تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ ي نطنز

حکایت: معلمی در دهی سرگرم تأدیب اطفال و آموزش ادبیات فارسی بود. سودجوئي را این تعلیمات ادبی مگر به مخاطره افکند. معلم را به مناظره و مجادله طلبید. مردم ده را جمع کرد و به معلم گفت: بنویس مار. معلم ساده‌دل هم نوشت! شیّاد نیز نقش ماری را کشید و از مردم پرسید: کدام یک مار است؟! سپس معّلم را از ده راندند و خود ماندند و خر خویش راندند!

این حکایت بیانگر نقش انکارناپذیر هنرهای تجسّمی و ترسیمی در جا انداختن مطالب ثقیل و ارائه‌ی تسهیلات ارزان‌قيمت در شیرفهم کردن مخاطب است. خوشبختانه معلمین فهيم امروزي و آدم‌های باسوادی که در مصدر شعر ایران، جا خوش کرده‌اند، به این نکته‌ي سهل‌الوصول واقف‌ند و سعی دارند به هر نحوی که شده، ابیات فلسفی و سنگین بازمانده از قدما را به کمک هنرهای تجسّمی و افزودن قدري چاشنی تصویري، تبدیل به مسقطی و هلّ و گلاب نمایند تا مخاطبين در هنگام مواجهه با ادبیات کهن ایران، دو قبضه حظ ببرند. به این ترتيب دست شیّادان دودره‌باز - که با نمایش معکوس ادبیات، از غفلت و سادگی جماعت سوءاستفاده می‌كنند- نیز کوتاه مي‌گردد.

مولانا جلال‌الدين محمد بلخي معروف به "مولوی"، شخصا نظر مساعدي در باب صورت‌گري داشته و هواداران و پيروانش را به ترسيم ناديدني‌ها تشويق و تحريك مي‌كرد. وي در‌باره‌ي تلفيق شعر و تصوير (يا نوا و نما)، كه نتيجه‌اش محظوظ شدن گوش و چشم (از راه شنيدن و ديدن) مي‌باشد، فرموده است:

"گوشم شنید قصه‌ی ایمان و مست شد ... کو سهم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست"

نقش ايشان در اعتلاي ادبيات فارسي از طريق سرودن ابيات رئال و تصويري، انكارناپذير مي‌نمايد. اكابر قوم معتقدند كه مولانا در ايماژگرايي، گوي سبقت را از ساير شعرا ربوده است. سرتاسر ديوان شمس، مثنوي معنوي و ساير آثار ايشان، گواه اين مدعاست. به‌عنوان نمونه تصويرسازي اين بيت را ملاحظه بفرماييد:

"دستي به جام باده و دستي به زلف يار ... رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزوست!"

نام‌برده حتي پا را فراتر گذاشته و آرزو داشته است كه آيندگان از تكنولوژي روز و نرم‌افزارهاي چندرسانه‌اي در انتقال پيام، استفاده شاياني به‌عمل آورند. ايشان در جايي مي‌فرمايد:
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم ... تا كه بي اين هرسه با تو دم زنم."
برهم‌زدن صوت و گفت و حرف (ولو حرف مفت)، از ديدگاه بنده عبارت است از: تلفيق كردن و درهم آميختن همه‌ي امكانات در دست‌رس كه امروزه از آن به عنوان ابزارهاي مالتي‌مديا ياد مي‌كنند!

استتار دورانديشي و آوانگارديسم در فحواي كلام ايشان (كه ما عرضه نموديم)، یکی از رموز جاودانگي ايشان در تاريخ ادبيات ايران است. بيهوده و بي‌جهت كه نام ايشان ماندگار نشده است.

به‌همين منظور، انجمن شاعران ایران مصمم گرديده است به اين آرزوي ديرينه‌ي مولانا، جامه‌ي عمل بپوشاند....  

