در اقتفاي غزل زيبا و دلانگيز بوالفضول الشعراي عزيز با عنوان دل عاشق :
دلا به عشق گلي مبتلا شدي در باغ كه بلبل از غم او نعره زد به صوت كلاغ
گلی که بینی او خود مثال دسته گلی است مگـر به تیغ پزشکان کند علاج دَمــــاغ!
اين غزل در تاكسي فيالبداغه (يعني داغداغ) از دهان مباركمان صادر شد! مثلا يكجور طبعآزمايي كه در آن سعي شده از قوافي مورد استفادهي ايشان نه تنها استفاده، بلكه سوءاستفاده هم نشود! بوالفضول الشعرای نازنین ما ، عجالتا در بلده تهران گیر کرده و نه راه پس دارد و نه راه پیش! برایش دعا می کنیم!
بهذوق آمـدم و در قفات(!) داغاداغ
سرودم اين غزل تازه را بهوقت فراغ
ز فرط خنده به شعرت، به سرفه افتادم
سپس گلاب به رويت، به حال استفراغ!!
چه صافكار جماعت، چه هيئت جراح
- به اين دليل كه ماند به استخوان دماغ -
به آن دو پاره فلزّي كه هست پشت سپر
صريح و متفقالقول گفتهاند: دَياغ!
چگونه جرأت كردي بر او گذاري عيب؟!
حذر نكردي از آن چشمهاي وحشيِ زاغ؟!
خبر ندارد از اين شعر دلبرت، ورنه
كشانده بود تنت را به حجرهي دبّاغ
مراجعه بكني گر به دهخدا، بيني
نوشته واژهي چخماق را سه جا چخماغ!
به يك كتيبهي ميخي، مورّخي بدخط
نبشته شهرت صبّاح را حسن صبّاغ(!)
به اين دلايل واضح تو نيز مختاري
خر چُلاق غزل را بدل كني به چُلاغ(!)
رسيده است بهآن پايه رتبهات در طنز
كه ميشود بدهندش به طفل چون قنداغ
شنيدهام كه جهاني شده است اشعارت
گذر نموده ز هر مرز، يعني از قَرِهباغ
به آبهاي جهان پا گذاشت شهرت تو
و زآن مسير رسيده به مسكو از كُپِهداغ!
به ياد آن دوئل انداخت اين غزل ما را
كه شد بهپا سر مشدي كريم گندهدماغ!
چو مرد رند ، نباشد كسي همآوردت...
چه بيخود و الكي رو بههم شديم بُراغ!
صد البته كه پس از آن رفيق گرديديم
زديـم جـام به جام هـم و شديــم اَياغ ...
من و تو آخر طنزيم در بلاگستان
نه مثل حافظ و سعدي، به شهر شاهچراغ!