تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ي نطنز

 الهام در حال ارائه تصوير دست سازي از قلبش!

1- آقای دكتر الهام (سخن‌گوي سابق دولت و وزير فعلي دادگستري)، در هنگام اخذ رأي اعتماد از مجلس گفت: "مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان"! البته ايشان، استثنائا در آن اوقات شريف كه به اوقات تلخي نيانجاميد!، نكات گهربار ديگري نيز عرضه (به فتح ع!) داشتند كه علي‌العجاله مرا با آنها كاري نيست. باشد تا صبح دولت‌شان بدمد! كه گفته‌اند: آسياب به نوبت!

2- خانم فاطمه رجبي، همسر دكتر الهام، نويسنده‌ي كتاب "احمدي‌نژاد، معجزه‌ي هزاره‌ي سوم" که عقايد و مقالات جذاب و منحصر بفردي(؟!) در مورد اصلاحات، خاتمي و سايرين دارد، در زمان اخذ رأي اعتماد الهام، در ميان تماشاچيان مجلس، حاضر بود. براي آشنايي با ايشان و سوابق درخشان‌شان، مختصر جستجويي در اينترنت شما را به سرمنزل مقصود مي‌رساند!

 

 

مصيبت است در اين روزگار طنازي؟!

 

شنيده‌ايم كه گفتيد در مصاحبه‌تان:

"مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان"!

 

شبي به ذهن من الهام شد وزارت تو

اگر قبول نداري، بياورم قرآن!

 

اگر ضعيفه‌ي ما هم نوشته بود كتاب

وزير مي‌شدم از سود آن كتاب الآن!

 

درست شد! همه‌ي درب و تخته‌ها شد جفت

نياز نيست پس از اين به پُتك يا سندان

 

كنون كه هر سه قوا (و بقيه!) هم‌سويند

رسد به منزل مقصود، مملكت آسان!

 

نه انسداد سياسي و نه ولنگاري

نه چرت وپرت و هذيان، نه شك، نه اطمينان

 

امور مملكتي اعتدال مي‌طلبد

وگرنه مي‌كند احساس، بي‌جهت غليان!

 

چه "بازتاب" و چه "گويا"، چه سايت‌هاي دگر

بدون ثبت و مجوز، خطاست حركت‌شان

 

هر آن‌كسي كه كند بي‌دليل ذرّت پرت!

دماغ او شود از فيلترينگ، آويزان!

 

هميشه مردم عاقل – كه عافيت طلب‌ند-

فراري‌ند ز غوغا و نعره‌ي طوفان

 

مصيبت است در اين روزگار طنازي

كه قرمز است جميع خطوط خطاطان

 

بپيچ نسخه‌ي ما را چنان كه خوب شويم

براي قلب ضرر دارد اين‌قدر هيجان!

 

دگر مجال سخن‌گويي تو خاتمه يافت

و فكر مي‌كنم اكنون رسيده نوبت آن-

 

كه "دادگستري و حومه"(!) را كني آباد

و آن نظام فَشِل را دهي سر و سامان

 

براي آن‌كه به زنجير مبتلا شده است

بيار وقت عيادت ز قم كمي سوهان!

...

دراز شد غزل و حرف همچنان باقي است:

بيا و بيشتر از اين به ما ضرر نرسان

 

...............................................

* تکمله‌ي دوستان:

 

بوالفضول الشعرا :

دراز شد غــــــزل و فعل و انفعال زياد

مفاعلــــن بفلانن مفاعلــن بفلان!!

 ...

ابن محمود : (با اندکی تصرف!)

خدا كند كه مصيبت همين قدر باشد

وگرنه خشتك مردم رود به باد فلان!

...

پاییز :

چه داد گستری خوب وساده‌ای داریم

عجب روایت طنزی نموده این چاخـان

 همیشه کشور ما کارش این‌چنین بوده ست

و فحــش‌های نـجـیـــبـانه می‌چـــلانـدمـــان!!

 

علیرضا ماندگار :

بدان که حرف دل ما بود هم(این!) و همان!

ولی خدای نداده به ما توان بیان

تشکری بنمایم که که رند عالمگیر!

