تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ ي نطنز

 برای پير طنز و معلم انسانيت:  "منوچهر احترامي"

1

به گمونم اين پسر 10 ساله‌ام، سهيل، همين دوسير آبروي نداشته رُ هم بريزه با اين رپ‌خوني‌اش. بي‌كار بودي رضا ؟! مغزمان را خورد آخه! از وقتي كه به‌ش گفتي: " اگه حسني نگو، بلا بگو ... رُ بصورت رپ در بياري، مي‌توني بياي تو شكرخند، جلوي خود استاد احترامي بخونيش"، سرمونُ برده! يكسره ژست رپري مي‌گيره و تمرين مي‌كنه. چپ مي‌ره، راست مي‌آد، مي‌خونه! يه جاهايي هم، واسه خودش كلمه اضافه مي‌كنه. نظر مي‌ده! ميگه: اگه اينا نباشه كه رپ نمي‌شه! يه ماهه داره سرمونُ مي‌خوره! اعتماد به نفسش منُ كشته... مجبور ‌شدم تو اين Text‌سازي(!)، يه كوچولو كمكش كنم تا بار طنزشُ زيادتر كنه. خدا و "منوچهر احترامي" از سر تقصيرات ما بگذرن!

 2

با سهيل خيلي جور است. با همه‌ي بچه‌ها همين‌طوري است. با تمام وجود نازنينش با اين قشر ارتباط برقرار مي‌كند. "كي بود رفت زير ميز..." را كه مي‌خواندم، سراپايم ذوق و شوق مي‌شد. حس غليظ و بي‌آلايش مخصوصي در لابلاي كلمات موج مي‌زند كه مختص استاد است. شيطنت‌هاي كودكانه را طوري تصوير مي‌كند كه انگار همين الان دارد برايش اتفاق مي‌افتد و او كودكي شيرين‌زبان است كه قصه را روايت مي‌كند. در هر حوزه‌اي كه مي‌نويسد، هدفش آموزش غيرمستقيم با نثر و شعري رشك برانگيز است. طوري كلمات را مي‌چيند كه حسادت و تحسين طنزنويسان كهنه‌كار را برمي‌انگيزد. ما كه جاي خود داريم!

 3

سهيل عاشق لهجه‌ي يزدي است. كافي است كه از 100 كيلومتري يزد رد شويم، آن وقت تا مدت‌ها يزدي حرف مي‌زند! "منوچهر احترامي" هم كه دنبال روزنه‌اي براي برقراري ارتباط با كودكان و نوجوانان مي‌گردد. تهراني‌الاصل است اما لهجه‌ي غليظ يزدي را به شيريني صحبت مي‌كند. غليظ، مثل قطاب و باقلواي اصل يزد! از قرار معلوم حدود 30 سال پيش، 4-5 سالي در اداره‌ي آمار يزد مشغول به كار بوده است. استان يزد را مثل كف دست مي‌شناسد. سهيل را كه مي‌ببيند، مي‌زنند كانال يزدي و دِ بگو و بخند! چند بار به پسرم يادآوري كرده‌ام كه: مراقب رفتارت باش، اين‌‌قدر بِچه بِچه نگو! خوبيت ندارد". هر بار هم استاد به لهجه‌ي غليظ يزدي تشرم مي‌زند كه: چكارش داري بچه! ما خو(ب) با هم دوستيم! داريم يزدي گپ مي‌زنيم. برو او راه! (=برو كنار)

استاد گاهي اصطلاحات يزدي‌اي به كار مي‌برد كه مجبور مي‌شويم دست به دامان اقوام بشويم تا بفهميم معني‌شان چيست. عجيب به اين گويش تسلط دارد. فكر مي‌كنم كودك درون استاد خيلي باحال است. كل‌كل كردن‌شان ديدني است!

4

فرهنگ‌سراي هنر جاي سوزن انداختن نيست. "توي ده شلمرود، حسني (مثي‌كه خيلي) تنها بود... " مثي‌كه (مثل اين‌كه) را سهيل اضافه كرد! يه جاهاي ديگه هم اضافه‌كاري كرد كه به مذاق استاد و جمعيت حاضر در شکرخند بیست و پنجم خيلي خوش ‌آمد. سهيل اژدر(!)، با معرفي "م.پسرخاله" بعنوان شاعر، 3 بار به اجراي اين شعر پرداخت. دو مرتبه در بيرون از سالن و بار سوم روي سن و مقابل جمعيت. تا سه نشه، بازي نشه! استاد احترامي، پا به سن گذاشت تا جايزه‌‌ي رپر نوجوان را بدهد. سهيل دست استاد را بوسيد. منقلب شديم. او هم بغلش كرد و سر سهيل را بوسيد. قطره‌اي در چشمان سبز و نافذ استاد ‌درخشيد. اين صحنه فراموش شدني نيست. ناگهان استاد زد كانال يزدي و با سهيل، ميكروفن به‌دست، مشغول اختلاط شدند. فضا عوض شد و جمعيت زدند زير خنده...

