تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ ي نطنز

 

شب شیشه‌ای یکی از برنامه‌های پرطرفدار تلویزیون پایتخت است. از شاه‌کارهای اين برنامه هرچه بگوییم کم گفته‌ایم.

"‌رضا رشیدپور" مجری تواناي اين برنامه، كه سعي مي‌كند بهترين مجري دنيا باشد، پس از مصاحبه‌ي تاريخ 22/02/86 با "بهرام رادان"، يكي از فوق‌ستاره‌هاي فعلي سينما (به قول خودش)، مختصري تأديب گرديد و به تهذيب نفس پرداخت. اين دگرديسي و تهذيب نفس، در برنامه‌ي بعدي "شب شيشه اي" بوضوح نشان داده شد!

"بهرام رادان" در طول برنامه ، براي اخذ حال مجري شيرين‌سخن، پس از اينكه قريب به 50 دفعه جمله‌ي "رضا، ببين!" و 36 مرتبه جمله‌ي "رضا، نگاه كن!" را به‌زبان آورد، به تفاوت‌های اساسی "لری کین" (يا لاري كين) و "اوپرا ویمپری" اشاره کرد و گفت: "لری کین" می‌آيد می‌نشیند صحبت می‌کند و مثل شما گاف نمی‌گیرد!

مصراع: نیش "لاری" نه از ره "کین" است!

 

او همچنين با رسم يك تصویر دم‌دستي(!)، به مردم همیشه حاضر در "صحنه" نشان ‌داد که چگونه اوپرا در طول (و حتي در عرض) مصاحبه، مصاحبه شونده را از اینقدر (به فاصله‌ی انگشتان دست نام‌برده دقت شود) به‌اینقدر (ايضا به فاصله‌ی انگشتان دست نام‌برده دقت شود!) می‌رساند!

همچنين در بخشی دیگر از "باران كوثري" هم‌بازي خود در فيلم ‌"خون‌بازي" جانانه دفاع كرد و گفت: می‌دانید من از کجای برنامه شما ناراحت شدم؟ از آن قسمتی که در برنامه‌ی "باران" راجع به "ابراهیم حاتمی‌کیا"‌ صحبت کردید. من خیلی ناراحت شدم. خیلی کار بدی بود." البته اين جانب‌داري، به‌هيچ‌وجه من‌الوجوه باعث نمي‌شود كه ما یکی نامردي ايشان را در حق "باران كوثري" در فيلم "خون‌بازي" ببخشيم! اين درست نيست كه آدم با احساسات لطيف دختركي (گيريم كه عملي!) بازي كند و بعد شيفته‌ي بازيگر ديگري بشود و برود با او NGO راه بيندازد!

 

وی درحالی‌که میزان صمیمیت و شیفتگی خود را به یکی از بازیگران توانمند عرصه‌ی سینما (که علی‌العجاله گل سرسبد سینما محسوب می‌گردند) متناوبا به رخ بقیه محاسدين می‌کشاند(بتركد چشم حسود و بخيل!)، تلویحا اعلام کرد که بیلبورد همان بیل است که از بُرد مناسبی برخوردار شده است. چرا که بیل در آبادانی و پیشرفت کشورها نقش انکارناپذیری دارد. نگاه كنيد به پيشرفت‌هاي علمي عيالات و ايالات متحده در زمان بيل كلينتون!

 لذا اگر تصویر بیل به دست ایشان روی بورد برود، کشاورزانی که می‌خواهند روستایشان را رها نموده و به شهر بیایند، از این عمل شنیع منصرف و در ده خود ماندگار می‌شوند. به تعبیر دیگر استفاده ابزاری از تبلیغات در جهت ایجاد اشتغال مولد!

این است رسم ماندگاری بازیگران سوپراستار، نه گرفتن سيمرغ بلورين و زرشك طلايي. اگرچه ايشان از معدود بازيگران داخلي است كه زرشك طلايي‌اش را به خورد سيمرغ بلورين‌اش داده است. نوش‌جان هردو!

 

مطابق نظرسنجي كه در طول برنامه، از طريق SMS برگزار گرديد، موفقیت آقای رادان در بازیهایشان، به يكي از اين دلايل است:

1- دانش بازیگری: 6%

2- فیزیک ظاهری: 20 %

3- شانس حرفه‌ای: 16%

4- هر سه مورد: 57%

احتمالا يك عده هم هستند كه معتقدند اصولا بهرام رادان، بازيگر موفقي نبوده و نيست. صد البته كه كسي از آنها نظر نخواسته است! از قديم‌الايام معروف است كه: "هر وقت گفتند خاك‌انداز، خودت رو ميونه بنداز!"

 

حکایت: ظريفي ساعت 3 صبح به تلويزيون زنگ زد و گفت: الان به نظرتون شخص اول مملكت بيداره؟ گفتند: احتمالا خير! گفت: رئیس جمهور چی؟ بیداره؟ گفتند: قاعدتا خير! گفت: رئیس صدا و سیما چی؟ گفتند: خير! گفت: خوب! حالا كه همه خوابند، يك بندري بگذارين، حال كنيم!!

