تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ ي نطنز

اصولا رفت و آمد، محاسن زیادی دارد. در خلال این رفت و برگشت‌ها خیلی چیزها منتقل می‌شوند. در فرایند انتقال، نقش كليدي حشرات را نباید دست کم گرفت. مثلا خیلی از بیماری‌های مسری از طریق نامبردگان انتقال داده می‌شوند. این حشرات لامصب(!) پیک مرگ و زندگی هستند. همان‌طوري که با گزیدن و مکیدن خون یک بیمار، في‌الفور در نشست بعدی، بیماری مربوطه را به نفر بعدی هدیه می‌دهند، به همین ترتیب در بارور شدن برخی گیاهان، نقش مؤثری بازی می‌کنند. دراین حالت بدون اینکه دو گیاه همدیگر را دیده و پسندیده و یا حتی از نزدیکی هم رد شده باشند، بالاجبار در فرایند تولید مثل شرکت داده می‌شوند. البته ما این شق دوم را که در آن حشرات (خصوصا پشه‌ها) برای رضایت طرفین (و وسطین!) پشیزی ارزش قایل نیستند، به شدت محکوم می‌کنیم.

به نظر ما هر نوع رابطه‌ی سرّي و سرسري که مبتنی بر عشق و شناخت عمیق و دراز مدت نباشد، محكوم به شکست است. طبیعت هم در این موضوع با ما هم‌عقیده است، فلذا می‌بینیم سرنوشت برخی درختان، شکسته شدن و سوختن است.

بیت: "بسوزند چوب درختان بي‌بر ... سزا خود همين است مر بي‌بري را"

یکی از روش‌های انتقال فرهنگ، گسیل کردن فرهنگیان و صاحبان فرهنگ به ممالک مختلفه‌ی گیتی و سخن‌پراکنی و دُر افشانی توسط ایشان به میزان مورد نیاز است.

بیت: "نمیرم1 از این پس، که من زنده‌ام ... که تخم سخن را پراکنده‌ام"

سابق بر این پادشاهان فرهنگ‌دوست، با فرستادن شاعران و اصحاب قلم به ساير بلاد، فرهنگ خودي را به مقصد، صادر مي‌كردند. خبر موثق داريم كه طوطيان هند، از رهگذر همين رفت و آمدها و صادرات قند پارسي2 به بنگاله شكّرشكن شدند، در حالي‌كه زبان‌بسته‌ها پيش از آن، زبانشان مي‌گرفت و حتي به "سيب‌زميني" مي‌گفتند: "ديپ‌دميني!"

از آنجا كه هر رفتي يك آمدي دارد، معمولا طرف مقابل نيز در مقام مقابله به مثل، علاوه بر ارسال عده‌اي به ايران، فرستادگان ايراني را نيز تحت تأثير قرار مي‌داد و چيزهايي از فرهنگ خودش3 همراه ايرانيان ديپورت شده مي‌كرد. بلانسبت كانهو حشرات كه از گلي به گل ديگر مي‌روند و ناخودآگاه، چيزهايي (مثل گرده، شهد و از اين قبيل آت و آشغال‌ها) به بدنشان مي‌چسبد و از گل مبدأ به گل مقصد منتقل مي‌شود.

خوشبختانه در راستاي افزايش صادرات غيرنفتي، بعد از انقلاب، صادرات خيلي چيزها در اولويت قرار داده شده كه يكي از آنها، صادرات فرهنگ است. بسياري از اصحاب قلم و هنر، براي انجام اين مهم رنج سفر با هواپيما، كشتي، قطار و اتوبوس را بر خود هموار كرده و با بودجه‌هاي ناچيز دولتي بار سفر مي‌بندند و به اقصي نقاط گيتي تشريف مي‌برند. نمونه‌اش همين برادر عزيز دل‌شكسته‌مان، عليرضا قزوه؛ خدا به سر شاهد است كه در فاصله‌ي دو ديدار آخرمان، ايشان چقدر پير و شكسته شده است. از بس كه براي فرايند تبادل فرهنگي زحمت مي‌كشد و خون دل مي‌خورد.