 5

از خانه‌ي ما تا خانه‌ي استاد، فاصله‌ي چنداني نيست، اندازه‌ي ده دقيقه پياده‌روي. در هر مراسمي مي‌بينمش، سعي مي‌كنم طوري هماهنگ كنم كه او را برسانم. اغلب با دوستان طنزپرداز، سرِ همراهي و رساندن استاد به منزلش، جدل داريم و خوشبخت، آنكه ‌برنده است. در طول مسير با سوال‌هايمان سرش را مي‌بَريم و استاد، مهرباني سرشارش را نثارمان مي‌كند. هربار كه با سهيل هستيم، شانس‌مان براي همراهي‌اش بيشتر است! دعوت بقيه را رد مي‌كند و به ما افتخار مي‌دهد. جانمي جان، سهيل اژدر، اي ول!

نيروي هوايي، خيابان 35/3، ساختمان آجري دوست داشتني، هر دفعه دعوت‌مان مي‌كند كه برويم داخل و چايي بخوريم. مي‌گويم: استاد الان دير وقت است. باشد سر فرصت، درست و حسابي مزاحم مي‌شويم. مي‌گويد: هر وقت بياييد، قدمتان روي چشم.

اصرار مي‌كند. مهرباني‌ش بي‌دريغ و بي‌تكلف است. مرا ياد پدربزرگ نديده‌ام مي‌اندازد. او پدربزرگ همه‌ي كودكان و طنزنويسان ايران است.

 6

غروب سه‌شنبه 22 بهمن است. "رضا رفيع" پيش ما است. داريم چاي مي‌نوشيم. خانمم مي‌گويد: اين پنج شنبه، برويم منزل استاد احترامي. راست مي‌گويد، دلمان خيلي برايش تنگ شده است. شنبه -دوازدهم بهمن- گرفتاري‌هاي الكي، باعث شد كه شكرخند و ديدار مرشد پيرمان را از دست بدهيم. رضا هم (با اين كه سري به استاد بزنيم) موافق است. بارها به اتفاق استاد، اين مسير را طي كرده ولي هنوز افتخار نوشيدن آن چاي معروف نصيبش نشده است.

7

صبح چهار‌شنبه 23 بهمن است. كنار پنجره نشسته‌ام و با تماشاي خيابان، خستگي روز تعطيلي گذشته را در مي‌كنم! هوا ابري است و بوي نم باران به مشام مي‌رسد.

تق‌تق! پيام كوتاه بنده خدایی است. "انالله و انا اليه راجعون... پير نازنين ما، استاد منوچهر احترامي، پر كشيد".

يخ مي‌كنم. دست‌هايم شل مي‌شود. از جايم بلند مي‌شوم. لعنت بر شيطان! دوباره و چندباره مي‌خوانم. نه، هيچ‌جاي اين پيام كوتاه، بوي شوخي نمي‌دهد. سرد و ويرانگر! پدر طنز ايران درگذشت.  بغض‌مان مي‌تركد. آسمان از من دلتنگ‌تر است انگار. سابقه نداشته در اين فاصله‌ي كوتاه، چنين باران تند و پيوسته‌اي. به چشم برهم زدني، همه‌جا را آب برمي‌دارد.

8

از فرط گريه، خوابش برده است. از مدرسه كه برگشته، خبر را شنيده و به اتاقش خزيده است. يادداشت گذاشته كه: "مادر عزيزم، دوستت دارم. ساعت 2:30 بيدارم كن. از غم استاد خسته‌ام". دوستش را از دست داده است. غم كمي نيست.

صبح جمعه 25 بهمن است. مي‌خواهيم براي مراسم تشييع پيكر استاد، به تالار وحدت برويم. حريفش نمي‌شويم كه بماند خانه. دل تو دلش نيست. در سرتاسر مراسم، گوشه‌اي كز كرده‌ايم و به آن‌همه صميميت و لبخند مي‌انديشيم. اساتيد در باب هنروري استاد سخن مي‌گويند و اينكه ستوني استوار در طنز ايران بود: "از شمار دو چشم يك تن كم ... وز شمار خرد هزاران بيش". دارم به انسانيت و مهرباني خاموشش فكر مي‌كنم و سهيل به كودكيِ سرشار و همبازي از دست رفته‌اش. تشنه‌امان است...