به جهت پرهيز از اطاله كلام و خسته شدن مخاطبين عزيز، ادامه‌ي مطلب در پُست بعدي به سمع و نظر شما خواهد رسيد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:15  توسط رند عالم‌سوز  | 

قابل توجه کسانی که در جشنواره‌ها حقّ‌شان خورده می‌شود و یک آب هم روش.

حق شما را از حلقوم و سایر اعضای حق خورها و مرده‌خورها بیرون می‌کشیم! فقط با 20%! تضمینی و تضامنی! با نصب رایگان در محل!! وکالت خود را فقط به ما بسپارید. دفتر وکالت رند عالم سوز با تخصص ویژه در احقاق حق طنازان مظلوم و یک لاقبا فقط به خاطر گل روی شما افتتاح (یا افتضاح!) گردید!

لایحه می‌نویسیم، مدرک رو می‌کنیم، پته آب می‌دهیم و ...

به من اعتماد کنید! کارهایتان را برای من بفرستید. 10% بعنوان پیش پرداخت به حسابم حواله کنید تا من هم هرچه مدرک دارم (و ندارم!) را حواله‌شان کنم و حساب‌شان را برسم!!

 

ای  که احساس می‌کنی حقّت

توی این هیر و ویر خورده شده

 

یا گمان می‌کنی که ناحق است

نام آن عده‌ای که برده شده

 

آنچنان غصه می‌خوری که انگار

تازیانه رفیق گُرده شده

 

به نظر می‌رسد که کردی بغض

و گلوگاه تو فشرده شده

 

تا که من هستم و جوانمردی

صاحب حق، چرا فسرده شده؟!

 

حق همیشه گرفتنی باشد

خاصه حقی که تازه خورده شده!

 

مرده‌خور کرده هر که حقی را

در قیامت سیاه چرده شده

 

هست گردو به خانه‌ي قاضی

بی نهایت؛ ولی شمرده شده!

 

کار خود را برای من بفرست

این وکالت(!) به من سپرده شده

 

بیست درصد اگر به من بدهی

زنده گردانم آنچه مرده شده!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:10  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

1- سفير چين در تهران گفت: «ايران نبايد در مورد رأي مثبت چين به قطعنامه عليه فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران به ظاهر آن توجه كند.»  

2- چين به امريكا هشدار داد در مناسبات تجاري اين كشور با ايران مداخله نكند. سفير جمهوري خلق چين در تهران گفت: حجم مبادلات اقتصادي ايران و چين پس از پيروزي انقلاب اسلامي 150 برابر شده است.

 

ما كجا را بنگريم ای چینیان؟!

 

"ما درون را بنگريم و حال را 

ني برون را بنگريم و قال را"

 

باطنا رأي شما مشكل نداشت

( چون‌كه در ظاهر همين اشكال را-

 

مي‌توان از رأي امريكا گرفت)

تا تعابيري است مر ابدال را1

 

پس شما بنشين و چاي‌ت را بنوش

ول كن آن ديلاق و اين حمّال را!

 

گر كه ديدي "كاندوليزا" را بگو:

در بيار از پاي خود خلخال را!


روي بوش دانكي ار گردد زياد

كم محلي كن به وي امسال را!

 

سال ديگر نيز اوشان(!) مرخص است!

بي‌خيال‌ش باش و بپّا مال را


اي سفير چين! گمانم كله‌ات

برده از رو توپ بسكتبال را!


واقفي بر سرّ عالم، في‌المثل

فرق بين كُره خر با وال را؟!


پس مراقب باش از اين پس در "بيان"

يا بشو آماده مشت و مال را!


لطف كن فورا بيا "آزادگان" ۲

بعد از آن لطفا بگو طبّال را:


چون قرارداد ما گرديد عقد

طبل بنواز و بناز اقبال را!

 


كه از آن نَبْوَد خبر غفّال را!

۲- قراردادهاي نفتي آزادگان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:4  توسط رند عالم‌سوز  | 

دل از من برد و روي از من نهان كرد .... خدا را؛ با كه اين بازي توان كرد؟ (حافظ)

اين يلدا بازي خواب و خوراك بازي‌گران، ياري‌گران (يا ديگران) را مي‌گيرد. ابتدا لازم است در خصوص اهميت اين بازي گفتگويي كوتاه بكنيم!