در مراودات تاريخي از عهد قديم تا عصر جديد، همانطور كه ژاپني‌ها از تكنيك و صنعت "تك‌بيت" شعراي فارسي الهام گرفتند و هايكو را ساختند، شعراي ايراني هم از فرهنگ كارگروهي (Team Work) آنها، سرمشق گرفتند و كارگاه شعر و شعرسازي دسته‌جمعي را ابداع كردند كه جاي قدرداني دارد. اصولا هر كار خيري، وقتي به جماعت برگزار شود، ثواب بيشتري دارد.

دسته‌جمعی شعر گفتن مزایا و معایبی دارد. به مصداق "العاقل يكفيه الاشاره" به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم:

مزايا:

– باعث نزديكي قلوب شعرا مي‌شود.

– نزديكي شعرا به يكديگر، موجب هم‌افزايي (سينرژي) شده و مضمون‌هايي كه در حال عادي به عقل جن هم خطور نمي‌كند، در تراوشات ذهني دسته‌جمعي ساخته و پرداخته مي‌شود.

– اگر بعدها بيتي، از هر جهت محل اشكال شد، همه‌شان مي‌توانند زيرش بزنند و بگويند: كي بود؟ كي بود؟ من نبودم!

– اگر شعر حاصله، در جشنواره‌اي، به سكه‌اي منتهي شد، حق السهم هر يك از مولدين اثر، به نسبت قدرالسهم‌شان محاسبه و پرداخت مي‌شود. اين فقره، باعث افزايش اعتماد و مودت بين شعرا مي‌شود.

– شاعران در هنگام شعرسازي، به توان ادبي يكديگر پي برده و بيخودي روي‌شان را براي هم زياد نمي‌كنند!

– از آنجا كه محصول نهايي، بطور يكجا و درهم به مخاطب ارائه مي‌شود، قوت و ضعف شعرا نسبت به يكديگر، از ديد خواننده‌ي عادي پنهان مي‌شود.

– در اين روش شعرسازي، مضامين مورد علاقه‌ي شاعران دستمايه‌ي كار گروهي قرار مي‌گيرد و نتيجه‌ي حاصله، عمدتا به اشكال طنزآميز، فكاهه، هزل و هجو گرايش پيدا مي‌كند كه موجب انبساط خاطر شعرا و خوانندگان مي‌شود.

– جلسات شعرسازي گروهي، غالبا ضمن ايجاد سرگرمي براي شعرا، باعث كاهش آلودگي هوا از طريق مصرف دخانيات و فعاليت‌هاي مخاطره‌آميز مشابه مي‌شود.

– موتور زنگ‌زده‌ي شعرسازي برخي شاعران بازنشسته، كم‌كار و يا گمنام، مجددا به‌كار مي‌افتد و از بروز پديده‌ي فراموشي ايشان جلوگيري مي‌شود.

– بواسطه شلم شوربا بودن بازار ادبيات، سايرين هم مي‌توانند مدعي بشوند كه در توليد آش موصوف، سهم به‌سزايي داشته‌اند.

– هريك از دست اندركاران شعر ساخته شده، مطلبي دارند كه در كتابشان بچاپند يا در گردهمايي‌ها و شب‌شعرها بخوانند و اين‌چنين با اضافه كردن پياز داغ و روغن آش ادبيات، كمك بزرگي به رونق گرفتن بازار ادبي كشور مي‌كنند.

معايب:

– امثال ما چيزي براي گير دادن پيدا مي‌كنند! عيب4 ديگري ندارد!!