9

تمام شد... پيرمان را به آرامي به خانه‌ي ابدي‌اش در قطعه‌ي هنرمندان بهشت زهرا رسانديم. اين‌بار از آن سر و دست شكستن‌ها براي همراهي‌اش خبري نيست. هيچ‌كس اصرار نمي‌كند كه همراه استاد باشد. روحاني دعوت شده براي خواندن نماز آخر، تاخير دارد. در اين فاصله "محمود فرجامي" دارد از خاطراتش با استاد مي‌گويد و جگرمان را مي‌سوزاند. نيازي به مداح و روضه‌خوان نيست. سهيل را مي‌بينم كه دور از جمعيت، در گوشه‌اي نشسته و نگاه مي‌كند. گل‌هاي سرخ را پرپر مي‌كنيم و لابلاي خاك‌هايي كه آرامگاه استاد را مي‌پوشانند، مي‌ريزيم.

جمعيت كه آهنگ بازگشت مي‌كند، سهيل تازه مي‌رود بالاي سر استاد. زانو مي‌زند. به تابلوي سياه كوچك نگاه مي‌كند. دارد آخرين خاطراتش از استاد را دوره مي‌كند: "توي ده شلمرود، حسني تك و تنها بود ... " زمزمه‌ي غريبانه و غمگنانه‌‌اش دلمان را آشوب مي‌كند. زبان مي‌گيرم: "گلي گم كرده‌ام مي‌جويم او را ..."

10

برچسب روي كفن، نوشته است: "اعزامي از بيمارستان رامتين". بيشتر مي‌سوزم. گويا دو‌شنبه شب، در آنجا بستري شده بود. همان موقع 3-4 ساعتي در منزل يكي از آشنايان در همان حوالي بودم. درست يك كوچه‌ پايين‌تر از بيمارستان رامتين! و بي‌خبر از آن نازنين.

گفتند: "اي دريغ و حسرت هميشگي ... ناگهان چقدر زود دير مي‌شود" و چقدر زود، دير شد...

گفتند: "هميشه پيش از آنكه فكر كني، اتفاق مي‌افتد"، فكر نكرديم و اتفاق افتاد...

داريم برمي‌گرديم. نزديك خانه‌ايم. از كوچه‌ي 35/3 مي‌گذريم، كسي در خيالم نجوا مي‌كند: "بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه  گذشتم". داغ چايش به دلم ماند.
زمزمه مي‌كنم:
"در حسرت ديدار تو آواره‌ترينم ... هرچند كه تا منزل تو فاصله‌اي نيست".

26/11/87

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:1  توسط رند عالم‌سوز  | 

مصلحت اين بود كه در ارتباط با جشنواره شعر فجر حرفي نزنم، اما شعار سردر ورودي اين وبلاگ، مرا از ‌چنين مصلحت‌انديشي‌هايي منع مي‌كند:

 

1- ارادت رندانه‌ي ما به مولانا قزوه، بر همگان روشن است. (ر.ك. آرشيو موضوعي: شاعران! حركت به سوي قونيه).

 

2- ديكته نانوشته غلط زيادي ندارد! انجام اين‌چنين امر خطيري، قطعا و يقينا نياز به برنامه‌ريزي دقيق و منسجمي دارد. هرگونه شتاب‌زدگي در هر يك از اجزاء اين برنامه، تأثير مستقيم و معكوس بر نتايج خواهد داشت. (مستحضر باشيد كه چشم‌بسته مشغول غيب‌گويي هستيم!)

 

3- به‌نظر مي‌رسد ايشان به ضرب‌المثل "رُستم است و همين يك دست اسلحه" ‌شديدا معتقدند، لذا ميزان شدت فشاري را كه بر مولانا قزوه در اين مدت آمده است، مي‌توانم حدس بزنم. جدا فكر مي‌كنم كه لازم است موافق و مخالف، از ايشان به‌خاطر زحمات و همتي كه به‌خرج داده‌اند، قدرداني كنند. اجر مادي‌شان ان‌شاءالله با وزير محترم ارشاد.

 

4- فارغ از نتايج، كاستي‌هاي عديده‌ي اين جشنواره‌ جاي بحث، گفتگو، انتقاد و كارشناسي بسيار دارد. نه ايشان پير است و نه ما بخيل. اميدوارم سال‌هاي بعد بهتر برگزار شود.

 

5- هيجان‌زدگي ناشي از رسيدن به مناصب و قلل رفيع، پاره‌اي اوقات باعث زياده‌گويي مي‌گردد. اصولا برخي از آدم‌هاي اسم و رسم‌دار (در بعضي نسخ ريش و سبيل‌دار هم آمده است) اعتقادي به اين مصراع ندارند كه:

مصراع قديمي: كم گوي و گزيده گوي چون دُر

مصراع تقديمي: تـــا نـــان شمـــا نگـردد آجـُـر!

