوز  | 

دوباره آمدم با سعي كافي ... بگويم آنچه بايد گفت، صافيفعلا از خفقان گرفتن منصرف شده‌ايم و تصميم گرفته‌ايم كه خودمان را به يك متخصص روده درازي نشان بدهيم تا اين روده‌ي صاب‌مرده را قدري كوتاه كند! همه چيزي درازش خوب است الا روده! تا بوده همين بوده! لذا از همين‌جا عرضه مي‌داريم كه:

"ابن محمود! – كه خوش خاطر ما را مي‌خواست-

چون كه حق گفت، جدل با سخن حق نكنيم!"

و از بوالفضول نازنين، هم - كه مي‌خواست با دو بيت زير، پير ما را در بياورد!- خواهش مي‌كنيم به جوانيِ پيرِ ما ببخشايد!

"پيرتان گفت که کم بنويس وبيش بخوان
آفرين بر هنر دوخت پاپوشش باد!
پيرتان گفت - نه آن پير، یکی پیرترش! -
هر که تعطيل کند ؛ لعنت ما نوشش باد!"

حالا بياييد با هم دعا كنيم كه:
ابن محمودا! ما به گیر تو جوانی داده‌ایم! ... گیر خود از ما دریغ مدار! که گفته اند:
" اگر با دیگرانش بود میلی ... به من بهر چه می گیرید لیلی؟!" (می گیرید! = گیر 3 پيچه می داد!)

قطعه:  این گفته که فرمود به ما، پیر خرابات
            از بس كه شكر داشت، نهاديم(ش!) به قندان

            خنديد و چنان گفت كه ما نيز بخنديم
            احسنت به اين پير، به اين سيدِ خندان!

             کوچک‌تر از آنیم که شوخی(!) بنماییم
             رندیم و نصیحت بپذیریم ز رندان

             البته - جسارت نشود - قاعده اين است:
             هرگز نرود ميخ فرو ... داخل سندان!

لازم مي‌دانم از لسان خودم، از همه‌ي دوستان و آشناياني كه از راه‌هاي دور و نزديك قدم رنجه فرمودند و كوتاهي نكرده و ما را دلداري دادند، (ر. ك. به اينجا) سپاسگزاري نمايم. از اينكه به جهت شدت تاثر و تالم روحي قادر به پاسخ‌گويي درخوري نبودم، سخت پوزش طلبيده و اميدوارم كه خدا جوابتان را بدهد! انشاءالله در شادي‌هايتان جبران كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:54  توسط رند عالم‌سوز  | 

عموما، آدم‌ها با تغییر مشکل دارند و با توجه به قانون فیزیکی اینرسی (که به لَختی یا ماند نیز معروف است)، نمی‌خواهند از وضعیتی که در آن قرار دارند به سادگی تغییر حالت بدهند، مگر اينكه سمبه پرزوري پشت‌شان باشد. لذا با هر پیشنهاد تغییری از زاویه‌ي منفی و انتقادی برخورد می‌کنند. اما اگر این تغییر در مورد تغییر چهره و درجهت زیباسازی صورت (نه سیرت) باشد، بعضا حتی از لَختی نیز فراتر رفته و به لُختی روی می‌آورند و روی هنرپیشه‌ي فیلم "تغییر چهره Face Off" را نیز سفید کرده و به طرفه‌العینی، هیئت و هيبت خود را عوض می‌نمایند. حتی در این زمینه حاضرند انواع مصائب را تحمل نمایند. کبودی و ورم زیر چشم و باد دماغ در عمل جراحی زیبایی بینی، به "مصائب شیرین" معروف است. از قدیم الایام گفته اند که: بکشید و خوشگلم کنید.

افراد با دیدن یک لیوان که تا نیمه از آب پر شده است، دو دسته می‌شوند: یک دسته نیمه‌ي خالی لیوان را دیده و پسندیده و دسته‌ي دیگر (که ما نیز جزو آن دسته، یعنی این دسته می‌باشیم) نیمه‌ي پر لیوان را می‌بینند. "افزایش جمعیت" از آن دسته بحث‌هاست که اقوال درباره‌ي آن مختلف و به شدت متناقض است. دوست و دشمن در این باب بسیار سخنسرایی و قلمفرسایی کرده‌اند، نمی‌خواستم خود و شما را مجددا به زحمت بیندازم. اما از آنجایی که مزایای این تغییر از برخی اذهان و اقلام (قلم‌ها!) مغفول مانده است، قبول زحمت نمودم تا در یک جستارگشایی مختصر، برخی نکات تاریخی و فوائد "افزایش جمعیت" را یادآوری نمایم:

 

1- کاهش هزینه‌ي سرانه خانوار: یک زوج چه دارای فرزند باشند چه نباشند، نیاز به تامین مسکن مناسب دارند. چنانچه هزینه تامین یک مسکن متوسط را 300 هزار تومان در ماه فرض نماییم، برای یک خانواده 2 نفره، سرانه تامین مسکن 150 هزار تومان خواهد بود. با داشتن یک فرزند، تعداد خانواده به 3 نفر می‌رسد و در این حالت سرانه تامین مسکن به 100 هزار تومان کاهش خواهد یافت. تصور کنید این زوج دارای 3 فرزند باشند. آنگاه تعداد خانواده به 5 نفر و سرانه تامین مسکن به 60 هزار تومان می‌رسد! ببینید که 90 هزار تومان در سرانه هزینه‌ها کاهش داشتیم.

2- کاهش نسبی سرانه سایر هزینه‌های خانوار: فرزند داشتن یا نداشتن، توفیر چندانی در هزینه‌های خورد و خوراک، مهمانی و مسافرت رفتن یا نرفتن، آب، برق، گاز و تلفن ندارد. آبِ غذا را (علی الخصوص اگر آبگوشت باشد) کمی اضافه می کنیم و سایر بچه‌ها نیز سر سفره می‌نشینند. برای آن دسته از بچه‌ها که دندان (اعم از شیری و غیر شیری) در آورده‌اند، نگران نان نباید بود. چرا که "هر آن کس که دندان دهد، نان دهد". لذا چنانچه مجموع هزینه‌های یک خانواده 3 نفری را 600 هزار تومان برآورد و با یک خانواده‌ي 5 نفری معادل 700 هزار تومان مقایسه گردد، می‌بینیم که با تقسیم مجموع هزینه‌ها به تعداد افراد خانواده، در خانوار کم جمعیت به عدد 200 هزار تومان و در خانوار دومی‌به عدد 120 هزار تومان می‌رسیم. این یعنی کاهش 40 درصدی هزینه سرانه خانوار! شک دارید بروید ریاضی‌تان را تقویت کنید. معلم خصوصی با قیمت مناسب سراغ دارم!

3- استفاده بهینه از امکانات و منابع در دسترس: در گذشته، با رشد فرزندان نخستین، فرزندان بعدی از لوازم و منابع قابل استفاده‌ي بازمانده از پیشینیان خود (فرزندان ارشدتر) از جمله کیف، کفش، رخت، تخت، دوچرخه و ... به نحو احسن استفاده می‌نمودند. حتی بعضا دفاتر مشق نیز با مختصری حک و اصلاح!، قابل استفاده می‌شدند و وقت کمتری از دانش آموزان عزیز تلف می‌شد! وقتی که طلاست، نباید صرف کارهایی گردد که قبل از ما انجام شده باشد! این درست مثل این است که بیاییم مجددا چرخ را اختراع کنیم! استفاده این چنینی از امکانات، باعث حفظ و حراست بهینه از منابع طبیعی و تحویل این امانت الهی به نسل‌های بعدی است.

4- کاهش هزینه‌های تنظیم خانواده: تنظیم خانواده، هزینه‌های کمرشکنی دارد! همین وسایل پیشگیری، که مجانا از درمانگاه‌ها تحویل خلق‌الله می‌گردد، فکر می کنید مفت به دست می‌آید؟ بابت هر دست یا هر حلقه از این وسایل، هزینه‌ي گزافی از بیت المال پرداخت می‌گردد! آدمیزاد باید در مصرف اجناس صرفه‌جویی بکند. رعایت این اصل کلی باعث می‌شود پول بیت المال نیز کمتر دور ریخته شود! کاه از ما نیست، کاهدان که از ماست (که بر ماست!)

زرد المثل: كم بخور، هميشه بخور!