شاهد مثال:

براي يافتن مصاديق اين طور اشعار، به شعرهاي مشترك شيخنا و شيوخنا "سعيد بيابانكي" و "جواد زهتاب" و همچنين وبلاگ وزين سركار خانم "ارمغان زمان فشمي" (ادام الله مسايجاتهن!) سري بزنيد. خصوصا به گزارش خاطره‌ انگيز ايشان از سي‌امين جلسه‌ي شكرخند و شعر مشترك قرائت شده در آن جلسه. مشروح اين گزارش در ضميمه‌ي ادب و هنر روزنامه اطلاعات مورخ اول اسفند 87 به چاپ رسيده است.

سؤال فلسفي-تاريخي: چگونه مي‌شود شعر مشترك5 "ناصر فيض" و "محمد سلماني" (كه در كتاب "املت دسته‌دار" و در سال 84 به چاپ رسيده است) در مراسم ياد شده، به عنوان يكي از محصولات مشترك قابل خواندن ‌"سيد عباس سجادي" و "محمد سلماني" خوانده شود؟!

 

پاسخ دندان‌شكن: يكي از بزرگان مي‌فرمايد: "زندگي مربعي است كه 3 ضلع دارد: ايمان و تقوا". به نظر مي‌رسد كه شعر شش و هشت مذكور6 حاصل همكاري مشترك افراد ياد شده است و دست برقضا كهولت سن(!) و مشغله‌ي بي‌شمار خواننده‌ي خوش صدا و سيماي اثر، باعث شده است كه نام نفر سوم سهوا، دچار فراموشي گردد.

مصراع: "نام من رفته‌است روزي از لب جانان به سهو"!

به مصداق اين سخن كه گفته‌اند: "افتادگي آموز اگر ناصر فيضي(!)"، علي‌العجاله غير از اين سه نفر، تنها كسي كه مدعي همكاري در سرايش شعر مذكور نيست، خواجه حافظ شيرازي است! باور كنيد حروف‌چين و صفحه‌بند روزنامه‌ي اطلاعات هم كه در بيت: "ما تقاص خرابي قم را ... از ويتنام و چاد مي‌گيريم"، كلمه‌ي "قم" را به "ري" تبديل كرده است، به نوعي در تكميل و اعتلاي شعر مذكور صاحب حق شمرده مي‌شوند!

فلذا نپرسيد كه چگونه مي‌شود همچو شعر مشتركي را خواند! ديديد كه خواندند و ‌شد! هيچ‌كس هم صدايش در نيامد7 و آب هم از آب تكان نخورد!

...

توضيحات اضافي:

۱- به فتح "ن"، وگرنه "نميرم" به كسر "ن"، باعث كسر شأن شاعر جماعت اهل سفر و ددر و هميشه حاضر يراق است!

2- نوعي صادرات غيرنفتي.

3- در اين راستا مي‌توان به انواع سوغاتي‌هاي خارجي، محصولات فرهنگي(برهنگي!) مثل مجلات ، انواع درد و مرض! و غيره اشاره كرد.

4- در اين فقره بين علما اختلاف نظر اساسي بوجود آمده است. برخي اين را هم جزو محاسن موضوع ياد شده مي‌دانند.

5- "ما كه كم را زياد مي‌گيريم ... تنگ‌ها را گشاد مي‌گيريم... و الخ"- املت دسته‌دار- انتشارات سوره مهر- صفحه 165.

6- در يك نسخه شش بيت و در نسخه ديگر هشت بيت آمده است.