 

 بهرام خان رادان نیز در خاتمه‌ي برنامه‌ي آن شب، با اين تصور كه تمامی مقامات لشكري و كشوري ازجمله "سردار رادان" (پيشتاز مبارزه با ناهنجاري‌هاي اجتماعي)، در خواب ناز تشریف دارند، محبت خود را به شكل ارسال "يك بوس كوچولو" از طريق دوربين شب شيشه‌اي، نثار همه‌ي هواداران‌شان نمودند!

زبان‌حال اهل‌حال: ای بوسه! که می‌روی به‌سویش ... از جانب من ببوس رويش!

 

خيلي شانس آورديم كه آن موقع ضعيفه‌ي‌مان را پي نخود سياه به مطبخ فرستاده بوديم!

 

بیت مقایسه‌ای: از میان این "رادان" تا آن "رادان"... فرق باشد مثل قم تا آبادان!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:11  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

 

شب‌هاي من شب بود، قيراندود بود

نام‌برده عموما علاقه دارد كه خودش را تافته‌ي جدابافته فرض كند. يك‌جور خودرنجور خواهي مزمن دارد! شايد هم ماژوخيسم! از فحواي مصراع، اين‌طور برمي‌آيد كه به‌زعم وي شب‌هاي ديگران، شب‌هاي آفتابي يا حداكثر مهتابي است و تنها شب اوست كه ديجور است! همين ديگر! اگر مختصري مطالعه مي‌داشت، لابد اين بيت حافظ را مي‌ديد كه: "شب تاريك و بيم موج و گردابي ... الي آخر"!

زبان ما كه مو درآورد ازبس به اين جوان‌ها(!) ‌گفتيم مطالعه كنيد و به خرجشان نرفت! علي‌ايحال توصيه‌ي مؤكد بنده به امثال ايشان اين است كه به جاي شعر گفتن، گاهي هم شعر بخوانند! آن‌هم نه فقط شعر قدما، بلكه ضروري است كه به متأخرين هم التفات ويژه مبذول دارند.

مصراع كاربردي: "ز من پر گفتن، از تو كم شنيدن؟!"

ازسوي ديگر، تلاش مذبوحانه‌ي ايشان در دست‌يابي به يك زبان خاص من‌درآوردي، قابل تحسين است. لكن اين ره كه ايشان مي‌رود به قبرستان (يا قبرس) است! سعي وي بر اين است كه به تلفيقي از زبان آركائيك و زبان مدرن دست بيابد. زهي خيال باطل! در ادبيات يا بايد رومي رومي (یا نهایتا سعید ارومی!) بود يا زنگي زنگي!  اگر به برخی(!) برنخورد، باید بگویم که راه‌راهی و گورخر بودن نفعي ندارد!

باز جاي شكرش باقي‌ است كه در صرف زمان اين شب، به ماضي ساده رضايت داده‌اند و الا اگر بنا بود از ساير زمان‌ها -مثلا حال استمراري- استفاده كنند، مستمرا حال‌گيري مي‌شد! ان‌شاءالله كه در سايه‌ي دولت عدالت‌گستر نهم، با برق‌دار شدن همه‌ي در و دهات، مشكل تاريكي ‌محله‌ي زندگي ا‌يشان نيز حل شده باشد. الهي آمين!

اگر تعبير "قيراندود" را حلاجي كنيم، از سه كلمه‌ي "قير+ اندر+ دود" تشكيل شده است كه در اثر كثرت استفاده(!) جزء "در" از كلمه‌ي "اندر" افتاده است! البته برخي نيز معتقدند كه "قير+ اندود" درست‌تر است. اين‌قدر كه به عقل خودمان هم مي‌رسيد. لابد غرض و مرضي داشتيم كه آن يكي معني را شكافتيم!

از لحاظ فيزيولوژي و علم‌الاشياء، قير يكي از مشتقات نفتي است كه غالبا در آب‌بندي كردن جاهايي كه نم پس مي‌دهد (مثل پشت‌بام‌ها) كاربرد دارد.

آگهي/ميان‌پرده‌ي بازرگاني: قير پالايشگاه اصفهان، مرغوب‌ترين و معروف‌ترين نوع قير است كه باعث مي‌شود هيچ‌عضو و مكاني - ولو ذره‌اي- نم پس ندهد!!

قير همچنين در آسفالت كردن معابر عمومي و خصوصي، كاربرد بسيار دارد. از موارد استفاده‌ي ديگر قير، استعمال آن به‌شكل داغ و به‌همراه قيف در تأديب و تدريس علم ادبيات به گناه‌كاران مي‌باشد. جهنم كه مثل اينجا نيست كه يك روز قير نباشد، يك روز قيف، يك روز هم مسئول مربوطه!

...

فعلا که ادامه دارد

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:28  توسط رند عالم‌سوز  | 

چو "محمود" پوشيد خفتان رزم ... سرش پر ز رزم و دلش پر ز عزم!

 

 

 

 

 

 

 

 

  دنياي امروز به‌مثابه‌ي ميدان مبارزه است. اين مبارزه در عرصه‌هاي مختلف نظامي، فرهنگي، ورزشي و ... نمود پيدا مي‌كند. حضور مقام محترم رياست جمهوري در اردوي تيم ملي تكواندوي ايران، علاوه بر اينكه قوت قلبي براي ورزش‌كاران عزيزمان مي‌باشد، فوايد ديگري نيز به دنبال دارد.