چو لامپ توی خیابان! نموده ای تو عیان

همان که ...مفتعلن فع مفاعلن فعلان

همان که توی رگ ما نماید آن جریان

ولی عزیز برای دو گیتی ات هشدار!

که لقمه ای بنهادی درشت توی دهان

تو هم ثنای بگو هان! ز بهر شه محمود!

مگر ز ره رسدت وزارت و عنوان

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 8:13  توسط رند عالم‌سوز  | 

مصلحت اين بود كه در ارتباط با جشنواره شعر فجر حرفي نزنم، اما شعار سردر ورودي اين وبلاگ، مرا از ‌چنين مصلحت‌انديشي‌هايي منع مي‌كند:

 

1- ارادت رندانه‌ي ما به مولانا قزوه، بر همگان روشن است. (ر.ك. آرشيو موضوعي: شاعران! حركت به سوي قونيه).

 

2- ديكته نانوشته غلط زيادي ندارد! انجام اين‌چنين امر خطيري، قطعا و يقينا نياز به برنامه‌ريزي دقيق و منسجمي دارد. هرگونه شتاب‌زدگي در هر يك از اجزاء اين برنامه، تأثير مستقيم و معكوس بر نتايج خواهد داشت. (مستحضر باشيد كه چشم‌بسته مشغول غيب‌گويي هستيم!)

 

3- به‌نظر مي‌رسد ايشان به ضرب‌المثل "رُستم است و همين يك دست اسلحه" ‌شديدا معتقدند، لذا ميزان شدت فشاري را كه بر مولانا قزوه در اين مدت آمده است، مي‌توانم حدس بزنم. جدا فكر مي‌كنم كه لازم است موافق و مخالف، از ايشان به‌خاطر زحمات و همتي كه به‌خرج داده‌اند، قدرداني كنند. اجر مادي‌شان ان‌شاءالله با وزير محترم ارشاد.

 

4- فارغ از نتايج، كاستي‌هاي عديده‌ي اين جشنواره‌ جاي بحث، گفتگو، انتقاد و كارشناسي بسيار دارد. نه ايشان پير است و نه ما بخيل. اميدوارم سال‌هاي بعد بهتر برگزار شود.

 

5- هيجان‌زدگي ناشي از رسيدن به مناصب و قلل رفيع، پاره‌اي اوقات باعث زياده‌گويي مي‌گردد. اصولا برخي از آدم‌هاي اسم و رسم‌دار (در بعضي نسخ ريش و سبيل‌دار هم آمده است) اعتقادي به اين مصراع ندارند كه:

مصراع قديمي: كم گوي و گزيده گوي چون دُر

مصراع تقديمي: تـــا نـــان شمـــا نگـردد آجـُـر!

 

6- مولانا قزوه در هيجان‌انگيزترين بخش پيش از جشنواره، با انجام مقادير معتنابهي مصاحبه، مختصر گزكي نيز دست طنازان، نويسندگان، تحفگان نطنز و غيره‌ي! هميشه حاضر در صحنه داده‌ است تا به‌نحو احسن از آن استفاده (و بعضا سوء استفاده) نمايند. به‌عنوان مثال نگاه کنید به: 

+ معرفي داوران جشنواره‌ بين‌المللي شعر فجر و

++ برگزيدگان بخش طنز جشنواره شعر فجر

وي به‌طرز خستگي‌ناپذيري دربه‌در دنبال خبرنگاران ايسنا، ايلنا و ايرنا و بقيه‌ي "‌اي؟نا"ها مي‌گشت، تا ترتيب مصاحبه‌هاي خبري- تحليلي را بدهد. غافل از اينكه دارد ترتيب چيز ديگري را مي‌دهد!

بيت: تا مرد (در اينجا: قزوه) سخن نگفته باشد ... عيب و هنرش نهفته باشد!

 

7- شتاب‌زدگي در همه وجوه مملكتي ديده مي‌شود. از سران گرفته تا همسران و كم‌سران(!). به نظر مي‌رسد اين روزها انداختن انواع سنگ در چاه‌ها، بيش از بدرآوردنش رواج دارد! لابد مرحوم جلال آل احمد، "ارزيابي شتاب‌زده" را براي عمه‌ي خويش و نسل‌هاي منقرض شده، نوشته است! در اين فقره، اگر مصاحبه‌هاي عجولانه‌‌ي مولانا، با ايسنا نمي‌بود، عجالتا بزرگواراني همچون: استاد منوچهر احترامي و ... با كمبود چارپا به‌منظور بار كردن باقالي مواجه نبودند!