قاعده‌ي بازي (به نقل از وبلاگ آغازگر) را نمي‌نويسم! علتش با توجه به علم محاسبات عددي (به‌شرح ذيل) معلوم است!

سلسله موي دوست (همان حلقه‌ي دام بلا!) كه ما را به اين ورطه كشانيد، از قرار معلوم به اين ترتيب است:

1-      سلمان

2-      پارسا صائبي

3-      محمود فرجامي

4-      گيتي صفرزاده

۵-     باباي عرفان

6-      مرتضي دلاوري پاريزي

7-      مژگان‌بانو

8-      دكتر تركي

9-      بوالفضول الشعرا

10-   رند عالم سوز

 

محاسبات عددي:

من نفر دهم شده‌ام، اين يعني كه براي انتخاب نفرات بعدي، مي‌شود ده بيست سي چهل انداخت!!

با يك چرتكه اندازي ساده و يك حساب دستي يا دو دوتاي مدرن، مي‌بينيد كه 5 به توان 10 مي‌شود به عبارت: 9 ميليون و خرده‌اي! (كه خرده‌اش مي‌شود: هفتصد و شصت و پنج هزار و ششصد و بيست و پنج). يعني براساس اعداد و ارقام، جمعيتي قريب به 10 ميليون نفر به اين بازي دعوت شده‌اند. بيخود كه نگفته‌اند :

بيت: ما در اين بازي همه بازي‌گريم ... آينه‌دار غم يكديگريم!

فارغ از اينكه اين 10 ميليون نفر (چه گفته باشند و چه نگفته باشند!)، يحتمل 50 ميليون اعتراف تكان‌دهنده داشته‌ايم. بگذريم كه اغلب‌شان از هول حليم، تالاپي توي ديگ افتاده‌اند و در 5 شماره، 50 اعتراف مفت و مجاني نموده‌اند. خبر موثق داريم كه حتي ملائك مستقر بر شانه‌هاي مومنين و مومنات نيز از افشاي بعضي اعترافات طبقه‌بندي شده، چهارشاخ و هاج و واج مانده‌اند! چشمِ دل‌م روشن!

لازم است كشيشان كليساي كاتوليك، پروتستان و غيره(!) بيايند از اين سلمان‌خان ما چيز ياد بگيرند! و هي وقت‌ ذي‌قيمت‌شان را در اتاق‌هاي اعتراف، تلف نكنند! اهداف اين مسلمان پدربيامرز، هرچه باشد، نتيجه‌ي غايي اش ريختن آب به آسياب دشمن است!!

يكي نيست از اين بوالفضول الشعرا (قُب) بپرسد كه: برادر من، مگر فضولي؟! آخر پدرآمرزيده! لِنگ مرا چرا به اين وسط كشيدي! هان؟! نمي‌گويي در اين كشاكش اگر يكهويي لُنگ‌مان بيفتد، چه آبروريزي برپا(!) مي‌شود؟! كس ديگه‌اي باقي نمانده؟! تا حالا 10 ميليون نفر دعوت شدند؟! خوب! كه چي؟! مملكت 70 ميليون نفر جمعيت دارد! 60 ميليون نفر ديگر مانده‌اند! چه؟! اهل وبلاگ و اينترنت نيستند؟! خوب من چه كنم؟! جورشان را من بايد ... هان؟ آهان! باشه! اي به روي تخم چشم! روي‌م را كم مي‌كنم و به زبان خشك(!) مي‌نويسم! رشته‌اي بر گردنم افكنده دوست ... مي‌كشد هرجا كه خاطرخواه اوست!