 

 

$   حضور ايشان در شيابجانگ و پوشيدن لباس تكواندو، مهم‌ترين فايده‌اش اين است كه عجالتا ما مشا‌"ور"ه‌ي ادبي‌مان را رها مي‌كنيم و به مشا"ور"ه‌ي ورزشي مي‌پردازيم! اين‌طوري مخاطبين ما هم نفسي چاق مي‌كنند!

 

واژه‌‌شناسي تكواندو:

$   نام اين ورزش، به نوعي با علم حساب ارتباط تنگاتنگ ( و در اينجا تن به تن) دارد. تكواندو عبارت است از سه عدد: تك+وان=دو! كه در واقع يادآور ضرب‌المثل معروف ايراني "دو دو تا چهار تا" است! اين‌كه چرا اين كره‌اي‌ها از خودشان مايه نگذاشته و از اعداد خودشان براي نامگذاري استفاده نكرده‌اند، مبحثي است كه آنها بايد جوابش را بدهند، نه ما!

$   در تعريف علمي تكواندو ، سرور بزرگوارم "استاد غلام‌رضا آقاكثيري" – كه يادش به‌خير باد!- مي‌فرمود: تكواندو، علم چگونه دفاع كردن را به ما مي‌آموزد. رياست محترم جمهوري نيز بارها بر صلح‌آميز بودن فعاليت‌هاي ايران در همه‌ي زمينه‌ها، داد سخن سر داده‌اند. 

$   با حضور قهرمان تكواندوي جهان، هادي ساعي، در شوراي شهر تهران و مزاياي مترتب بر اين انتخاب، مسئولين محترم به اين فكر افتادند كه رياست محترم جمهوري را نيز به اين ابزار كارا، مسلح نمايند. ديگر زمان شعار دادن گذشته است! چرا كه: به عمل كار برآيد، به سخن‌راني نيست!

$   به‌اين ترتيب هادي ساعي نيز حريف قدري براي تمرین پيدا كرد. اگر چه كه ساعي، دان 4 (يا حداكثر دان5 ) دارد و حالا حالاها بايد بدود تا به گردپاي رئيس جمهور محبوب‌مان برسد كه افتخار دادند و دان 8 اين ورزش هيجان‌انگيز و عاري از خشونت را دريافت كردند!

$   در آستانه‌ي 25 ارديبهشت، روز بزرگ‌داشت حكيم ابوالقاسم فردوسي، كه سهم به‌سزايي در ترويج ادبيات پهلواني داشت، قرار داريم. لابد اگر جناب فردوسي زنده بود، در مقام مقايسه‌ي ‌ايشان با رستم، در هنگام پوشيدن لباس رزم توسط ايشان مي‌فرمود:

چو "محمود" پوشيد خفتان رزم ... سرش پر ز رزم و دلش پر ز عزم!

(زيرا "بزم" در اينجا به كار نمي آيد!)  

 

توصيه‌هاي مشا"ور"! ورزشي:

1-   عجيب است كه ايشان عليرغم رفاقت عميق با هوگو چاوز (همتاي ونزوئلايي‌ خودش)، از پوشيدن هوگو (لباس رزمي تكواندو) خودداري كردند! توصيه مي‌گردد با پوشيدن هوگو، جان خود و حرمت هوگو را از گزند حوادث و بلاياي ارضي و سماوي مصون دارند. البته شايد گذاشته‌اند براي روزي كه بوش را در "شيابجانگ" ملاقات مي‌نمايند!

2-   از آنجا كه قد و بالاي ايشان مختصري با بوش توفير دارد، استفاده از ضربات چرخشي‌اي مانند "تي‌چاگي" كه بايد علي‌الاصول به سينه يا حداكثر شكم حريف اصابت نمايد، ممكن است بوش را از هستي و نيستي ساقط كند!! لذا به ايشان توصيه مي‌گردد در مواجهه با رقباي بلندقد و قدري همچون بوش، عمدتا ضربات پرشي موسوم به "تيو" (علي الخصوص "تيو موندوليو چاگي" يا "تيو تي‌چاگي‌") را در دستور كار قرار دهند.

3-   توصيه ديگر اين است كه ايشان سعي بفرمايند با "هم‌وزن" و "هم‌قد" خودشان مبارزه نمايند. اگر قصد رويارويي با مردك ديلاقي همچون بوش در كار است، لذا يا بايد بوش وزن كم كند، يا ايشان وزن خودشان را افزايش دهند. استفاده از هرگونه مواد چاق‌كننده و نيروزا، در اين ارتباط ممنوع بوده و متخلف تحت پيگرد قانوني قرار مي‌گيرد.

4-   برخي تكواندوكاران، در هنگام مبارزه به دلايل مختلف "كياپ" مي‌كشند. از آنجا كه فرموده‌اند: "النيتُه خَيرٌٌ مِن عَمَلِه" لذا توصيه مي‌گردد "كياپ" را با نيت عدالت‌خواهي از ته دل بركشند. مي‌گويند اثرش بيشتر است.

5-   برخي منابع غيرآگاه معتقدند كه ويت‌كنگ‌هاي ويتنامي، با استفاده از ضربات سهمناكي همچون "فيليپيني"، سربازان بي‌غيرت امريكايي را "ناك‌اوت" مي‌نمودند. لذا اين ضربه‌ي آزموده شده نيز مي‌تواند در رأس تاكتيك‌هاي ايشان در هنگام مبارزه با همتاي امريكايي‌اش قرار گيرد!