 

8- ساير گاف‌ها و سوتي‌هاي ايشان، داوران، برگزيدگان، برنگزيدگان(!)، طنازان، تحفگان، منتقدان، سزاگويان و ناسزاگويان و ... باشد براي بعد!

توضيح واضحات: "رندعالم‌سوز" همه‌ي آس‌هايش را يك‌باره رو نمي‌كند! در اين راستا "نيمرو" به جهت پرهيز از آس و پاس شدن، مؤكدا توصيه گرديده است.

   زيرا به قول خودمان: "ما طنزنویسان بلابرده و رند ... هنگامٍ "سزا" و "ناسزا" را بلدیم!"

 

 9- لازم مي‌دانم يكبار ديگر آگهي تبليغاتي افتتاح دفتر وكالت رند عالم سوز را خدمت آن‌دسته از عزيزان سَرخورده و سُرخورده يادآوري كنم. فقط به جهت اينكه جشنواره، بين‌المللي و كلاس بالا است، تعرفه‌اش نيز بالاتر است!

شاهد مثال از حافظ: با اندكي تصرف!

"بيار سكه و اول به دست مخلص ده ... به شرط آنكه ز مجلس سخن به‌در نرود"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:25  توسط رند عالم‌سوز  | 

سگ يكي از دوستان صاحب‌دل، گم شده بود! به هر دري زد، گفتند يافت مي‌نشود جسته‌ايم ما! به ترتيب از راست: ولاديمير پوتين، سگش، آنجلا مركل!!هرچه بيشتر توي در و همسايه، اطلاعيه زد و مژدگاني تعيين نمود، نتيجه‌ي كمتري عايدش گرديد! از دست پليس اينترپل نيز كاري برنيامد! لذا از همه‌جا مانده، روي طلب به در خانه‌ي همايوني "رند عالم‌سوز" آورد تا مگر از اين باب، توفيقي ورا حاصل گردد.

آمد و احوالات خويش بر ما عرضه داشت. يك‌بند التماس مي‌كرد كه: اگر اين سگ پيدا نشود، مادرم پدرم را در مي‌آورد! از بس ارتباط عاطفي متقابلي با يكديگر داشتند. از او خواهش و از ما نكوهش! نه كه از لحاظ مالي، دستِ‌‌كمي از آقاي "پِتي‌وِل" ندارند؛ طفلكي هنوز در دنياي كارتوني"مهاجران" و "بِل و سباستين" سير مي‌كند. خوشا به حالش!

توضيح سگ‌شناسانه: سگِ آقاي پتي‌ول سياه بود و بل (سگِ سباستين)، سفيد! درست مثل شب و روز!

 

آن‌قدر سماجت كرد و گفت و گفت و گفت تا آن روي ما(!) را بالا آورد! اين غزل هم نتيجه‌اش گردید:

 

توضيح تِرانه‌‌شناسانه: اين مطلب و غزل حاصله، هيچ دخلي به ترانه‌ي: "تو سپيدي من سياهم! خسته‌اي گم كرده راهم" ندارد!!

 

"غزلی در جستجوي سگ آقاي پِتي‌ول!"

 

سگكي(!) گم شده‌ است، سگ بيچاره كجاست؟

خانـه‌ي دوسـت نبــود، نكنـد پيـش شماسـت!

چون سگ پوتيـن بود سن و سال و بَـر و روش!

تيز و بُز(!) بود نه كه شُل و وِل همچون ماست!

گفته بودم كـه: تـو را "كـا.گ.ب" مـي‌دزدد

تا كه عـوعـو بكني در دفاع از هولوكاست!

بس‌كه خر(!) بود اين سگ فكر مي‌كرد كه من

دشمــن او هسـتم، فلـذا بـي كـم و كاسـت-

مي‌گـرفت از اين گـوش، زان يكـي در مي‌كرد

توله‌سگ! مي‌پنداشت حرف من باد هواست!