حالا كه پله‌ي دهم اين نردبان شده‌ام، دعا كنيد كه ناغافل از اين بالا (يا از اين پايين) پرتاب نشوم (يا بشوم ؟!) كه به‌قول معروف:

نردبان اين جهان ما و مني(!) است ... عاقبت اين نردبان افتادني است

لاجرم هر كس كه بالاتر نشست ... استخوانش سخت‌تر خواهد شكست!

 

و اما اعترافات دهشتناك و تكان‌دهنده‌ي رند عالم سوز:

1- علاقه‌ي مفرطي به انواع بازي و كلمات هم‌قافيه‌ي آن دارم! مثل: حاشيه‌پردازي، روده‌درازي، زبان‌درازي، موبايل‌بازي، SMSبازي، بلوتوث‌بازي، فيلم‌بازي، ادا بازي، رفيق‌بازي، مهموني‌بازي، خاله(زنك!)‌بازي و ... (تا كار به جاهاي باريك‌تر و تاريك‌تر و بازي‌هاي خطرناك‌تر نرسيده، همين‌جا ادامه‌اش را درز! مي‌گيرم).

2- عاشق سفر و طبيعت وحشي‌ا‌م! تا حالا در چند فقره، نزديك بوده است كه كارم بيخ پيدا كند و ريق رحمت را سر بكشم! در اين راستا، شش سور جانانه به ماركوپولو زده‌ام! اما چه كنم كه خُرما بر نخيل است و دست خَر(!) كوتاه ...

بيت: راه باز است و جاده‌ها چه دراز! ... گر فقيري چو من، بسوز و بساز!!

3- از دور زهره (به فتح ز!) را مي‌برم و از نزديك، هرچه را بتوانم و زورم برسد! در اين فقره، ژنتيكاً (!) به مادر بزرگ مرحومم رفته‌ام. ان‌شاءالله خدا رفتگان شما را زياد كند! خُردك استعداد و سرِسوزن ذوقي را كه در طنز دارم (اگر موافق باشيد!)، از او به ارث برده‌ام. با اين كه فقط سواد قرآني داشت، اما آن‌قدر امثال و حكم و ضرب‌المثل و متل (و متلك) مي‌دانست كه مپرس. عمدتاً هم +18 بود!! نور به گورش ببارد!

4- بد ذات و حسود نيستم. با اينكه استعدادم در زبان و زبان‌بازي و زبان‌درازي، بدك نيست، نمي‌دانم چرا اين زبانِ صاحاب‌مرده‌ي درازمان، كمي تا قسمتي تلخ و بلكه زغنبوت تشريف دارد! هرچقدر هم مثل بامزي! (همان خرس كوچولوي بامزه‌ي كارتوني!) عسل مي‌خورم، بامزه نمي‌شوم كه نمي‌شوم! لابد به‌خاطر اين كه خرسِ گنده شده‌ام، افاقه نمي‌كند!

5- همانطور كه در نقبي بر دماونديه فرموده‌ام!، از پشت كوه دماوند آمده‌ام (با چرخ‌بال!) و اهل دهكده‌ي جهاني‌ام! نزديكي هاي ايرا، يك‌جايي اطرافِ لواسانِ بزرگ. خيالات بد نكنيد! اهل ايرا نيستم، گرچه ايراني‌ستم! و با شاعري كه گفت: همه جاي ايرا(ن!) سراي من است! هم، هم‌عقيده‌ام. مي‌خواهيد كروكي هم بكشم؟! واقعا كه! نكند توقع داريد من‌ي كه اسمم را نمي‌گويم؛ نام روستاي مصفاي‌مان را لو بدهم تا دوست و دشمن(!) خاك‌ش را به توبره بكشند؟! زهي خيال باطل!