5- کاهش ترافیک، آلودگی هوا و هزینه‌های رفت و آمد: خیلی از آموزش‌هایی که در حال حاضر والدین برای فرزندانشان، با صرف هزینه‌های گزاف بابت معلم، آموزشگاه، سرویس رفت و برگشت و ...، تدارک می‌بینند سابق بر این از طریق یادگیری فرزندان ارشد و انتقال مستقیم و بلافصل به فرزندان اصغر(!) انجام می‌پذیرفت. نوعی تعلیم و تعلم (که عبادت نیز محسوب می‌گردید) بدون علافی در خیابان‌ها و افزودن باری بر بار ترافیکی شهر! نگارنده خود بسیاری از فنون ورزش حرفه‌اي را - که الان برای آن کلاس های پرطمطراقی گذاشته و جیب والدین گرامی را تخلیه می‌نمایند- از قبیل: فوتبال، شنا، شطرنج، منج و مارپله و ... از طریق برادران اکبر(بزرگتر)م یاد گرفتم. در حالی که تاکنون نقدا مقادیر معتنابهی را بابت آموزش همین چند فقره به فرزندم پرداخته‌ام! ضمن اینکه برای نقل و انتقال نورچشمی‌به کلاس‌های آموزشی، به هرحال باید از خودرو استفاده و هوای شهر را از اینی که هست، آلوده‌تر کرد. هزینه‌ي استهلاک به کنار!

6- افزایش روحیه‌ي حمایتی و عرق ملی: حمایت اعضای خانواده از همدیگر در هنگام بروز انواع مصائب و مشکلات بر هیچ کس پوشیده نیست. درست است که گاه ممکن است بین اعضای خانواده (علی‌الخصوص در هنگام طفولیت) زد و خوردها و کدورت هایی پیش آید (که خوش آید!) و دیگران این را به مثابه‌ي مشکلی لاینحل تصور کنند. در حالی که معروف است: "برادران جنگ کنند و الی آخر..." این پارگی رشته‌های محبت در اندک زمانی رفو می‌گردد و انگار نه انگار که تا لختی پیش همچون سگ و گربه به هم می‌پریده‌اند! بیت زیر گواه این مدعاست که:

بیت گره‌دار: "من رشته‌ي محبت تو پاره می کنم ... شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم".

در حمایت و جانبداری اعضای خانواده از یکدیگر، مثال پنج انگشت و یک مشت محکم (که باید در اسرع وقت به دهان یاوه‌گویان و استکبار جهانی زده شود!) معرف حضور همگان است. در تکمیل آن تمثیل، در تاریخ آورده‌اند که:

حکایت: پیرمردی در حال احتضار بود. فرزندانش را صدا کرد و به آنها گفت: فرزندانم! این آخرین سخنانی است که با شما می‌گویم. اکنون تعدادی چوب بیاورید. بعد از اینکه چوب‌ها را آوردند، رو به آنها کرد و گفت:حالا هرکدام به تنهایی یک تکه چوب بردارید و بشکنید. برداشتند و شکستند.

پیرمرد گفت: حالا 2 تکه چوب را بردارید و بشکنید. 2 تکه چوب را برداشتند و شکستند.

- حالا 5 تکه چوب را یکجا بردارید و بشکنید. 5 تکه چوب را یکجا برداشتند و شکستند!

- حالا 10 تکه چوب را یکجا بردارید و بشکنید. 10 تکه چوب را یکجا برداشتند و شکستند!

پیرمرد گفت: دیوانه‌ها! نشکنید! می‌خواهم نصیحتتان کنم!

 

... تا پست بعدی و باقي مطلب، باقی بقایتان، جانم فدایتان!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 15:34  توسط رند عالم‌سوز  | 

آورده اند: فردی به مسجدی که صاحبدلی در آنجا نماز می گزارد، رفت. در صحن مسجد جای سوزن انداختن نبود. به هرترتیبی که بود خود را به صاحبدل رساند و پرسید: شما چه حسنی دارید که این همه نمازگزار به شما اقتدا می کنند. صاحبدل موصوف ضمن اینکه این بیت فردوسی را زیر لب زمزمه کرد که:

"سیاهی لشگر نیاید به کار  ...   یکی مرد جنگی به از صد هزار"

انگشتانش را باز کرد و به سائل (سوال کننده!) گفت: از اینجا به جمعیت نگاه کن. نگاه کرد و فقط تعداد انگشت شماری نمازگزار دید.

مصراع: صورتی در زیر دارد انچه در بالاستی!

در سالهای اخیر رویکرد متافیزیکی به مقوله ی سریال های تلویزیونی (هنر هشتم!) تواتر بیشتری یافته است. در سریال "آخرین گناه" که در ماه مبارک رمضان پخش می شد، چشم برزخی هنرپیشه خوش قد و بالای سریال به وی چهره ی واقعی سایر بازیگران را نشان می داد! و بعضا آنها را به شکل دیگری فارغ از این گریم و هیئتی که دارند، می دید.