كــاش او مي‌فـهـمـيد چـه‌قـدر دل‌تنـگــيــم

گرچه او باهوش است، مثل من(!) سربه‌هواست!

اطــلاعيه زديـم تـا كه پـيـداش كنيم

مژدگاني بدهيم، گر بگوييد كجاست

رنگ پشم‌ش مشكي‌ است، رنگ عشق است اين سگ

ما همه عاشق او، عشق او مادر ماست!

پـشـت‌مان مـي‌لــرزد گر كـه پيـدا نشـود

همه در شيون و شين، روز ما شام عزاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 9:43  توسط رند عالم‌سوز  | 

حافظ شيرازي در اس.ام.اسي كه براي ما فرستاده، خطاب به ما –كه از جمله‌ي كارمندان تحتِ پوشش طرح هماهنگ حقوق مي‌باشيم- فرمود كه:

"بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني ... خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني!"

در واقع به‌زبان ادبي به امثال ما ‌رساند كه:

"بي‌خودي روي‌تان را زياد نكنيد! از پول و پله‌ي بيشتر خبري نيست، چرا كه علف خرس نمي‌باشد! اين پول‌‌ها سهم متخصصين انكشاف و استخراج نفت است. همان‌ها كه سال‌ها خونِ دل و دود چراغ نفتي را تواما خورده‌اند و دم برنياورده‌اند تا به‌جايي برسند. آنها سزاوار برخورداري بيشتر از اين طلاي سياه سوخته مي‌باشند. همان‌هايي كه بوي سرسام‌آور و نفرت‌انگيز نفت را استنشاق مي‌كنند و به‌جاي خون، نفت در رگشان جاري است! به قول معروف: تا نفت در رگ ماست ... حقوق‌مان هم بالاست! "

و سپس بين نگارنده و حافظ، مسايجه‌اي سهمناك درگرفت. حاصل يكّي به دوي ما را ببينيد:

  

"با دل خونين لب خندان بياور همچو جام"

جام را ول كن كه باشد محتواي آن حرام!

سعي كن تا خرج و برج خويش را ميزان كني

چند مي‌گويي دهانم صاف شد از قسط وام؟!

خُب(!) نگير اين وام‌ها را تا نگردي اين‌چنين

موقع پس دادن قسطش، عبوس و تلخ‌كام

 

"گفت آسان گير بر خود كارها كز روي طبع ..."

چشم بسته غيب گفتي توي اين وضع درام؟!

گر به‌كل اجرا نشد طرح هماهنگ حقوق

هي نگو: اينجا هوا صدتاست با يك پشت‌بام!

اين فضولي‌ها نمي‌آيد به تو، خاموش باش

تا ببيني در عوض توزيع مي‌گردد سهام!

سربه‌راهي و قناعت موجب آسودگي است

سخت مي‌گيرد جهان، بر مردم جوياي نام!

 

"تا نگردي آشنا، زاين پرده رازي نشنوي"

پس بكوش اي آشنا، تا آشنا گردي مدام

گر نداري پارتي يا پول جدا مرخصي

شمر هم شمشير مفتي در نياورد از نيام!

 

"در بساط نكته‌دانان خودفروشي شرط نيست!"

هی! مواظب باش و در دستت نگهدار احترام!

پيش من قپّي نيا، رُستم ز من ترسد از آنك

پاره كرده موضع ناجور خر را ادّعام!!

 

"رند عالم‌سوز را با مصلحت بيني چه‌كار؟"

مصلحت فعلا چنين باشد: سلام و والسلام!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 9:14  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

گويا طلوع مي کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامي ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جاي ملال نيست

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن و ملک بر آدميان نوحه مي کنند
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است
                        ‹محتشم كاشاني›


...

 

زبانم از بيان قاصر است. كلمات از دسترس ذهنم مي‌گريزند. ياراي گفتنم نيست. اين روزها مجال و فرصتي است تا اندكي خودم را بسوزانم. اين روزها هر پرچم سياه، هر تكيه و هر مسجد سوگوار، براي من دعوتي است به انديشيدن، سوختن، آتش گرفتن، چكّه‌چكّه باريدن، زلال شدن و آرامش. فرقي نمي‌كند كه در كدام كوي و برزن باشم. همه‌ي مردم ايران در گير و دار اين مفهوم متعالي و عميق انساني- ملكوتي هستند.