 

دست آخر: این بازي را ادامه نمي‌دهيم! فكر مي‌كنيد اگر بازي را ادامه بدهيم چه مي‌شود؟ هيچ! 10 ميليون فوق‌الذكر تبديل مي‌شود به 50 ميليون! از كجا اين تعداد وبلاگ‌نويس پيدا كنيم؟ مگر اينكه براي اموات‌مان هم وبلاگ باز كنيم! فلذا از آنجا كه اصولا اهل جرزني نبوده و نيستيم و ضمنا نمي‌خواهيم كه پشت سرمان صفحه بگذارند و به آواز بلند بگويند: دور! دور! دور ما رو بردن خونشون!! و همچنين نمي‌خواهيم همين‌هايي كه ما به بوالفضول گفتيم به ما بگويند، عرضه مي‌داريم كه: يك كلام، ختم كلام! فاتحه!!

علي‌ايحال! اگر كسي همچنان تنش مي‌خارد و ناگفته‌هايي دارد كه توي دلش و ساير اعضايش(!) قلمبه شده، اعلام كند تا نامش را بنويسيم! ثبت نام براي اطفال ممنوع است! بچه‌بازي كه نيست!!

به قول مولوي براي بعضي كه اهل بازي‌ا‌ند (و به آنها قمار باز مي‌گويند) بازي از نان شب هم واجب‌تر است:

خُنُك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش

بنماند هيچ‌ش الا هوس قمار ديگر!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 8:10  توسط رند عالم‌سوز  | 

امسال عجب پير شدي پير دماوند

يالي بتكان، سلسله برگير دماوند


این قطعه مطايبتي با آشيخ ابن‌محمود شب‌بستري(!) است كه ساعت 3 صبحِ شبانگاهان(!) به‌جاي خسبيدن در بستر، پاشده دماوندیه! سروده است:

 

پيش‌درآمد:

دماوندا! خوشا بر وضع و حالت

نگهدارد خداوند از زوالت!

 

ارث پدري!

يك لحظه پياده بشو اي مؤمن بدگير!!

ئه‌ئه! سپرت خورد به گل‌گيرِ دماوند!

بالفرض دل‌آزرده شوي از بد ايام

موضوعِ دگر نيست به‌جز گيرِ دماوند؟!

اصلا تو چرا مشكل ماهان نكني حل؟

بلكه نشوي پاپي و درگيرِ دماوند

ول كن پدرآمرزيده! * بگذار بخسبد

اين ديو سيه، دايناسور پير، دماوند! 

بيدار اگر گردد، هم نعره برآرد

از مخرج خود! (حلقِ نفس‌گيرِ دماوند!)

-جوري كه شود زرد بسي خشتك مردم

يعني كه بترسند از آژير دماوند!-

هم سربِ مذاب و گُلِ گوگرد و گدازه

هم كف به لب آرد -كفِ چون قير- دماوند 

آتش بزند، زلزله ايجاد نمايد

تا دفن شود منطقه در زيرِ دماوند

...

شعر تو اگر چاشني طنزش كم بود

اين نيست گناه كس و تقصير دماوند!

طناز كه نفرين نكند، فاتحه بفرست!

تا از تو نرنجد پسرِ(!) پيرِ دماوند

من اهل دماوندم و ارث پدري‌م است

صندوقچه‌ي نامِ اساطيرِ دماوند

هر وقت گرفت آن دل دريایي‌ات، اي پير!

برخيز و بيا از پيِ نخجير، دماوند

كام تو اگر تلخ بُوَد، بهر تو آرم

همراه عسل، خامه و سرشيرِ دماوند!

قولت بدهم رفع ملالت بنمايد

ييلاق و هواي خوش و اكسيرِ دماوند



*  اگر مجبور شويم آمرزيده را به ضرورت وزني، آمر زَده مي‌خوانيم! تا شما باشي به ارثيه‌ي پدري ما گير ندهي!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:43  توسط رند عالم‌سوز  | 

در عيد غدير آسمان باز شود

صد حوري ناز، سمت سيد بدود

اي سيد باصفا! – فدايت بشوم!-

عيدي من از حوريه يادت نرود!

پ.ن: به نظر می رسد که بلاگفا وارد قایم باشک بازی شده بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 21:7  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

ما آزموده‌ايم در اين حوزه(!) بخت خويش

بيرون كشيد بايد از اين روضه(!) رخت خويش

 

يوسف؟! اميريان؟! به تو چه سكه را كه برد!