۶-   ايشان از سر لطف و تفقد در هنگام بازديدهايشان، لباس‌هاي رايج در آن مكان‌ها را مي‌پوشند. اين‌طوري كه ايشان در اين عادت پسنديده، غرق شده اند، آگاهان توصيه مي‌نمايند رياست محترم جمهوري، لا اقل از اردوي تيم ملي شنا بازديد نفرمايند!

 

 

اصطلاحات فني تكواندو:

o        شيابجانگ: زمين مبارزه

o    هوگو : لباسي كه تكواندوكاران در هنگام مبارزات، بر روي لباس تكواندو مي‌پوشند تا بخشي از ضربه‌ي وارده را خنثي كند. نوعي زره!

o        تي‌چاگي: ضربه‌اي چرخشي با پا در تكواندو.

o    كياپ: فريادي از ته دل براي ايجاد قوت قلب بيشتر در شخص و همچنين ايجاد رعب و هراس در دل حريف، به بالا آمدن نفس هم كمك به‌سزايي مي‌نمايد! نوعي رجزخواني كره‌اي!

o        فيليپيني : نام رايج ديگر ضربه ي چرخشي "تيو موندوليو آپ‌دوليو چاگي" .

o        ناك‌اوت: زمين‌گير شدن حريف در هنگام مبارزه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:47  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

 

ادامه از: شب‌هاي تو نزديك صبح زود بود

 

الله‌اكبر از اين عمق‌گرايي و همه‌جانبه‌نگري! اين‌همه تفسير متضاد و تعبير متعالي آن‌هم در يك مصراع؟! بالشخصه معتقدم كه شعر بايد عمق داشته باشد. شعر بايد لايه لايه باشد مثل توپ پلاستيكي چند لايه كه براي فوتبال گل‌كوچك خوب است. در برداشت اول، خواننده چيزهايي دستگيرش مي‌شود. اما اگر حوصله به خرج دهد (چيزي كه در عصر سرعت، اينترنت و وبلاگ امكان‌پذير نيست) در خوانش‌هاي بعدي، قاعدتا برداشت‌هاي مقرون به‌صرفه‌تري خواهد داشت. حكما مفاهيم و تصاويري از شعر بر وي آشكار مي‌شود كه نگو و نپرس! هرچه بيشتر بخواند، بيشتر گيرش مي‌آيد.

ابوعلي‌‌سينا در اين باب مي‌فرمايد: "تا بدانجا رسيد دانش من ... كه بدانم همي كه نادانم!"

يكي از دلايلي كه باعث مي‌شد نوپردازان بخواهند پدر شعر كلاسيك را دربياورند، همين سرسري خواني اشعار شاعران بزرگ(!) است. شعري كه سرسري و زوركي گفته شود، لابد سرسري و به‌ضرب پس‌گردني هم خوانده مي‌شود و اين مخالف هنر در جامعه‌ي دموكراتيك امروز است. روش‌هاي تندخواني و تقويت حافظه، به‌درد كنكور (گیریم که کنکور ادبیات!) مي‌خورد نه كشف و شهود در ادبيات!

بالفرض اگر اين مصراع را اين‌گونه ببينيد و بخوانيد، درك‌تان زمين تا آسمان توفير خواهد داشت:

شب‌هاي

             تو

                 نزديك

                         صبح

                               زود

                                    بود!

بدیهی است که شعر با هنرهاي ديگر از جمله نقاشي، نردبان سازی و ... ، ارتباط تنگاتنگ دارد. سهراب سپهري و طاهره صفارزاده نمونه‌هاي خوبي براي اين ادعا هستند. نگاه كنيد به شعرهاي ترسيمي خانم صفارزاده، تا موضوع به درستي دست‌تان بيايد.

اين‌طور چينش و خوانش، مصراع موصوف را به يك شعر سپيد پرمحتوا تبديل خواهد نمود. حالا وزن دارد، خوب داشته باشد! اينجا خلاء نيست كه الزاما احساس بي‌وزني به آدم یا شعرآدم دست بدهد! وجه تسميه‌ي اين مصراع به شعر سپيد، يكي موسيقي داخلي و ديگري قافيه‌ي‌ دروني شعر است. سه ديگر همين نزديك بودن به سپيده‌ي صبحي است كه در شعر مستتر مي‌باشد و شاعر كشف اين كدها و كليدها را به مخاطب واگذاشته است. مخاطب هم بالاخره شعور دارد و لابد چيزهايي – حداقل به اندازه شاعر- حالي‌اش مي‌شود! خوانندگان را (از هرنوع، ولو پاپ!) نبايد دست‌كم گرفت. زياده‌گويي و دست‌كم گرفتن ذهن چالش‌گر و خلاق مخاطب فهيم، مشكل بسياري از شاعران و منتقدان (حتي راقم اين سطور!) در تمامي اعصار بوده است.

در اين هاگير و واگير، برخي كوتوله‌هاي سياسي-ادبي و كوته‌نظراني كه فقط نوك بيني‌شان را مي‌بينند، چشم ديدن شاعران جوان خوش‌آتيه‌اي مثل ايشان را ندارند. با وجود همچو شاعران نازك‌انديش معناگرايي و چنين اشعار نغز و لطيفي، مگر مغز آدم پاره‌سنگ بردارد كه بيايد و چنين پرت و پلاهايي بگويد كه:

مصراع: آهاي! آهاي! يكي بياد يه شعر تازه‌تر بگه!!