تابلوي عصر عاشورا- اثر استاد محمود فرشچيان

اما ...

 

اما حاشيه‌هايي در اين وادي و اين باديه وجود دارد كه دل مرا به‌درد مي‌آورد. اينها را هم ياراي گفتنم نيست! در برخي موارد، متاسفانه اين حواشي بر اصل مطلب پيشي گرفته و مهم‌تر جلوه مي‌كند. نكته فراوان است اما راست و حسيني‌اش مجال و جرأت گفتنم نيست. ترس من از قوزبالاقوز شدن است. ترسم از ناتواني و عدم توفيق در جستارگشايي اين مصيبت‌هاست.

 

طنز در مقولات ديني، خيلي تعريف شده نيست. حساسيت‌ها در اين‌باره به‌مراتب بيشتر است و آن‌كه مي‌خواهد به اين مرحله وارد بشود، لاجرم بايد آدم سرد و گرم چشيده و باسوادي باشد. (تأكيد البته بر آدميّت است و بقيه صفات قابل كم و زياد كردن است). برخی از بزرگان نیز به تناسب در اين‌باره سخن گفته‌اند. 

به قول حافظ: "طي اين مرحله بي‌همرهي خضر مكن ... ظلمات است بترس از خطر گمراهي"

 

شايد اگر عمري بود، بعدها با تأمل و تدبّر بيشتري به اين مقوله بپردازيم. اما عجالتا در آستانه‌ي عزاداري سرور و سالار شيعيان، امام حسين عليه‌السلام و ياران بزرگوارش، سخن گفتن در اين‌باب چندان جايز نيست.

نقدا از همه‌ي بزرگواراني كه مخاطب من هستند، در ایام تاسوعا و عاشورای حسینی، التماس دعا دارم. همچنين این وبلاگ، به‌مناسبت ايام سوگواري، يك هفته تعطيل مي‌باشد.

 

(1)

اي هيأتيان! درود بر خصلت‌تان

باشد كه روا شود به‌كل حاجت‌تان

يك گيوه‌ي كهنه‌ داشتم، نو گرديد!

من حاجت خود گرفتم از هيأت‌تان*

 

(2)

اي كاش دومرتبه محرم بشود
تا سينه پر از غصه و ماتم بشود
اي دوست-خدا نكرده- كاري نكني
نامحرم توي كوچه محرم بشود!**


-------------------------------------

* ‹عبيد›:

ظريفي با كفش به نماز ايستاده بود. ظريف‌تري(!) در پاپوش وي طمع كرد و گفت: نماز با كفش نباشد. ظريف گفت: اگر نماز نباشد، كفش باشد!

** ‹شهريار›:

بس‌كه محمل‌ها رود منزل به منزل باشتاب

 كس نمي‌داند عروسي يا عزا دارد حسين

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 14:35  توسط رند عالم‌سوز  | 

كمال دانشيار، رئيس كميسيون انرژي مجلس شوراي اسلامي، گفت: "وزارت نفت به طور صد درصد از قانون نظام پرداخت هماهنگ حقوق، مستثني خواهد بود. اين نظرِ رئيس جمهور، كميسيون انرژي و تمام دلسوزان و آگاهان است كه مجموعه‌ي نفت از قانون خدمات كشوري مستثني شوند. اين تشكيلات براي رسيدن به آنچه مورد نظر مي‌باشد، نيازمند نيروي متخصص است و براي جذب، حفظ و استفاده از توان علمي و عملي اين نيروهاي متخصص، بايد قانوني خاص و ويژه تعريف شود."

از آنجا كه دانش‌ ما اندكي از حدّ كمال بالاتر است، در تكميل فرمايشات ايشان اضافه مي‌كنيم كه:

ساير نهادها و دستگاه‌هاي دولتي، نيمه دولتي و غيردولتي براي رسيدن به آنچه مورد نظر مي‌باشد، نيازي به نيروهاي متخصص ندارند! چون لابد چيز مهمي مورد نظرشان نيست كه بخواهند به آن دست يابند. همين‌قدر كه نيروها متعهد و متأهل باشند، كفايت مي‌كند! مي‌گوييد نه؟! با موبايل جناب آقاي وزير جهاد و كشاورزي، تماس بگيريد و صداي گوينده‌ي شركت مخابرات را بشنويد كه مي‌نازد: "متخصص مورد نظر، دردسترس نمي‌باشد"!