بايد كه ميوه را بكََني از درخت خويش

 

يك عطسه كرد داور و او گفت: صبر كن!

ماييم و عطسه‌اي كه فراخواند جخت خويش!

 

ده سكه را گرفت و سپس در ادامه‌اش

جنباند لحظه‌اي سر و موهاي لخت خويش[1]

 

يعني كه: اي جماعت طناز! شب بخير!

باشيد در هواي پسِ پايتخت خويش!

 

مضمون براي سكه‌ي زر كوك مي‌كنيم

ما تحفه‌ها كه صرف نموديم وخت(!) خويش

 

آسان كه نيست سربه‌سر خر(!) گذاشتن

ما سرخوشيم از ثمرِ كارِ سخت خويش

 

ده سكه را به هيچ كسي پس نمي‌دهيم[2]

جفتك نمي‌زند خر عاقل به بخت خويش!

 

از بس كه خنده كرد به ريش من و شما

شاشيد طفلكي سرِشب روي تخت خويش!



[1] - آقاي يوسف داوودي، طنزپرداز بزرگ مقصر (معاصر سابق!)، پس از اخذ الواح تقدير (و تقصير) جشنواره طنز حوزه (و روضه‌ي) هنري، هنگامي كه آهنگ پايين آمدن از صحنه را داشت، با جنباندن سر و موهاي لخت خويش، مختصر افاضات و اضافاتی را مطرح و في‌المجلس از آقاي داود اميريان بابت اين همكاري(!)، سپاس‌گزاري و سپاس‌گرازي نمودند! كور شوم اگر دروغ گفته باشم!

[2] - گفتند سكه‌ها را با زبان خوش از كلاه‌برداران پس گرفته‌ايم و به مستحقان داده‌ايم!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:28  توسط رند عالم‌سوز  | 

پیرو مطلب پُست قبلی، روابط عمومی باشگاه استقلال که از باخت اخیر 3-1 تیم‌شان در مقابل تيم سایپا به شدت ناراحت بود، جوابیه‌ای به شرح ذیل برای ما ارسال نکرد!! فلذا ما نيز طبق قانون وبلاگستان، وظیفه‌ی خود می‌دانیم که جوابیه‌ای از طرف ایشان بنویسیم و به اطلاع هواداران تیم برسانیم!

به‌نظر مي‌رسد که عضو جدید هیئت مدیره چندان هم قدم‌دار نبوده است! در اين ميان برخی مغرضانِ سودجو، علت اين باخت را، غیر از کج بودن زمین، به دوره ي آموزشي زانتیاسواری - که شرکت سایپا برای نمایندگان محترم مجلس برگزار کرده- مربوط می‌دانند! به بقيه چه مربوط!

 

بیانیه: ضمن تشکر از "رند عالم‌سوز" و سایر عزیزان و طرفداران تیم محبوب پایتخت که به انحاء مختلف از قبیل: درج آگهی تسلیت(!) در روزنامه‌های کثیرالانتشار، ارسال دسته‌ و تاج گل(!)، شیرینی و آجیل، انتصاب ما را تبریک عرض فرمودند؛ خوشحالی زایدالوصف خود را از تقارن عید سعید قربان و اعدام صدام (علیه اللعنه!) ابراز می‌داریم. امیدوارم که مستحق(!) این لطف و مرحمت شما بوده باشم!

عضویت در هیئت مدیره باشگاه استقلال، در راستاي تحقق شعارهای انقلابی همچون "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" است. به‌همین‌ دلیل برای‌ ما که - شیفتگان قدرتیم نه تشنگان خدمت- توفیری ندارد که در کدام سنگر، سنگر بگیریم. مهم این است که همواره در نبردی تن‌به‌تن و بی‌امان باشیم و از سنگر خودمان تا پای جان محافظت کنیم. ما در هر جبهه‌اي حريفان خود را به توپ می‌بندیم. ( آقایان روابط عمومی! لطفا این بیانیه را بدهید با خط خوش بنویسند، قاب کنند و در اتاق ما نصب نمایند. این سنگربان تنبل را هم که 3 گل خورد، بفرستید غاز بچراند!).