 

6- مولانا قزوه در هيجان‌انگيزترين بخش پيش از جشنواره، با انجام مقادير معتنابهي مصاحبه، مختصر گزكي نيز دست طنازان، نويسندگان، تحفگان نطنز و غيره‌ي! هميشه حاضر در صحنه داده‌ است تا به‌نحو احسن از آن استفاده (و بعضا سوء استفاده) نمايند. به‌عنوان مثال نگاه کنید به: 

+ معرفي داوران جشنواره‌ بين‌المللي شعر فجر و

++ برگزيدگان بخش طنز جشنواره شعر فجر

وي به‌طرز خستگي‌ناپذيري دربه‌در دنبال خبرنگاران ايسنا، ايلنا و ايرنا و بقيه‌ي "‌اي؟نا"ها مي‌گشت، تا ترتيب مصاحبه‌هاي خبري- تحليلي را بدهد. غافل از اينكه دارد ترتيب چيز ديگري را مي‌دهد!

بيت: تا مرد (در اينجا: قزوه) سخن نگفته باشد ... عيب و هنرش نهفته باشد!

 

7- شتاب‌زدگي در همه وجوه مملكتي ديده مي‌شود. از سران گرفته تا همسران و كم‌سران(!). به نظر مي‌رسد اين روزها انداختن انواع سنگ در چاه‌ها، بيش از بدرآوردنش رواج دارد! لابد مرحوم جلال آل احمد، "ارزيابي شتاب‌زده" را براي عمه‌ي خويش و نسل‌هاي منقرض شده، نوشته است! در اين فقره، اگر مصاحبه‌هاي عجولانه‌‌ي مولانا، با ايسنا نمي‌بود، عجالتا بزرگواراني همچون: استاد منوچهر احترامي و ... با كمبود چارپا به‌منظور بار كردن باقالي مواجه نبودند!

 

8- ساير گاف‌ها و سوتي‌هاي ايشان، داوران، برگزيدگان، برنگزيدگان(!)، طنازان، تحفگان، منتقدان، سزاگويان و ناسزاگويان و ... باشد براي بعد!

توضيح واضحات: "رندعالم‌سوز" همه‌ي آس‌هايش را يك‌باره رو نمي‌كند! در اين راستا "نيمرو" به جهت پرهيز از آس و پاس شدن، مؤكدا توصيه گرديده است.

   زيرا به قول خودمان: "ما طنزنویسان بلابرده و رند ... هنگامٍ "سزا" و "ناسزا" را بلدیم!"

 

 9- لازم مي‌دانم يكبار ديگر آگهي تبليغاتي افتتاح دفتر وكالت رند عالم سوز را خدمت آن‌دسته از عزيزان سَرخورده و سُرخورده يادآوري كنم. فقط به جهت اينكه جشنواره، بين‌المللي و كلاس بالا است، تعرفه‌اش نيز بالاتر است!

شاهد مثال از حافظ: با اندكي تصرف!

"بيار سكه و اول به دست مخلص ده ... به شرط آنكه ز مجلس سخن به‌در نرود"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:25  توسط رند عالم‌سوز  | 

يا: قونيه قونيه، چرا نمي‌آييم!

از آنجا که ما آدم مهمی بوده و هستیم و کشکی و کتره ای کاری نمی کنیم، نرفتنمان به قونیه نیز حکما دلایل و بیناتی دارد. هرچند که دلمان نمی خواست اینها را روی دایره بریزیم ولی دیدیم اگر ما نریزیم، ممکن است دیگران بریزند! و این برای رند عالم سوز (جاهل سابق) افت دارد! فلذا چند راس(!)، آس اساسی را كه باعث شد تصميم قرمز فوق را بگيريم، محض خاطر گل روی شما، رو مي‌كنيم:

1- مسير نامطبوع: برگزاركننده‌ي تور شاعران گرامي، با شعار محوري "در مسير قونيه از آنكارا بايد گذشت"، مسيري را انتخاب كرده كه از شهرهاي استانبول و آنكارا مي‌گذرد. و چون اصولا ما با آن‌كارا (يعني آن‌كارها) ميانه‌ي چندان خوبي! نداريم، لذا عطاي آنكارا را به لقايش بخشيديم.

بينه محكمه‌پسند: "شاعران كاين جلوه در استان و كشور مي‌كنند ... چون به قونيه روند، آنكار ديگر مي‌كنند!"