7- اين بي‌صدا بودن، ربطي به كمبود مطالعه و يا حواس‌پرتي حضار اهل طنز ندارد. برخي از سازها هستند كه بعدا صدايشان در مي‌آيد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 8:40  توسط رند عالم‌سوز  | 

 برای پير طنز و معلم انسانيت:  "منوچهر احترامي"

1

به گمونم اين پسر 10 ساله‌ام، سهيل، همين دوسير آبروي نداشته رُ هم بريزه با اين رپ‌خوني‌اش. بي‌كار بودي رضا ؟! مغزمان را خورد آخه! از وقتي كه به‌ش گفتي: " اگه حسني نگو، بلا بگو ... رُ بصورت رپ در بياري، مي‌توني بياي تو شكرخند، جلوي خود استاد احترامي بخونيش"، سرمونُ برده! يكسره ژست رپري مي‌گيره و تمرين مي‌كنه. چپ مي‌ره، راست مي‌آد، مي‌خونه! يه جاهايي هم، واسه خودش كلمه اضافه مي‌كنه. نظر مي‌ده! ميگه: اگه اينا نباشه كه رپ نمي‌شه! يه ماهه داره سرمونُ مي‌خوره! اعتماد به نفسش منُ كشته... مجبور ‌شدم تو اين Text‌سازي(!)، يه كوچولو كمكش كنم تا بار طنزشُ زيادتر كنه. خدا و "منوچهر احترامي" از سر تقصيرات ما بگذرن!

 2

با سهيل خيلي جور است. با همه‌ي بچه‌ها همين‌طوري است. با تمام وجود نازنينش با اين قشر ارتباط برقرار مي‌كند. "كي بود رفت زير ميز..." را كه مي‌خواندم، سراپايم ذوق و شوق مي‌شد. حس غليظ و بي‌آلايش مخصوصي در لابلاي كلمات موج مي‌زند كه مختص استاد است. شيطنت‌هاي كودكانه را طوري تصوير مي‌كند كه انگار همين الان دارد برايش اتفاق مي‌افتد و او كودكي شيرين‌زبان است كه قصه را روايت مي‌كند. در هر حوزه‌اي كه مي‌نويسد، هدفش آموزش غيرمستقيم با نثر و شعري رشك برانگيز است. طوري كلمات را مي‌چيند كه حسادت و تحسين طنزنويسان كهنه‌كار را برمي‌انگيزد. ما كه جاي خود داريم!

 3

سهيل عاشق لهجه‌ي يزدي است. كافي است كه از 100 كيلومتري يزد رد شويم، آن وقت تا مدت‌ها يزدي حرف مي‌زند! "منوچهر احترامي" هم كه دنبال روزنه‌اي براي برقراري ارتباط با كودكان و نوجوانان مي‌گردد. تهراني‌الاصل است اما لهجه‌ي غليظ يزدي را به شيريني صحبت مي‌كند. غليظ، مثل قطاب و باقلواي اصل يزد! از قرار معلوم حدود 30 سال پيش، 4-5 سالي در اداره‌ي آمار يزد مشغول به كار بوده است. استان يزد را مثل كف دست مي‌شناسد. سهيل را كه مي‌ببيند، مي‌زنند كانال يزدي و دِ بگو و بخند! چند بار به پسرم يادآوري كرده‌ام كه: مراقب رفتارت باش، اين‌‌قدر بِچه بِچه نگو! خوبيت ندارد". هر بار هم استاد به لهجه‌ي غليظ يزدي تشرم مي‌زند كه: چكارش داري بچه! ما خو(ب) با هم دوستيم! داريم يزدي گپ مي‌زنيم. برو او راه! (=برو كنار)

استاد گاهي اصطلاحات يزدي‌اي به كار مي‌برد كه مجبور مي‌شويم دست به دامان اقوام بشويم تا بفهميم معني‌شان چيست. عجيب به اين گويش تسلط دارد. فكر مي‌كنم كودك درون استاد خيلي باحال است. كل‌كل كردن‌شان ديدني است!