در همین جا لازم است که از این رویکرد انتزاعی مسئولین محترم تشکر و قدردانی کنم و امیدوارم این دیدگاه، به سایر مسئولین نیز تسری یابد.

بیت: "اگر آدمی به چشم است و زبان و گوش و بینی     چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟"

احتمالا وزیر محترم کشور نیز نیم نگاهی به حکایات فوق داشته اند، آن هنگام که فرمودند: " با افزايش يك ميليون اتومبيل ترافيك افزايش پيدا نكرده است"

 البته ایشان برای رعایت ایجاز و پرهیز از اطناب، به راهکارهای پیش پا افتاده و ساده ای همچون: افزایش محدوده ی طرح ترافیک، زوج و فرد کردن خودروها، فروش ساعتی حق ورود به طرح ترافیک و ... اشاره نکردند.

از آنجا که در سالهای بعد با افزایش تولیدات و وارادات خودرو، قریب به یک میلیون خودرو به ناوگان حمل و نقل کشور افزوده می شود، و قاعدتا پیش بینی و ساخت جاده ها، خیابان ها و بزرگراه های مناسب در حوزه کاری وزارت کشور نمی باشد، برای اینکه ایشان تا پایان دوره مسئولیت خود بتوانند هرسال چنین مطلبی را در مصاحبه های خود بیان نمایند، پیشنهادهای ذیل ارائه می گردد:

1- طرح تعویض پلاک خودروها مجددا در دستور کار قرار گیرد. در طرح جدید، شماره آخر خودروها باید به یکی از ارقام 1 تا 7 ختم شود. خودرو هایی که شماره ی پلاک آنها به عدد 8 یا 9 ختم می شود لازم است برای تغییر پلاک به ادارات مربوطه مراجعه نمایند.

2- خودروها با توجه به شماره آخر پلاک در روزهای متناظر هفته حق تردد داشته باشند. به این ترتیب که خودروهای دارای پلاک منتهی به 1 روزهای یکشنبه، 2 روزهای دوشنبه، ...، 5 روزهای پنج شنبه، 6 روزهای 6شنبه(همان جمعه!) و 7 روزهای 7شنبه (همان شنبه!) در سطح شهر رفت و آمد نمایند.

3- از تردد خودروهای مدل بالایی که قیافه ی خودرو و صاحبش به این حرفها نمی خورد و تابلوی قلابی  "سرویس مدرسه" دارند و در ساعات غیر ضرور در شهر ویراژ می دهند، جلوگیری گردد.

4- سایر مردم هم مثل ما از صبح آفتاب نزده بروند سر کار و بوق سگ برگردند خانه، تا ترافیک را نبینند!

5- کسب و کار الکترونیک (E-Business) و تفریحات اینترنتی (E-Enjoyment) را بیشتر رواج دهند. تجربه ی دولت الکترونیک نیز در این راستا مورد واکاوی قرار گیرد. چه معنی دارد آدم برای کار یا تفریح از منزل خارج شود؟

6- در یک اقدام پزشکی به تمام مردم "چشم ترافیکی"، مانند "چشم برزخی" در سریال آخرین گناه، اهدا گردد تا آنها نیز پیچیدگی های ترافیک را ساده و بدون معضل ببینند. این بیت را نیز سرلوحه ی امور خویش قرار دهند که: چشم دل باز نما تا بینی... آنچه را دیدنی است؛ نا بینی!

مادربزرگ نگارنده –که خدا رحمتش کناد- در این اوقات می فرمود: "چشم دلم روشن! شعر مردم را چرا خراب می کنی ذلیل مرده!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:20  توسط رند عالم‌سوز  | 

علاوه بر فعاليت‌هاي سودمند و عام‌المنفعه‌ي بسياري كه نگارنده در طول و عرض شبانه‌روز (!)، از طريق نشر منويات ذهني خويش انجام مي‌دهد، "كسب اخبار حقيقي از طريق دنياي مجازي"، يكي از راه‌هاي استفاده صلح‌آميز اينجانب از اينترنت مي‌باشد. (نشر "منوي"ات با "منوي رستوران" فرق دارد و نوعي نشر غيراكاذيب محسوب مي‌گردد!)