لابد شاعر مصراع فوق، خبر ندارد که جواب "های"، "هوی" است وگرنه در روز روشن عربده نمی‌كشيد! خوشبختانه برخي هنرمندان متعهدمان، پاسخ دندان شكني به ايشان داده‌اند تا حسابي روي‌شان كم بشود. در يكي از فيلم‌ها (اگر اشتباه نكنم ‌بايد "دزد عروسك‌ها" باشد)، هنرپيشه ديوسيرت فيلم، با صداي بلند مي‌غريد: "آهاي، آهاي، آهاي ننه! من گشنمه!" به‌هرحال، كلوخ‌انداز را پاداش سنگ است! اين مصراع احتمالا پاسخي است بر هاي و هوي مذكور.

 

در مجموع، باتوجه به اشعار ديگري كه از اين شاعر جوان رو به قبله (که تحقيقا یک پایش لب گور است!) در گوشه و كنار ديده‌ام، معتقدم كه اين حُسن مطلع چندان هم به هنرمندي وي مربوط نمي‌شود. به نظر من اين مصراع علي‌الاصول هديه‌ي خدايان است و ايشان در اين ميانه، تنها حكم يك ميرزابنويس را دارد و لاغير! شايد هم از دستش در رفته باشد. وگرنه از قديم نمي‌گفتند: "گاه باشد كه كودكي نادان(!) ... به خطا بر هدف زند تيري".

 

تا آنجا كه من در اشعار ايشان غور كرده‌ام، دريافته‌ام غمي كه در اكثريت قريب به اتفاق شعرهاي ايشان موج مي‌زند، في‌الواقع غم عشق است!

مصراع: پدر عشق بسوزد كه سبب‌ساز غم است!

نقدا، آسماني يا زميني بودن اين عشق، در نتيجه‌گيري ما چندان حائز اهميت نبوده و اصولا به ما هم مربوط نمي‌باشد كه در زندگي شخصي كسي تحقيق و تفحص (فضولي سابق) بنماييم! آنچه مشهود است اينكه برخي "آدم"ها سيب آسماني (درختي) دوست دارند و برخي هم سيب‌زميني! مهم اين است كه هردو سيب هم خوردني هستند و هم براي سلامتي آدميزاد لازم!

خلاصه در مورد اين مصراع آسماني و فضل خدايان هرچه بگويم، باز هم نمي‌توانم حق مطلب را ادا كنم. سعدي در تاييد فرمايش ما مي‌فرمايد: "فضل خداي را كه تواند شمار كرد". به تعبير ديگر:

"هي عمو! شرح بر اين شعر نه در طاقت توست ... عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري"

...

فعلا که ادامه دارد

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

 

شب‌هاي تو نزديك صبح زود بود

 

عجب مطلع متناسب و عجب طلوعي! اين تعبير شاعرانه، به دليل اشاره‌اي كه به مطلع فجر دارد، زيباترين مطلعي است كه شاعر مي‌توانسته براي اين غزل عاشقانه انتخاب كند. به‌‌طوري كه در سوره‌ي مباركه‌ي قدر آيه‌ي 5 مي‌خوانيم:

"سلامٌ هِيَ علي مطلع الفجر ... اين شب رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه ".

شاعر مي‌خواسته با خلق اين مصراع، ما را به حال و هواي شب‌هاي قدر و ماه مبارك رمضان ببرد. اوقاتي كه پس از طي قريب به دو ثلث از ماه روزه، مؤمنين و مؤمنات روزه‌دار، تاحدودي به تهذيب نفس لامصب(!) دست يافته و آماده‌ي گرفتن انواع حاجات شرعي خويش هستند. مولانا در اين باب مي‌فرمايد:

چند خوردي چرب و شيرين از طعام ... امتحان كن چند روزي در صيام

اين دهان بستي، دهاني باز شد   ... تا خورنده‌ي لقمه‌هاي راز شد

البته مولانا دقيقا عنوان نكرده‌اند كه دهان ثانويه‌ي موصوف، تا چه ميزاني باز شده است. درهرصورت(!)، گشادگي و گشودگي مربوطه، خيلي هم مهم نيست. بگذريم.

 

از ديگر سوي، اين مصراع وامي ظريف از شعر معروف: "اندكي صبر، سحر نزديك است" محسوب گرديده و يادآور خاطرات روزهاي خوش منتهي به دوم خرداد 76 مي‌باشد. به‌همين سادگي 10 سال گذشت! به‌زعم من، شاعر در زمينه‌ي (بك‌گراند) شعرش، قصد دارد در دهمين سال‌گرد حماسه‌ي دوم خرداد، زيركانه ذهن مخاطب را درگير سياسي‌بازي نمايد! آن‌هم در ابتداي غزلي كه بنا است عاشقانه باشد. خيالش مي‌رسد ميرزاده‌ي عشقي است! جل‌الخالق از اين جماعت آب‌زيركاه! آهاي شاعر! حواست هست چه مي‌گويي؟ مگر دوره‌ي مشروطيت است؟ چند بار تا حالا در دانشگاه مشروط شده باشي، خوب است؟!