4

فرهنگ‌سراي هنر جاي سوزن انداختن نيست. "توي ده شلمرود، حسني (مثي‌كه خيلي) تنها بود... " مثي‌كه (مثل اين‌كه) را سهيل اضافه كرد! يه جاهاي ديگه هم اضافه‌كاري كرد كه به مذاق استاد و جمعيت حاضر در شکرخند بیست و پنجم خيلي خوش ‌آمد. سهيل اژدر(!)، با معرفي "م.پسرخاله" بعنوان شاعر، 3 بار به اجراي اين شعر پرداخت. دو مرتبه در بيرون از سالن و بار سوم روي سن و مقابل جمعيت. تا سه نشه، بازي نشه! استاد احترامي، پا به سن گذاشت تا جايزه‌‌ي رپر نوجوان را بدهد. سهيل دست استاد را بوسيد. منقلب شديم. او هم بغلش كرد و سر سهيل را بوسيد. قطره‌اي در چشمان سبز و نافذ استاد ‌درخشيد. اين صحنه فراموش شدني نيست. ناگهان استاد زد كانال يزدي و با سهيل، ميكروفن به‌دست، مشغول اختلاط شدند. فضا عوض شد و جمعيت زدند زير خنده...

 5

از خانه‌ي ما تا خانه‌ي استاد، فاصله‌ي چنداني نيست، اندازه‌ي ده دقيقه پياده‌روي. در هر مراسمي مي‌بينمش، سعي مي‌كنم طوري هماهنگ كنم كه او را برسانم. اغلب با دوستان طنزپرداز، سرِ همراهي و رساندن استاد به منزلش، جدل داريم و خوشبخت، آنكه ‌برنده است. در طول مسير با سوال‌هايمان سرش را مي‌بَريم و استاد، مهرباني سرشارش را نثارمان مي‌كند. هربار كه با سهيل هستيم، شانس‌مان براي همراهي‌اش بيشتر است! دعوت بقيه را رد مي‌كند و به ما افتخار مي‌دهد. جانمي جان، سهيل اژدر، اي ول!

نيروي هوايي، خيابان 35/3، ساختمان آجري دوست داشتني، هر دفعه دعوت‌مان مي‌كند كه برويم داخل و چايي بخوريم. مي‌گويم: استاد الان دير وقت است. باشد سر فرصت، درست و حسابي مزاحم مي‌شويم. مي‌گويد: هر وقت بياييد، قدمتان روي چشم.

اصرار مي‌كند. مهرباني‌ش بي‌دريغ و بي‌تكلف است. مرا ياد پدربزرگ نديده‌ام مي‌اندازد. او پدربزرگ همه‌ي كودكان و طنزنويسان ايران است.

 6

غروب سه‌شنبه 22 بهمن است. "رضا رفيع" پيش ما است. داريم چاي مي‌نوشيم. خانمم مي‌گويد: اين پنج شنبه، برويم منزل استاد احترامي. راست مي‌گويد، دلمان خيلي برايش تنگ شده است. شنبه -دوازدهم بهمن- گرفتاري‌هاي الكي، باعث شد كه شكرخند و ديدار مرشد پيرمان را از دست بدهيم. رضا هم (با اين كه سري به استاد بزنيم) موافق است. بارها به اتفاق استاد، اين مسير را طي كرده ولي هنوز افتخار نوشيدن آن چاي معروف نصيبش نشده است.

7

صبح چهار‌شنبه 23 بهمن است. كنار پنجره نشسته‌ام و با تماشاي خيابان، خستگي روز تعطيلي گذشته را در مي‌كنم! هوا ابري است و بوي نم باران به مشام مي‌رسد.

تق‌تق! پيام كوتاه بنده خدایی است. "انالله و انا اليه راجعون... پير نازنين ما، استاد منوچهر احترامي، پر كشيد".

يخ مي‌كنم. دست‌هايم شل مي‌شود. از جايم بلند مي‌شوم. لعنت بر شيطان! دوباره و چندباره مي‌خوانم. نه، هيچ‌جاي اين پيام كوتاه، بوي شوخي نمي‌دهد. سرد و ويرانگر! پدر طنز ايران درگذشت.  بغض‌مان مي‌تركد. آسمان از من دلتنگ‌تر است انگار. سابقه نداشته در اين فاصله‌ي كوتاه، چنين باران تند و پيوسته‌اي. به چشم برهم زدني، همه‌جا را آب برمي‌دارد.