2- نوستالژي خاطرات استانبول: آه اي استانبول! اي عروس دورگه‌ي اروپايي-آسيايي! تو چقدر خاطره برانگيزي! همي يادم آيد ز عهد صغر، كه سيب‌زميني استانبولي را جاي سيب‌زميني پشندي در آبگوشت ريخته بودم و چه كيفي داشت پس‌گردني‌هاي مترتب بر آن عكس العمل! آه اي 4 راه استانبول! آه اي عصرهاي دل‌انگيز كافه نادري! كجاييد؟! آه اي بوي قهوه‌ي سرگردان عصرگاهي همان‌جا! آه اي مادر عروس شهرهاي جهان! چون استانبول برايم تداعي‌گر اين خاطرات رويايي! است، نياز به خاطرات جديد ندارم كه مي‌شود قوز بالا قوز.

3- عبور از مسير گمرك: براي رسيدن به مولوي بايد از چراغ‌هاي سبز و قرمز گمرك عبور كرد! هنگام عبور از گيت بازرسي گمرك، با اينكه معمولا چيز(!) خاصي همراه ندارم، دل و جانم مي‌لرزد! چرا كه بعد از گمرك، ميدان اعدام است كه مو بر تن شاعر جماعت سيخ مي‌كند. منِ بيدل، مرض دارم بروم خودم را ببازم؟!

4- حضور در مراسم جدي طنز كشور: از آنجا كه تاريخ رفت و برگشت كاروان شاعران به قونيه، مصادف است با برگزاري اولين مراسم ختم طنز مكتوب (كه سوم دي برگزار مي‌گردد)، در حلقه‌ي رندان و شب شعر طنز شكرخند، لذا از رندي به دور است كه در اين 3 مراسم حضور بهم نرسانيم! خبر واثق داريم كه ساير رندان از جمله اعزه طنازان: دكتر تركي و ناصرخان فيض (حفظهم الله) - كه قرار بود به‌ترتيب ديلماج و راه‌بلد كاروان اعزامي باشند- در يك اقدام هماهنگ، در اين باب به ما تاسي كرده و از رفتن به قونيه انصراف داده‌اند. اجرشان با برگزاركنندگان جشنواره‌!

5- محاسبات عددي: دو دو تا؟ چهارتا! شكسته‌نفسي ما زبانزد خاص و عام است، اما دوست و دشمن در مقابل آثار ما –كه برگزاركنندگان مراسم به اصرار(!) از ما گرفته‌اند- سر تعظيم فرود آورده‌اند. خشكه كه حساب كنيم، 4 سكه مي‌شود 600 تومان ناقابل!  (600=150*4) ، اگر 200 توماني را هم كه بابت تور بايد بسلفيم را در نظر بگيريم، مي‌كند به عبارت 800 هزار تومان! در سفر با شاعرجماعت هم – خاصه كه شعر هسته‌دار هم گفته باشند- كه نمي‌شود رندبازي درآورد! وقتي مي‌شود با 300هزار تومان قونيه را از طريق تورهاي غيردولتي فتح كرد، چه كاري است آدم پول بيت‌المال را حرام كند؟ 500 تومان مابقي را هم مي‌گذاريم سر فرصت مي‌رويم آنتاليا و مارماريس و آسكاريس و غيره!

6- جايزه، جايزه، ما داريم مي‌آييم: آن زماني كه جدي شعر مي‌گفتم، به‌دليل حجب و حياي ذاتي و افراطي، در مراسم ختم و دريافت جايزه‌ي جشنواره‌اي حاضر نشدم. دوست نازنيني جايزه‌ي مرا گرفت و رفت آنجا كه نادر رفت! (كافه نادري را زير رو كردم و نيافتمش!) اكنون كه به مقام رندي ارتقاء يافتيم، جايز نيست كه از يك سوراخ، 2 بار گزيده شويم. لهذا مثل آدم مي‌رويم و جايزه‌مان را مي‌گيريم، پيش از آنكه هپلي هپو شود! "چرا شاعر كند كاري كه افتد در گرفتاري؟!" 4 سكه زر كه شوخي‌بردار نيست! ميان شاعران معروف است كه:

بيت جايزه‌دار: عنان جايزه‌ات را به دست غير مده .... كه جايزه طلبيدن كم از گدايي نيست!