بيت زيركانه: "مغرور مشو به اين‌كه خواندي ورقي ... زآن روز حذر كن كه ورق برگردد"!

مگر نمي‌خواهي سر سالم به گور ببري؟ اين حرف‌ها قباحت دارد! دوره‌ي اين قرتي‌بازي‌ها ديگر گذشته است.

بيت اصلاح‌طلبانه: بشنو پند (بزرگان) و مكن قصد دل‌آزرده‌ي خويش ... ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده‌ي[گفته‌ي] خويش!

 

البته تعابير ديگري نيز بر اين مصراع مترتب است كه اهم آنها به‌قرار ذيل است:

 

به‌نظر مي‌رسد كه دلبر موردنظر شاعر، از قبيله‌ي لات‌هاي شب‌گرد است كه ساعت 12 شب، تازه سرشب‌شان است! اين‌گونه است كه تا اين قلندران بخواهند دوري در خيابان‌هاي منتهي به منزل محبوب خويش بزنند، شب به صبح انجاميده است! اين موضوع را همين‌طور كشكي و كتره‌اي عرض نمي‌كنيم، چرا كه ايشان در اين زمينه‌ سابقه‌دار محسوب مي‌شوند. اگر به سوابق ادبي ايشان مراجعه بفرماييد، احتمالا چيزهايي دستگيرتان مي‌شود!

 

ديگر اين كه احتمالا شخص مورد اشاره‌ي شاعر، (همان دلبر نازك‌نارنجي!) ملّبس به لباس رفتگران زحمت‌كش شهرداري است و از اين راه ارتزاق مي‌كند. لذا وقتي متعلقه‌ي ايشان در تهديدهايي كه نثار فرزندان وروجك و شيطانش مي‌نمايد و مي‌گويد: "بذارین شب باباتون بياد، بهش مي‌گم!" ، منظورش از شب، همان صبح زود است كه ايشان به خانه باز مي‌گردد!

...

فعلا که ادامه دارد

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:7  توسط رند عالم‌سوز  | 

نقد و نقبي بر غزل عشقولانه‌ي  مرد رند

  

مقدمه:

اول بنا نبود بسوزند عاشقان

بعدا قرار شد كه بسوزند عاشقان!

بنا نداشته و نداريم كه چنين افعال قبيحه‌اي از ما سر بزند. زدن پنبه‌ي شعر يك شاعر يك‌لاقبا، آن‌هم به نوعي كه ديگر نتواند بين سر و همسر، سرش را بلند كند، راسته‌ي كار ما نبوده، نيست و نخواهد بود.

حتي اگر آن شاعر، نيمه‌ي پنهان خودمان باشد. چرا كه اين‌كار باعث مي‌گردد وي حتي در خفا هم نتواند مصراعي از آن اثر ادبي را براي محبان و محبوبانش بخواند، و چه بسا –اگر بي‌ادبي نباشد- به حيات ادبي خود خاتمه بدهد و خونش گردن ما بيفتد! خدا را خوش نمي‌آيد.

اما چه مي‌شود كرد كه ضعيفه‌ي ايشان با ارسال كامنت‌‌هاي جان‌سوز پياپي، زانوان پرتوان ما را در طي اين مسير صعب‌العبور سست نمودند، از بس‌كه پيغام پسغام فرستادند! شما را به خدا مي‌بينيد؟ به‌هرحال ما هم ناسلامتي آدم تشريف داريم و دلمان براي ايشان مي‌سوزد.

ضمنا وقتي كه حق‌التحريف و حق التضييع (حق ضايع‌كردن) مناسبي نيز براي نقد اين شعر عاشقانه (كه از سن و سال ايشان بعيد بود) به‌ما پيشنهاد گرديد، مختصري در عقايدمان مبني بر نزدن پنبه‌ي ديگران، تجديد نظر فرموديم. بالأخره زندگي خرج دارد!

حافظ كه خودش دم از رندي مي‌زد، سر پيري (و معركه گيري)، فرمود كه:

پيرانه سرم عشق جواني به‌سر افتاد ... وآن راز كه در پرده نهفتم، به‌در افتاد.

 

عجالتا اگر به شمارنده‌ي مطالب وبلاگ ايشان دقت نماييد، ملاحظه مي‌فرماييد كه غزل موصوف، پنجاهمين مطلب ايشان است. قديم‌الايام، وقتي سن به 50 مي‌رسيد به چندجا فشار وارد مي‌شد! اما انگار به نظر مي‌رسد اين فشارها، زانوان ايشان را محكم‌تر كرده است كه در اين سن و سال، تازه به سراغ غزل عاشقانه مي‌روند!

بيت كاربردي: اي كه پنجاه رفت و در خوابي ... مگر اين چند روزه دريابي!

 

علي‌ايحال چون فرموده‌اند: "تا تواني دلي به‌دست آور ... دل شكستن هنر نمي‌باشد" ، به واسطه‌ي مذكور (و در اينجا مأنوث!) گفتيم: باشد، فقط همين يك‌بار! اما يادتان باشد كه خودتان خواستيد! چون‌كه ما اصولا بنا نداريم به شغال باج بدهيم!!

