تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ ي نطنز

برخي از اصناف و انجمن‌ها، در راستاي شكرگزاري و حمايت از بركات وارده‌ي اخير، بيانيه‌ي منظومي صادر و طي آن راهكاري مناسب جهت جلوگيري از يخ‌زدگي مايملك ملت هميشه درصحنه، به‌اين شرح ارائه نمودند:

 

اين سوز گداكشي كه در ايران است

از بـيـن بـرنـده‌ي گل و گلدان اســت!

اين‌گونه كه پيش مي‌رود مي‌بايست

در كيسه كنيم هرچه بادمجان است!

 

امضا كنندگان:

انجمن حمايت از سركار گذاري سائلين محترم توسط مسئولين محترم‌تر

گل‌فروشان سر چهار راه‌ها

سبزي‌فروشان دوره‌گرد

وانت‌باردارهاي كشور!

و ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:3  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

در اقتفاي غزل زيبا و دل‌انگيز بوالفضول الشعراي عزيز با عنوان دل عاشق :

 

دلا به عشق گلي مبتلا شدي در باغ            كه بلبل از غم او نعره زد به صوت كلاغ

گلی که بینی او خود مثال دسته گلی است     مگـر به تیغ پزشکان کند علاج دَمــــاغ!

 

اين غزل در تاكسي في‌البداغه (يعني داغ‌داغ) از دهان مبارك‌مان صادر شد! مثلا يك‌جور طبع‌آزمايي كه در آن سعي شده از قوافي مورد استفاده‌ي ايشان نه تنها استفاده، بلكه سوءاستفاده هم نشود! بوالفضول الشعرای نازنین ما ، عجالتا در بلده تهران گیر کرده و نه راه پس دارد و نه راه پیش! برایش دعا می کنیم!

 

به‌ذوق آمـدم و در قفات(!) داغاداغ               

سرودم اين غزل تازه را به‌وقت فراغ

ز فرط خنده به شعرت، به سرفه افتادم

     سپس گلاب به رويت، به حال استفراغ!!

چه صاف‌كار جماعت، چه هيئت جراح           

   - به اين دليل كه ماند به استخوان دماغ -

به آن دو پاره فلزّي كه هست پشت سپر      

                                           صريح و متفق‌القول گفته‌اند: دَياغ[1]!

چگونه جرأت كردي بر او گذاري عيب[2]؟!

 حذر نكردي از آن چشم‌هاي وحشيِ زاغ؟!

خبر ندارد از اين شعر دلبرت[3]، ورنه

                                         كشانده بود تنت[4] را به حجره‌ي دبّاغ

مراجعه بكني گر به دهخدا، بيني

   نوشته واژه‌ي چخماق را سه جا چخماغ!

به يك كتيبه‌ي ميخي، مورّخي بدخط

      نبشته شهرت صبّاح را حسن صبّاغ(!)

به اين دلايل واضح تو نيز مختاري

   خر چُلاق غزل را بدل كني به چُلاغ(!)[5]

رسيده است به‌آن پايه رتبه‌ات در طنز

                                 كه مي‌شود بدهندش به طفل چون قنداغ[6]

شنيده‌ام كه جهاني شده‌ است اشعارت

     گذر نموده ز هر مرز، يعني از قَرِه‌باغ[7]

به آب‌هاي جهان پا گذاشت شهرت تو

و زآن مسير رسيده به مسكو از كُپِه‌داغ[8]!

به ياد آن دوئل[9] انداخت اين غزل ما را

                                 كه شد به‌پا سر مشدي كريم[10] گنده‌دماغ!

چو مرد رند ، نباشد كسي همآوردت...

                                 چه بي‌خود و الكي رو به‌هم شديم بُراغ[11]!

صد البته كه پس از آن رفيق گرديديم

    زديـم جـام به جام هـم و شديــم اَياغ ...

من و تو آخر طنزيم[12] در بلاگستان

نه مثل حافظ و سعدي، به شهر شاهچراغ!

 

توضيحات زيادي:

[1] - دياغ: به چارچوب فلزي نگهدارنده‌ي سپر گويند! جماعت صاف‌كار و نقّاش بيشتر با اين شيء سر و كار دارند. از آنجا كه جراحان پلاستيك نيز به‌نحوي در صافكاري و نقاشي دهان و صورت ملت هميشه در صحنه دستي دارند، قاعدتا بايد "دياغ" زير "دماغ" را به‌خوبي بشناسند!

[2] - اين مصراع در پاره‌اي نسخ (براي كساني كه از سكته مي‌ترسند)، اين‌طور آمده است:

   "چقدر جُربُزه داري! بر او گذاري عيب؟!"

[3] - منظور ما، هماني است كه در غزل موصوف، مورد عنايت ويژه‌ي شخص بوالفضول واقع شده است. وجود هرگونه شباهت با ساير دلبران و دل‌بُران ايشان، شكيدا (شديدا و اكيدا توامان) تكذيب مي‌گردد!