7- پرهيز از شلوغي: احترام مولانا بر ما فرض است. اما اين دليل نمي‌شود كه خودمان را در اين برهه‌ي حساس زماني و شلوغي آنجا- كه سگ صاحبش را نمي‌شناسد- به گرفتاري بيندازيم! شاعر جماعت دنبال خلوت است نه جمعيت! وقتي مي‌گويند: در يك روز 7000 نفر از موزه قونيه بازديد مي‌كنند، مرض نداريم كه اين پيكر نحيف ني‌قلياني را به رنج و تعب واداريم و خودمان را پامال سم ستوران كنيم! "خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است؟"

8- مخالفت عيالات متحده!: باخبر شديم شاعران دلسوزي، كه طاقت و جرات دوري از خانواده را نداشتند، ضمن تحصن در مقابل دفتر موسيقي (برگزار كننده تور) اعلام كردند: "اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي ... دعوت نشود يارم، من نيز نمي‌آيم!" درنتيجه مقرر گرديد بيدلان مذكور، به همراه خانواده به اين ماموريت طاقت‌فرسا اعزام گردند. ضعيفه‌ي رند عالم سوز چو اين بشنيد، فرمود: قونيه هم شد خارجه! مردم زن و بچه‌شان را مي‌برند سواحل قناري و شامپانزه‌ليزه! حاشا و كلا كه بيايم! تو هم اگر بروي، خونت پاي خودت است!

۹- محفوظ ماندن نام و نشان رند عالم‌سوز: اين يكي آخرشه! رندي كه به يك اشاره‌ و گوشه‌ي چشمي، لو برود و پته‌ي خود را آب بدهد كه رند نيست! آنهم از نوع عالم‌سوزش! پاسپورت، (علي‌الخصوص ويزاهاي مندرج در آن) مثل ناموس آدم است كه نبايد چشم نامحرم به‌ آن بيفتد! مصلحت بيني در اين فقره از نان شب هم واجب‌تر است!

۱۰- كسي دعوتمان نكرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:32  توسط رند عالم‌سوز  | 

خبرگزاري مهر- هواپیمای شاعران صندلی خالی ندارد

 

خبر: " به زودی کاروانی از شاعران معاصر ایرانی به قونیه - آرامگاه مولوی - سفر می کنند.

[تك مضراب: اي كاروان آهسته ران، كارام جانم مي‌رود!].

مسافران قونیه مبلغ دو میلیون ریال [ناقابل] به‌عنوان کمک هزینه به نهاد هماهنگ‌کننده این سفر - وزارت ارشاد- می‌پردازند که البته نسبت به هزینه‌هایی چون: رفت و برگشت، اقامت و ... نسبتا ناچیز است.

نام شاهرخ تندروصالح، عبدالجبار کاکایی، محمد رضا سهرابی نژاد، غلامرضا کافی، محمد رضا روزبه، سینا علیمحمدی، ناصر فیض، افشین علاء، قربان ولیئی، محمود اکرامی فر، عبدالحمید رحمانیان، محمود دست‌پیش، ابوالقاسم حسینجانی، کامران شرفشاهی، سودابه امینی، بهزاد پورحاجیان، پرویز بیگی حبیب آبادی ، بیژن دائی چی(ارژن)، عبدالرحیم سعیدی راد، رضا رفیع، محسن احمدی، مجید نظافت، رحیم زریان، اسماعیل امینی، رضا اسماعیلی و ... در فهرست مسافران ترکیه به چشم می خورد ".

 

رعایت انصاف: انصافا لیست را که دیدم متوجه شدم که همه‌ي شاعران مذکور ضمن جوان بودن، تا حالا پایشان را از دهكده‌ي جهاني‌شان آنطرف‌تر نگذاشته‌اند!! بعضی‌هاشان از فرط جواني، نوجوان و يا نوباوه محسوب می‌شوند که به علت نداشتن پاسپورت، باید با ولی خود به سفر قونیه بروند! دراين رابطه، گفتني است كه تشابه فاميلي خانم سودابه اميني (شاعر نوجوان) و آقاي دكتر اسماعيل اميني، احتمالا اتفاقي است.

لذا ضمن تحسین اين اقدام شجاعانه‌ي وزارت ارشاد، در اعزام شاعران به خارجه در ایام نکوداشت مولانا، پيشنهادهاي تكميلي ذيل را جهت تنوير بيشتر افكار عمومي ارائه مي‌نماييم:

1- توصيه‌هاي دلسوزانه‌ي "رند عالم سوز" را جدي بگيريد. آقاي پرویز بیگی حبیب آبادی، چون به نصايح رندانه‌ي فني اينجانب (توصيه هاي 9،1،6،8) عمل نموده و شعر "ياران چه غريبانه رفتند الي آخر ..." را براي هيئت گزينش از حفظ قرائت كردند، جزو ليست مسافران قرار گرفتند! بقيه اسامي هم به نحوي از انحا، ساير توصيه‌ها را جدي گرفتند و توصيه شدند.