بيت مونتاژي: "رند عالم‌سوز" را تقصير چيست؟! ... نازنين! خود كرده را تدبير نيست.

 

اگرچه بالشخصه معتقدم (ساير آدم حسابي‌ها نيز بر همين عقيده‌اند) كه ايشان حق چنداني به گردن ادبيات اين مملكت ندارند و في‌الواقع عددي محسوب نمي‌گردند، اما بالشخصه شاهد بوده‌ام كه بر گردن اديبان اين مملكت حق دارند. چرا كه در پاره‌اي اوقات، برخي از آنها را بطور تمام‌وقت يا پاره‌وقت سركار گذاشته‌اند!

بگذاريد در پست‌های بعد به سراغ غزل ايشان برويم. چون قرار نيست حاشیه از متن، درازتر باشد. زيرا بزرگان فرموده‌اند:

"عليكم بالمتون، لا بالحواشي"!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:24  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

شــب‌هاي تو نـزديك صبــح زود بــود

شب‌هاي من شب بود، قيراندود بود

 

خورشيــد وقتـي آمـد از آغــوش كـوه

از چشم سرخش خستگي مشهود بود

 

در گرگ و ميشِ صبحِ چشمانت، عسل

كـنــدو ... نه! جــاري‌تـر، شـبيه رود بود

 

بــوي تو آمد، باد غافلــگيــر شــد

گيسوي تو سرشار عطر عود بود

 

لبـــريز بود از بـوسـه و ابــر و خـطــر

پس‌‌كوچه‌هاي شهر، چون مسدود بود

 

گنجشك‌هاي مست از طعم لبت

بلبل شدند از بس‌كه شهد‌آلود بود

...

 

باران تو بـر آتــش مــن چيـــره شــد

اين كشمكش هم انتهايش دود بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:52  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

تأخير در به‌روز رساني وبلاگ را به هر حسابي كه بگذاريد، كار ناشايستي است! اما به نظر مي‌رسد كه اين "مرد رند" يك چيزي‌اش مي‌شود! امروز بعد از 10 روز بي‌خبري، يك‌كاره آمده و شعر عشقولانه تحويل ما و شما مي‌دهد! اين همه موضوع داغ اجتماعي و فرهنگي دست به نقد، را ول ‌كرده و مثل جوانك‌ها مي‌زند زير آواز و دل‌اي‌دل كنان براي ما ول مي‌گردد!

مي‌گويم: بردار مطلبي در باب ديدار متكي و رايس، بوسه‌ي دردسرساز مستر پرزيدنت، آب در نمايشگاه كتاب، فاز جديد جمع‌آوري ديش‌ها، روكم‌كني در خيابان‌ها و از اين قبيل موضوعات Hot اجتماعي بنويس.

 مي‌گويد: الا و لله! همين است كه هست! بودور كی وار! مگر ما دل نداريم كه عشقولانه بنويسيم؟!

مي‌گويم: عزيز من! آخر سن و سالي از تو گذشته و اين قرتي بازي‌ها ديگر به تو نمي‌آيد!

مي‌گويد: كجاي كاري برادر! دود از كنده بلند مي‌شود! من پيرم و مي‌لرزم؟! به صدتا جوون مي‌ارزم!

...

ئه‌ئه‌ئه! همين است ديگر! به بچه(!) كه رو بدهي، ممكن است كار دست شما و خودش بدهد! خوب است در پست قبلي گفته بوديم كه چه مي‌كنيم با كساني كه در امنيت اجتماعي اخلال ايجاد ‌كنند! مثل اينكه برخي‌ها، حرف حساب به گوش‌شان نمي‌رود. لابد گوش‌شان از اين حرف‌ها پر است!

باشد!

عجالتا فردا بياييد و غزل عاشقانه‌ي مرد رند را بخوانيد تا سر فرصت حالي‌اش كنم كه دنيا دست كيست. بالاخره نوبت ما هم مي‌شود. نمي‌شود؟

...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:4  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

برخورد مي‌كنيم و دهان صاف مي‌كنيم         بي‌سـيم مي‌زنيــم و تلگــراف مي‌كنيم

هـرچـه خـلاف شــرع ببـيـنيـم، لاجـرم           ارشادشان به شيوه‌ي اخلاف مي‌كنيم

قـرتي‌گري و پــرده‌دري، توي پايتخت؟!           پـررو شدند از بــــس الـطاف مي‌كنـيم!!

مــا نيز معتقد به صفـــا و تسـاهـلــيم           امـا نه توي شهــر، در اطـراف مي‌كـنيـم

اطراف شهر، جاي منـاسب اگر نـبـــود           در ناف شهر، يا كه در اكناف(!) مي‌كنيم

گر خواجه‌اي مشاهده كرديم دين‌درست        او را رئيــس خـانـه‌ي عـفّـاف۱ مي‌كــنيـم

در تـــنــگـنا نـبــــودن انـــدام بــانــــوان           را مــصــدر تـمــامي اهـداف مي‌كـنـيــم

اهـداف را – اگـرچه سراسر ضــرر بود-            زيــب اســاس‌نامــه‌ي اصـنــاف مي‌كنيم