دوست و دشمن، پس از كسب اطلاعات كافي از رسيدن ما به سن تكليف، با تهيه‌ي طومار و جمع‌آوري و اخذ امضاهاي فراوان (كه در اين زمينه، حتي پاي شاعران و ستارگان سينما نيز وسط كشيده شده است)، به ما در شعري تكليف كرده‌اند كه:

تكليف شعري: "اي بي‌خبر بكوش كه صاحب‌خبر شوي".

لذا از آنجا كه "حسب حالي ننوشتيم و شد ايامي چند"، بر آن شديم كه پس از گشت و گذار مُجازي در دنياي مَجازي، در يك امتثال امر نمونه، اخبار تحليلي (و تحصيلي) ذيل را به اطلاع دوست و دشمن برسانيم:

1- خبر موثق: طرح "ستاره‌دار" كردن مدارس ابتدايي، راهنمايي، متوسطه و پيش دانشگاهی: سيد "باقر پيشنمازي" معاون پرورشي وتربيت بدني وزارت آموزش و پرورش، گفت: مدارس از نظر وضعيت بهداشتي "ستاره‌دار" مي‌شوند و در اجراي اين طرح آموزشگاه‌ها، با دريافت ستاره‌[هاي] رنگي كه به معني مثبت و منفي است از نظر وضعيت بهداشتي مورد سنجش قرار مي‌گيرند. وي افزود: در اجراي اين طرح، مدارس از نظر وضعيت نور، مساحت كلاس‌ها و وضعيت سرويس‌هاي بهداشتي و آزمايشگاه‌ها مورد بازديد قرار مي‌گيرند. این بازديد، مدارس رنگ‌هاي "قرمز"، "زرد" و "سبز" دريافت مي‌كنند كه رنگ سبز به معني مناسب و استاندارد بودن وضعيت بهداشتي مدرسه است.

2- خبر [خطر] موثق:  خفاش شب در آموزش و پرورش! رييس يكی از مناطق آموزش و پرورش تهران با ارتكاب پانزده بار زناي محصنه با دبيران زن و زنا با 35 دختر دانش آموز باكره، دستگير و روانه زندان شد. اين جريان زماني لو رفت كه توصيه هاي آقاي رييس، از حد مسووليت وي خارج شد و سوء ظن نسبت به او را افزايش داد.

براي پاسخ به هيجانات خوانندگان مشتاق، و به دور از هرگونه تعليقي (كه در ايران هيچ كس آن را نمي‌پذيرد) ابتدا به تهليل (!) خبر دوم مي‌پردازيم:

تحليل حساسيت: اي كه پنجاه (35+15) رفت و در خوابي .... لنگ ظهره! چقدر مي‌خوابي؟!

تحليل ابتدايي: تصور ما بر اين است كه رييس نامذكر (!)مذكور ، با فريفتن تعداد انگشت‌شماري از دبيران بي‌تدبير و دانش‌آموزان خام (که براي اين سرشماري از انگشتان چهار دست و پا نیز مي‌توان استفاده كرد) و احتمالا با دادن وعده‌هاي پوشالي بيجا در يك جا و مكان امن(!)، موفق به آزار و اذيت نام‌نبردگان شده است.

محاورات بيجا: "يه عمره كه وعده‌ي بيجا مي‌دي! ... وعده‌ي امروز و به فردا مي‌دي! ... يه روزي آخرش ميشي پشيمون... از اين فريبي كه به دل‌ها مي‌دي!"

مدير شارلاتان چاچوله‌باز، در توجيه نزديكي ناميمون خود با اغفال شدگان، لابد به حافظ استناد مي‌كرد كه:

بيت مقصود دار: "ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد ... هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند"

رمزگشايي بيت سوءقصدي: گامي چند در پيش نهادن همانا و در دام افتادن همان! تدبير و تدبر اين نيست كه تا هركس گفت: "‌يه قدم تو، يه قدم من"، فكر كنيم كه براي برقراري مساوات بايد به سمت هم خيز برداريم! چه بسا اين خيزها به نيم‌خيز شدن و در نهايت تمام‌خيز شدن بيانجامد! ممكن است طرف، تفكرات خاص نامطلوبي را دنبال كند. دراينصورت براي مغفولين (و دراينجا مفعولين) نه راه پس مي‌ماند و نه راه پيش! پل‌هاي مسير در هر دو راه از بين مي‌رود! از آنجا كه گفته‌اند: "خيرالامور، اوسطها" بهتر است انسان راه وسط و ميانه را (نه راه ميانبر زنجان به ميانه را) انتخاب كند و با تدبير كافي و همراهي محارم مورد اعتماد، اين راه‌ها را برود. حافظ خود در رمزگشايي بيت فوق‌الاشاره با تائيد افاضات ما، به اشاره‌اي (كه براي عاقلان كافي است) مي‌فرمايد:

"طي اين مرحله بي همرهي خضر نكن ... ظلمات است! بترس از خطر گمراهي"

نقل است كه: "تعليم و تعلم عبادت است". به‌گفته‌ي سعدي براي نامرد مربوطه، "خواب نيمروز"، بهترتر است! ما در تائيد سعدي، آقاي مدير (برعكس) نامربوطه را به‌شدت محكوم و در اين راستا شعر سعدي را اصلاح مي‌كنيم:

بيت اصلاحي:  فاسقي! را خفته ديدم نيمروز                گفتم اين مرتيكه(!) خوابش برده به

تقدير و تشكر: ضمن تبريك به وزارت آموزش و پرورش بابت ستاره‌دار شدن مدارس، از لسان خودم و ساير بازماندگان و فقرا -كه حتي در هفت آسمان يك ستاره هم ندارند- از صاحب ستاره شدن تمامي مدارس تشكر و قدرداني مي‌نمايم. همچنين به سهم خود پيشنهادهاي اصلاحي ذيل را تقديم مسولان مربوطه مي‌نمايم:

1-     در تعريف درجه بهداشت مدارس به‌جاي استفاده از ستاره‌هاي رنگي، كه ممكن است مورد اعتراض سازمان‌هاي مخالف آپارتايد واقع شود، از علامت تعداد ستاره استفاده نمايند كه اقدام قابل اعتنايي در جهت رشد و تعالي بهداشت و مطلوبيت معنوي مدارس نيز تلقي خواهد گرديد و آنها را به هتل‌هاي باكلاس شبيه‌تر مي‌نمايد.

2-     علاوه بر تعداد ستاره،‌ جنس ستاره نيز در تعريف و تبيين كلاس مدرسه، نقش انكارناشدني دارد. درهمين رابطه اجناس مرغوب زير معرفي مي‌گردند:

Ö      ستاره طلايي: براي مدارس نمونه روزانه به جهت استفاده از نور طلايي خورشيد

Ö      ستاره نقره‌اي: براي مدارس نمونه شبانه به جهت استفاده از نور نقره‌اي ماه

Ö      ستاره سربي: براي مدارس نمونه واقع در مركز شهر به جهت استفاده از سرب معلق در هوا

Ö   ستاره حلبي: براي مدارس نمونه واقع در حاشيه‌ي شهر مثل حلبي‌آباد. از همانها كه بر سينه‌ي معاون كلانتر در كارتون "معاون كلانتر" مي‌درخشيد!

Ö      ستاره كاغذي يا پارچه‌اي: براي مدارس نمونه واقع در شهرستان‌هاي زلزله‌زده!

Ö      ستاره قطبي: براي مدارس نمونه واقع در شهرستان‌هاي سردسير مثل سيبري و لردگان! (مدرسه ای در لردگان که زمستان پیش، یکی از کلاسهایش آتش گرفته بود، استثنا محسوب می گردد)

Ö   ستاره اسكندري: براي مدارس نمونه واقع در شهر اسكندريه و خيابان اسكندري! ...
ساير ستاره‌هاي سينمايي (فوق ستاره‌ها يا سوپر استارها)، به تدريج معرفي مي‌گردند.

3-          براي مدارس معمولي (پايين‌تر از سطح حداقل)، بجاي ستاره از علامت ^ استفاده گردد!

4-          براي مدارس غيرانتفاعي به‌جاي ستاره، علامت "قپه" پيشنهاد مي‌شود.

تحليل انتهايي: ضمن تكذيب و رد هرگونه ارتباط مشروع (و غيره!) بين اين دو خبر، تفالي به ديوان حافظ زديم تا شاهد مثالي فراهم آوريم. از آنجا كه در شعرهاي نامبرده از شير مرغ تا جان آدميزاد يافت مي‌گردد، اين دو بيت آمد (بگير كه آمد):

هر گه كه دل به عشق دهي، خوش دمي بود        در كار خير(!) حاجت هيچ استخاره نيست

از چشم خود بپرس كه ما را كه مي‌كشد               جانا! گناه طالع و جرم ستاره(!) نيست.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 13:41  توسط رند عالم‌سوز  |