[4] - در برخي منابع ، به جاي تنت (تنه‌ات)، "لَشَت" (به فتح "ل" و "ش" به معني لاشه‌ات) هم آمده است!

[5] -اختيار داريد! اگر دوست نداشتيد به "الاغ" تبديلش كنيد! درهرصورت انتخاب حق شماست!!

[6] -قنداغ: آب‌جوش/ چاي كم‌رنگي كه قند يا نبات در آن حل كنند و به اطفال نق‌نقو و زق‌زقو دهند، مر ساكت كردن ايشان را! مخفف قند داغ.

[7] - قره‌باغ: دهي مابين اروميه (محل سكونت بوالفضول) و سلماس. مركز دهستان انزل.

[8] - كپه‌داغ: رشته كوهي در شمال خراسان و مشرق درياي خزر، كه ادامه‌ي چين‌خوردگي‌هاي قفقاز است.

[9] - مورخين، تاريخ آن دوئل شعري را– كه سال‌ها (و بلكه قرن‌ها!) بعد به اولين دوئل طنز بعد از انقلاب شهرت يافت- سنه‌ي 1371 ه.ش ثبت كرده‌اند!

[10] - ايضا در برخي نسخ خطي، "رشتي كريم" قيد شده است!

[11] - براغ/براق (به ضم ب) شدن به كسي: با خشم و غضب به كسي نگريستن! حالت تهاجمي گربه‌هاي چشم زاغ!!

[12] - قضاوت اين كه از كدام طرف آخر طنز هستيم، برعهده‌ي خواننده گذاشته شده است! آوردن خواننده از حاشيه به متن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:57  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

تو را كه رام نگاه شغال‌ها نشوي

مواظبم كه از اين بيشتر بلا نشوي

 

به بيخ ريش من آن‌گونه بسته‌اي خود را

كه با تبر هم از ريش من جدا نشوي

 

هنوز خشك نگرديده مهر تصديقت

سوار بر "كمري" يا كه "زانتيا" نشوي

 

سوار بر "كمري" مي‌شوي؟! بشو! امّا

سوار بر كمر ناتوان ما نشوي

 

تو را بغل ننمايم از آنكه ناغافل

به كول من نپري و دوال‌پا* نشوي

 

در آستين خودم پرورش ندادم مار

كه مار را تو نبلعي و اژدها نشوي!

 

به پاس سربه‌سر من گذاشتن بايد

تو را چنان بزنم تا ز جات پا نشوي ...

 

برو كه پشت و پناهت دعاي خيرم باد:

دچار درد دل اندر صف خلا(!) نشوي!

                                               

* توضيحات:

دَوال‌پا: در افسانه‌هاي ايراني، مردماني موهوم و خرافي كه تن آدمي** دارند و پايي چون دَوال (تسمه!). دراز و پيچنده كه چون در بيابان (و امروزه لابد در خيابان!!) كسي را ببينند، با اظهار درماندگي و بيماري، بر پشت او جهند و دوال‌ها را كه به‌منزله‌ي پاهاي آنان است بر كمر او استوار بپيچند و ديگر فرو نيايند و نان و آب (و ساير مايحتاج) خود را از مركوب طلبند. ظاهرا نخستين بار در داستان "وامق و عذرا" و "عجائب المخلوقات" زكرياي قزويني از اين موجود سخن رانده شده است! در عرف كنايه از آدم (كَنِه) سمج و ابرام كننده است! (فقط نمي‌دانم چرا توضيحات اين كلمه‌ي مسأله دار، اينقدر نامربوطند!!)

 

** توضيحِ بعديِ سعدي(!) بر توضيحات دهخدا:

از قرار معلوم دوال‌پايان معتقدند كه:

تن آدمي شريف است به جان آدميت ... كه همين دوال‌پايي است نشان آدميت!!

 

بعدالتحرير:

قابل توجه دوستان عزيز مقيم اصفهان:

آخر هفته‌اي كه مي‌آيد ... يك دو روزي در اصفهان هستم

چارشنبه ، هجده ديماه ... چشم در راه دوستان هستـم

 

در كامنت خصوصي وبلاگ ... هر كه خواهد، شماره‌ بگذارد

تا كه با هم قرار بـگـذاريـم ... برف و باران اگر كــــه بگذارد!***

 

يادآوري بيجا: مشابه آنچه در آگهي‌هاي مزايده روزنامه‌ها منتشر مي‌شود، رند عالم‌سوز در قبول يا رد برخي يا تمام پيشنهادات، مختار است!!! ضمنا وجود هرگونه رابطه‌ي سببي و نسبي بین مرد رند با دوال‌پا جماعت، شديدا تكذيب مي‌گردد!!

*** که نگذاشت!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:19  توسط رند عالم‌سوز  |