مربوط مي‌شود به گراني، لباس تنگ؟!         لابد در ايـن زمينه كم اسراف مي‌كنــيم

اين رخت‌هاي كوته و تنگ از بـر عموم           در مي‌كنيم و داخــل اشكاف۲ مي‌كنيـم

پوشـيـدن لبـاس ملوّن قـدغــن است            تبعيد –صاحبش- به بم و خواف مي‌كنيم

ابـرو قشنگ، يا پســر مـــــو بلـــــند را           تغـييـر چهــره داده و فيـس‌آف۳ مي‌كنـيم

روداري و مـغـالطــه گــر كـرد در جــواب           حداقـل دو هـفـتـه‌اش عـلّاف مي‌كــنـيـم

هر‌كس كه جلب گشت و به ارشاد منتهي     در حق‌ّ وي، گمان مبر، اجحاف مي‌كنيم

اول كـلانتـــري و سپـس تــوي دادگـــاه           گاهي جريمه، گه دهنش صاف مي‌كنيم!

قدري به راه راست هدايت نموده، بعد           او را بـــري ز كــج‌روي و گــاف مي‌كنـيـم

ما اين جريمه‌ها كه ز مردم گرفته‌ايم              خـــرج يـتيــم‌خـانه و اوقـاف مـي‌كـنــيـم

قانوني است حركت و مــا تابع نظام             هر كار مي‌كنيم از سر۴ انصاف مي‌كنيم

 

توضیح غلط های زیادی:

۱- عفاف مشدد، نشان‌دهنده‌ی غلظت عفاف موردنظر می‌باشد. عفاف در صيغه‌ي(!) مبالغه!!

۲- اشكاف: دولاب، گنجه ، كمد، قفسه (كلمه‌اي روسي كه وارد فارسي شده است)

۳-  Face Off  

۴- این سر اضافه را هم گذاشته‌ایم که اگر احیانا خواستند بابت این شعر سرمان را زیر آب کنند، بی‌سر نمانیم! اهل فن بیت را بی سر بخوانند به صلاح و صواب نزدیک‌تر است!! حکما که این سر به تن این شعر اضافی کرده است و الا غلط می‌کرد در انتها با نظام شوخی کند! شما به دل نگیرید. دیگر اینکه این سر وقتی در انتهای شعر می‌آید، یعنی سرش به ته‌اش پنالتی می‌زند و پاره‌ای وقت‌ها پنالتی هم به اوت می‌رود!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:30  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

$   تعداد معتنابهي چوب كوتاه (بين 20 الي 30 سانتي‌متري) براي نصب(!) در آستين برخي آستين كوتاه‌پوشان خودفروخته مورد نياز است! هرچه چوب‌ها ترتر، بهترتر!

 

$   به تعدادي چوب‌دار كاركشته(!) جهت چوب‌كاري عزيزان آستین كوتاه‌پوش نيازمنديم. اولويت با كساني است كه "روزي روزگاري" دوره‌ي تكميلي چوب‌بازي را در محضر "مرادبيگ" طي كرده باشند.

 

$   تعداد محدودي درويشِ مارگير جهت جلب مارهايي كه در آستين پرورش يافته‌اند با حقوق و مزاياي مكفي و ماموريت خارج از مركز، استخدام مي‌گردد. بدون آزمون تستي و عملي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 8:52  توسط رند عالم‌سوز  | 

جمله زحمت‌كش و دانشمنديم

اهل كاريم اگر بي‌كاريم

ما به اين دولت دانا و شجاع

احترامات خفن بگذاريم!

پيش از اين در همه‌جا خشكي بود

حاليا گل همه‌جا مي‌كاريم

همگي نهضت سدسازي را

مي‌ستاييم و گرامي داريم

كوروش! آسوده بر آن تخت بخواب

چون‌كه ما در وطنت بيداريم

تا بشوييم تو را بر سر تخت

بايد آب از سر سد برداريم!

---

پ.ن:

برخي دوستان عزيزتر ازجان، از تنبلي‌ ما گلايه فرمودند و صد البته كه حق با ايشان است.

عذر تقصير دارم و سعي در جبران مافات.

صله‌ي رحم‌ (يكايك‌تان) بر ذمه‌ام است و گردنم هم از مو باريك‌تر.

 

اما به قول حافظ:

عشق است و مفلسی و جوانی(!) و نوبهار

عــذرم پــذیـر و جـرم بـه ذیـل کــرم بـپـــوش!

 

اما اين عدم صله ارحام(!) چندان هم بي‌حكمت و بي علت نيست!

علت: سرپيري درگير چيدن چند هندوانه‌ي رسيده(!) شده‌ايم كه بايد يك‌دستي - عليرغم اين كمردرد صاحاب‌مرده!- برشان داريم. اين است كه مجال كمتري داريم. ديرادير آپديت كردن (و استفاده از آب سد سيوند در مطالب وبلاگ) هم به همين علت است.

حكمت: من نبودم دستم بود، تقصير اين دوستم بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:22  توسط رند عالم‌سوز  | 

به بهانه‌ي تقارن روز بزرگداشت سعدي با چهل و هشت سالگي شاعر آينه‌هاي ناگهان ، مشتركا نان فطيري جهت ثبت در تاريخ پخته‌ايم:

 

"هركه نان از عمل خويش خورد"

نرخ نان قاعدتا دستش هست!

 

"نان" كه سرشار بود از بركت

"تو ز هر سوي بخواني، نان است"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:7  توسط رند عالم‌سوز  |