8

از فرط گريه، خوابش برده است. از مدرسه كه برگشته، خبر را شنيده و به اتاقش خزيده است. يادداشت گذاشته كه: "مادر عزيزم، دوستت دارم. ساعت 2:30 بيدارم كن. از غم استاد خسته‌ام". دوستش را از دست داده است. غم كمي نيست.

صبح جمعه 25 بهمن است. مي‌خواهيم براي مراسم تشييع پيكر استاد، به تالار وحدت برويم. حريفش نمي‌شويم كه بماند خانه. دل تو دلش نيست. در سرتاسر مراسم، گوشه‌اي كز كرده‌ايم و به آن‌همه صميميت و لبخند مي‌انديشيم. اساتيد در باب هنروري استاد سخن مي‌گويند و اينكه ستوني استوار در طنز ايران بود: "از شمار دو چشم يك تن كم ... وز شمار خرد هزاران بيش". دارم به انسانيت و مهرباني خاموشش فكر مي‌كنم و سهيل به كودكيِ سرشار و همبازي از دست رفته‌اش. تشنه‌امان است...

9

تمام شد... پيرمان را به آرامي به خانه‌ي ابدي‌اش در قطعه‌ي هنرمندان بهشت زهرا رسانديم. اين‌بار از آن سر و دست شكستن‌ها براي همراهي‌اش خبري نيست. هيچ‌كس اصرار نمي‌كند كه همراه استاد باشد. روحاني دعوت شده براي خواندن نماز آخر، تاخير دارد. در اين فاصله "محمود فرجامي" دارد از خاطراتش با استاد مي‌گويد و جگرمان را مي‌سوزاند. نيازي به مداح و روضه‌خوان نيست. سهيل را مي‌بينم كه دور از جمعيت، در گوشه‌اي نشسته و نگاه مي‌كند. گل‌هاي سرخ را پرپر مي‌كنيم و لابلاي خاك‌هايي كه آرامگاه استاد را مي‌پوشانند، مي‌ريزيم.

جمعيت كه آهنگ بازگشت مي‌كند، سهيل تازه مي‌رود بالاي سر استاد. زانو مي‌زند. به تابلوي سياه كوچك نگاه مي‌كند. دارد آخرين خاطراتش از استاد را دوره مي‌كند: "توي ده شلمرود، حسني تك و تنها بود ... " زمزمه‌ي غريبانه و غمگنانه‌‌اش دلمان را آشوب مي‌كند. زبان مي‌گيرم: "گلي گم كرده‌ام مي‌جويم او را ..."

10

برچسب روي كفن، نوشته است: "اعزامي از بيمارستان رامتين". بيشتر مي‌سوزم. گويا دو‌شنبه شب، در آنجا بستري شده بود. همان موقع 3-4 ساعتي در منزل يكي از آشنايان در همان حوالي بودم. درست يك كوچه‌ پايين‌تر از بيمارستان رامتين! و بي‌خبر از آن نازنين.

گفتند: "اي دريغ و حسرت هميشگي ... ناگهان چقدر زود دير مي‌شود" و چقدر زود، دير شد...

گفتند: "هميشه پيش از آنكه فكر كني، اتفاق مي‌افتد"، فكر نكرديم و اتفاق افتاد...

داريم برمي‌گرديم. نزديك خانه‌ايم. از كوچه‌ي 35/3 مي‌گذريم، كسي در خيالم نجوا مي‌كند: "بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه  گذشتم". داغ چايش به دلم ماند.
زمزمه مي‌كنم:
"در حسرت ديدار تو آواره‌ترينم ... هرچند كه تا منزل تو فاصله‌اي نيست".

26/11/87

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:1  توسط رند عالم‌سوز  |