2- عضويت در انجمن‌هاي معتبر: از آنجا كه تعدادي از نامبردگان، عضو انجمن شاعران ايران هستند، استدعاي عاجل داريم كه نام ساير بزرگاني همچون ساعد باقري، محمدرضا و گروس عبدالملكيان، سهيل محمودي، محمدرضا محمدي نيكو، فاطمه راكعي و ... ساير بر و بچه هاي زحمتكش خانه شاعران را –كه حق بزرگي بر گردن ادبيات مملكت دارند- هم بنويسند كه انشاءالله حقي از صاحب‌حقي ضايع نشود.

3- اعطاي تسهيلات: از آنجا كه برخي از شاعران معرفي شده، از شاعران بي‌بضاعتي هستند كه حتي پول خريدن و خواندن مجله‌اي را كه شعرشان در آن چاپ شده ندارند - چه برسد به اينكه كتاب چاپ كنند- ؛ لذا پيشنهاد مي‌شود به جهت ايجاد تمكن مالي در پرداخت مبلغ 2 ميليون ريال هزينه اين سفر زيارتي-ادبي، وامي (بطور قرض الپسنده) از طرف كميته‌ي امداد به ايشان اعطا گردد.

4- توصيه اكيد: دوستان طنزپرداز، به جای گیر دادن به این و آن، همچون كساني که اسمشان در لیست مسافران قونیه هست، مثل آدم(!) بيفتند يا بنشینند سرجایشان تا بلندشان(!) کنند و ببرند ددر!

مصراع آموزنده: افتادگي آموز اگر "طالب فيضي"! (در بعضي نسخ "ناصر فيضي" هم آمده است).

5- تعهد: اصولا هنرمندان (اعم از شاعران) بايد متعهد باشند، لذا چنانچه في‌الحال دستشان به جايي بند نيست، مي‌توانند با دادن تعهد محضري و نوشتن تعهد نامه (با عنوان: جبران مي‌كنيم!) شانس خود را در گرفتن پذيرش از هيئت بررسي و گزينش شاعران افزايش دهند. علي‌العجاله پذيرفته‌شدگان فوق الذكر، اکثرا قابلیت جبران این محبت استاد قزوه را دارند. از قدیم گفته اند: کاسه رود جایی که باز آید قدح! اين افتخار را داريم كه در اولين نمونه، پيوستن افتخاري استاد قزوه (طنزپرداز بعد از اين) را به جرگه طنازان مملكت، ذيل عكس ناصر فيض (طناز قبل از اين) در سايت  دفتر طنز حوزه هنري تبريك بگوييم. آنجا كه عكسي از استاد منوچهر احترامي، طناز كاركشته و سالخورده اين مرز و بوم (كه به نصايح مشفقانه‌ي اين حقير وقعي ننهاده است) را نمي بينيد!

6- همراه داشتن قلم و كاغذ براي تاليف سفرنامه: به سفرنامه‌هاي منتخب جايزه‌ي نفيسي احتمالا با امضاي آقاي "سعيد نفيسي" تقديم مي‌گردد. (مذاكرات متقاعد سازی ايشان براي امضا، از هم اكنون بايد آغاز گردد والا حرف ما سنگ روي يخ مي‌شود!)

7- تقسيم مسافران به سه دسته با سه سردسته: با توجه به سوانح اخير پيش‌آمده براي وسايل نقليه، توصيه مي‌گردد كه مسافران مذكور به 3-4 دسته تقسيم گردند و با وسايل نقليه مختلف (هواپيما، كشتي، قطار و اتوبوس) عازم ديار غربت گردند. در اين حالت چنانچه خداي نكرده – زبانم لال - حادثه ای براي يكي از وسايل نقليه موصوف پیش آید (هرچه پیش آید خوش آید!)، ساير شاعران به سلامتي مي‌روند و برمي‌گردند. ايران زمين هم از شاعر جماعت خالي نمي‌ماند!

8- توصيه به مسافرين كشتي: مراقب باشيد به سرنوشت مسافران تايتانيك دچار نگرديد! براي جلوگيري از اين حادثه و حوادث مشابه!، توصيه مي‌گردد شاعران مسن‌تر با كشتي مسافرت كنند. بستن كمربند ايمني و همراه داشتن مايو و جليقه‌ي نجات نيز توصيه مي‌گردد.