طبق يك قاعده‌ي عمومي، براي اينكه دست جويندگان به چيزهاي مورد نظر برسد، لاجرم بايد براي آن برنامه‌ريزي كنند. وقتي برنامه، ريخته مي‌شود، مثل كاسه ماستي مي‌ماند كه دمر شده و ديگر به درد احدالناسي نمي‌خورد. برنامه وقتي خوب است كه در ظرف خود باقي بماند و زير دست و پا پخش و پلا نشود! (اين مورد شامل بودجه‌ريزي نيز مي‌گردد).

به‌دليل اين كه برنامه بايد به درد امروز آدمي هم بخورد، لازم است كه فرهنگستان زبان و ادب فارسي، اصطلاح امروزي و پركاربرد "برنامه‌روزي" را جايگزين كلمه‌ي مهجور و بلا استفاده‌ي "برنامه‌ريزي" نمايد. اين مهم نياز به يك برنامه‌ريزي بلند مدت دارد.

كمال دانشيار در ادامه گفت: "نفت موضوعي خاص است كه همه چيز را در ايران از جمله بهداشت، درمان، امنيت و تحصيل را تحت الشعاع قرار مي‌دهد و سه دولت گذشته: ميرحسين موسوي، هاشمي رفسنجاني و خاتمي هم در عمل متوجه اين موضوع شده بودند."

بالشخصه معتقدم: قانون بايد همه را با يك چشم ببيند، حالا اگر كه بعضي‌ها با چشم مسلح و از طريق ذره‌بين هم ديده شدند، اشكال چندانی ندارد. درست نيست كه اين‌همه مته به خشخاش گذاشته شود! به‌زعم بنده نيز مبحث پرداخت مستقيم درآمدها به افراد مرتبط، موضوع به‌حق و درستي است! تجربه‌ي دولت‌هاي گذشته، حداقل در زمان شهرداري كرباسچي به طور اخص، مؤيد اين ادعاست! عدالت محوري كه مي‌گويند يعني همين. درحالي‌كه متخصصان زحمت‌كش وزارت نفت، هشت‌شان گروي هشتادشان است، چرا بايد دست‌رنج آنها را ديگران بخورند؟! اين عدالت است؟ آيا اين‌گونه شعار تحويل مردم دادن انصاف است:

شعار بند تنباني: "ديگران كاشتند و ما خورديم"       ما چه كاره‌ايم ديگران بخورند؟!

اينجاست كه برخي از دلسوزان آگاه (يا آگاهان دلسوز) و متخصصان توزيع نفت، كه تصادفا رگ و ريشه و اصل و نسب‌شان به مناطق نفت‌خيز مي‌رسد، دل‌شان به درد مي‌آيد. فلذا ما نيز ضمن محكوم كردن مافياي نفتي و با آرزوي ريشه‌كني فشاراليه(!)، در تكميل شعارهاي رايج اضافه مي‌كنيم كه: "پول نفت، بايد به سر سفره‌ي مردمِ متخصص و مرتبط با وزارت نفت آورده شود". سايرين (غير از افرادي كه رئيس كميسيون انرژي مجلس فرموده‌اند) هم، در آخر پاييز ضمن مشورت با اهل فن، "صادقانه" به "محصول" خويش نظر كنند كه:

بيت مونتاژی- بزن در رويي:

"يادم از كشته‌ي خويش آمد و هنگام درو ... هر كسي آن دِرَوَد عاقبت كار كه كِشت"!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:41  توسط رند عالم‌سوز  | 

دکتر راکعی، مدیر انجمن شاعران ایران در مصاحبه با ایسنا؛ خبر از برگزاری "همایش شعر و نقاشی" در فروردین 86 داد. او گفت: "سال آینده سال مولوی اعلام شده و محور همایش شعر و نقاشی نیز شعرهای مولوی و نیما یوشیج است."

در همین راستا(!) تصویرگران مستقر در هالیوود (و در اينجا: حالیوود!) و برخی کمپانی‌های انیمیشن‌سازی و انیمال‌بازی (Animal) مِن‌جمله "والت دیزنی"، بدون هماهنگی و تماس با ما، اعلام نمودند که شديدا علاقه‌مند به مشاركت در خلق اين شاهكار هنري و اعتلاي فرهنگ و تمدن بشري مي‌باشند. لذا بالقوه و بالفعل، بدون تعیین وقت قبلی، بطور تمام‌وقت و رايگان آماده‌ی ترسیم تصاوير متحرك و ثابتِ جذاب برمبناي اشعار عبرت‌آموز مثنوی معنوي، علی‌الخصوص داستان‌ کنیزک و خر خاتون می‌باشند!

از سوی دیگر، جنگ تمام عیاری بین "انجمن حمایت از حیوانات" و "انجمن سوءاستفاده از حیوانات!" در خصوص بهره کشی‌های نامتعارف نقدی و جنسی از حیوانات زبان‌بسته درگرفته است. شخصا توصیه می‌نماییم كه برای احتراز از درغلطیدن در این غلط‌های زیادی، به کمپانی‌های فرصت‌طلب موصوف، روی خوش نشان ندهیم تا روی‌شان را کم نمایند و دم‌شان را روی کول‌شان بگذارند و بزنند به چاک! تا اين همه تصويرگر با استعداد در مملكت‌مان داريم، لازم نکرده آنها برای ما تصویر نقاشی کنند! ما خودمان زغال‌فروشیم و گنجشک رنگ می‌کنیم!

 به اعتقاد دکتر راکعی: "درباره‌ی تصاویر شعری مولانا نسبت به شاعران دیگری چون حافظ و عطار، کمتر کار شده است".

در ايام ماضيه، ديوان حافظي داشتيم كه برگ‌هاي كاهي‌اش با تمثال‌هاي زيبايي مزين شده بود. به اين ترتيب كه در قسمت فوقاني هر غزل، 2 تصوير كوچك در يمين و يسار مطلع، خودنمايي مي‌كرد. با صفحات ديگر كاري نداريم، اما تصورِ مافي‌الضمير نقاش در هنگام مواجهه با غزل: "در نظربازي ما بي‌خبران حيرانند ... من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند" مي‌بايد جالب بوده باشد!

 چه اشكالي دارد كه مقوله‌ي مثبت نگارگري در حق ساير شاعران بزرگي - كه لاجرم حق عظيمي به گردن ادبيات دارند- نيز ادا شود؟ به نظر ما اگر كار به ادابازي نكشد، منع شرعي و قانوني ندارد. باتوجه به اينكه ما –ناسلامتي- طنزپرداز هستيم،  پيشنهاد مي‌نماييم كه از ميان طنازان هم نفراتي (به قيد قرعه) به‌اين منظور انتخاب گردند. عبيد زاكاني (از متقدمين) و ايرج ميرزا (از متأخرين) در اولويت مي‌باشند! شعرهايشان را هم انتخاب كرده‌ايم: "موش و گربه" از عبيد و 2 شعر "عاشقي محنت بسيار كشيد" و "مادر" از ايرج ميرزا!

ذيل خبر مذکور (به نقل از روزنامه همشهري) همچنین آمده بود: "قرار است نمایشگاه نقاشی و شعرهای مولانا در قونیه و فرانسه نیز برگزار گردد."

به نظر می رسد خانه‌ی شاعران ایران در ادامه‌ی گردش‌های علمی داخلی و خارجی که از سال 81 آغاز نموده است، در چشم و هم‌چشمی زیرکانه‌ای با دفتر شعر وزارت ارشاد -که تور قونیه را برای شاعران کم/بی بضاعت تدارک دیده بود- تور جهانگردی شاعران را در معیت نقاشان و مجسمه‌سازان پی‌ریزی نموده است. امیدواریم که بزودیِ زود شاهد برگزاری تورهای ایرانگردی و جهانگردیِ مشترکی مانند: شاعران و اقتصاددانان مفلس، شاعران و بازاریان ورشکسته، شاعران و آهنگران دل‌نازک و شاعران و سایر اصناف مرتبط با شعر، توسط نهادهای مشابه و دست اندرکار باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 6:0  توسط رند عالم‌سوز  |