 

بقيه موارد بعدا اعلام مي‌شود، لذا منتظر اخبار تكميلي باشيد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:33  توسط رند عالم‌سوز  | 

آقاي دكتر قزوه در قسمت كامنتينگ جایی فرموده‌اند:

"دارم شاعران را برای مراسم مولانا در قونیه آماده می کنم و بیشترشان کسانی که برای اولین بار بلاد خارجه را میبینند. یک راه برای شناسایی ابن محمود این است که بگویم تو هم دعوتی . این چهار صباحی که من هستم ( بناست تا چند ماه دیگر بروم ...) بگذار چهار تا شاعر پا را از مملکت بیرون بگذارند . همه بودجه ادبیات مملکت یک طرف جریمه دوپینگ وزنه برداران یک طرف! همه دارند می زنند توی سر شکسته ی این جماعت . خودمان گاهی به فکر خودمان باشیم. حق یار تو باد و یار ترکی باد ."

يكي از "آشنا"يان در ادامه عرايض ايشان در همانجا چنين فرمود:

"تا بدانجا رسید دانش من"  ... تا که "آمادگی" بدانم چیست

ای برادر! تو نیز خواهی رفت ... گر چه جای رنود آنجا نیست!

فلذا لطف کن، به "قزوه" دگر ... گیر کمتر بده، بشو توریست!

 

فلذا ما نيز در ادامه‌ي فرمايشات ايشان، آگهي فراخواني را كه در جهت شناسايي مسافران مستحق احتمالي تهيه كرده‌ايم،  به استحضار مردم هميشه در صحنه حاضر شعر دوست و شاعرپرور مي‌رسانيم:

آگهي فراخوان:

شاعران جوان بايد با مراجعه به پايگاهي كه به همين منظور در معاونت شعر و موسيقي وزارت ارشاد (جايي كه دكتر قزوه صاحب "عشق علیه السلام" تا چهار صباح ديگر آنجا بيتوته مي‌كنند) با ارائه مدارك ذيل‌الذكر ثبت نام نمايند:

1-   تعداد 3 قطعه عكس ۳در۴ سياه و سفيد. براي احتراز از بروز شائبه‌ي وابستگي به قشر مرفه از ارائه عكس رنگي اجتناب كنيد. ارائه عكس رتوش شده با ته ريش (براي آقايان به شرطی که خیلی تابلو نباشد) توصيه مي‌گردد.

2-   رضايت‌نامه از ولي و يا همسر قانوني! براي متاهلين متعهد، ساير رضايت‌نامه‌ها‌ي لازم و ضروري نيز مورد نياز است، درغير اينصورت با هرگونه تماس مشكوك آنها به شدت برخورد مي‌شود!

3-      ارائه حداقل 2 شعر يا چكامه در مورد انرژي هسته‌اي. (چون حق مسلم ماست كه آن را بخواهيم.)

4-   داشتن برگه‌ي پايان خدمت (برگه معافيت پزشكي محل اشكال است). در اين راستا، صاف بودن كف پا (كه احتمالا در جريان پياده‌روي‌ها و شبگردي‌هاي احتمالي باعث دردسر و دردكمر مسافران مي‌گردد) پذيرفتني نيست. صاف بودن ساير اعضا، بلا اشكال است.

5-   قبولي در معاينات پزشكي. از آنجا كه در هنگام انجام عمل عرفاني سماع، افراد داراي مشكلات جسمي، ممكن است زير دست و پا و ساير اعضاي مستمعين له شوند، برگزاركننده‌ي تور هيچ مسئوليتي را بر عهده نمي‌گيرد.

6-   داشتن پاسپورت آكبند معتبر كه حداقل 6 ماه از تاريخ انقضايش باقي‌‌مانده باشد. به اين اعتبار، دوستاني كه چپ و راست رنج سفر با اتوبوس و قطار و كشتي و هواپيما را بر خود هموار كرده و در معيت ادبا و شعرا به سفرهاي دور و دراز طاقت فرسايي نظير پاكستان، هند، لبنان و فرانسه رفته‌اند، ... خوب! رفته باشند! مشكلي نيست! از آنها به عنوان معاونين كاروان و يا راه بلد استفاده مي‌كنيم!

7-   داشتن توانايي انجام ورزش‌هاي و نرمش‌هاي دشوار نظير ايروبيك و يوگا، جهت ايجاد آمادگي جسماني و روحاني براي انجام مراسم سماع

8-      آشنايي با زبان تركي در حد نياز. تست لهجه توسط آقاي دكتر تركي، گرفته مي‌شود.

9-   خواندن يكي از 2 شعر "بشنو از ني چون حكايت مي‌كند" يا " ياران چه غريبانه رفتند الي آخر..." از بر. شاعران لاغر و ني‌قلياني در اين مورد اولويت دارند.

10-   توانايي انجام عمليات موزون و عرفاني سماع به جماعت. چون گفته‌اند: "يدا... مع الجماعه"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 16:20  توسط رند عالم‌سوز  |