بگذاريد سخنم را با يك بيت نغز پي بگيرم:

بيت: "خواجه بر ابريشم و ما بر گليم ... عاقبت- اي دل- همه پا در گليم"!

خواجه (اشاره به شهردار محترم تهران، جناب آقاي دكتر خلبان قالي‌باف) در اتاقي كه با قالي‌هاي ابريشم‌بافت مفروش گشته، بر كرسي رياست شهرداري تهران جلوس نموده و حكم مي‌رانند، در حالي‌كه ما زحمت‌كشان گمنام -كه خودمان را در شوراي شهر از شدت تلاش في سبيل الله هلاك كرده بوديم- در این سرما حتی یک لحاف کرسی نداریم که خودمان را گرم کنیم. ما بر پاره گليمي نشسته‌ايم و پايمان را هم به اندازه‌ي گليم‌مان دراز كرده‌ايم. هردوي ما، كار صادقانه را بر هر امر ديگري مرجح دانستيم. لذا آخر و عاقبت ما يك‌جور و به یک تعبیر 2 جور است:

قِسم دوم: عاقبت، هر دويمان بلا نسبت شما! در گِل (به کسر گ) گير مي‌كنيم. جناب شهردار در فصل نزول رحمت، به‌گاه تردد در شهر، در گل و لاي ناشي از هم‌زماني (و هم‌پوشاني) بارندگي و حفاري‌هاي پراكنده، گير مي‌كنند. ما نیز در جستجوي كشف استعدادهاي نهفته بازي‌كنان بي‌بضاعت(!)، در گل و لاي زمين‌هاي فوتبال خاكي، گير مي‌كنيم.

قِسم اول: عاقبتِ هردویمان به گُل (به ضم گ) ختم و بلکه ختم به خیر مي‌شود. ایشان تهران را بهتر از شهردار دوران سازندگی (کرباسچی) خواهند ساخت. كاري مي‌كنند كارستان تا تهران شود گلستان! همه‌جا را گُل‌کاری مي‌کنند و دسته گل‌ها به آب می‌دهند که مپرس! ما نیز انشاءالله – بترکد چشم حسود!- تیم استقلال را به مقام قهرمانی مي‌رسانیم. اگر پا داد خودمان هم یک چند تایی گل به رقبا یا خودمان می‌زنیم و چند حلقه گل به گردن خود و اعضای تیم می‌اندازیم، تا رقبا بدانند که با یک گل بهار نمي‌شود! اینکه ما می‌خواهیم گل بزنیم، چیز تازه‌ای نیست، پیش از ما رئیس جمهور محبوب‌مان فتح باب کرده و به دروازه‌بان تیم ملی گل زده است!

به هرحال، با اینکه اول و وسط و آخر ما مثل هم است، لیکن هر کاري مي‌کنیم آب‌مان به یک جوی نمي‌رود! چرایش را بروید از شیخ شیراز بپرسید که تخم تفرقه در میان اکابر قوم افکنده است. آنجا که مي‌گوید:

حكايت (مصادره شده): دو بافنده (در اينجا: قالي‌باف و زري‌بافان) در بلديه‌اي نگنجند و دو درويش بر كهنه گليمي بخسبند!

البته ما چندان ملا نُقَطی و در بند لغات نیستیم! حالا ممکن است برخی منابع جور دیگری تقریر کرده باشند. روایات متعدد و مختلف است. آنچه به کار ما می‌آید، جانِ کلام همین حکایت است. ما هیچی نمي‌گوییم. اما خدا وکیلی شما قضاوت بفرمایید که ما در آنجا نمي‌گنجیدیم یا ایشان که همچنان به وحدت فرماندهی معتقدند! برادر من! افعال نظمیه را که در بلدیه صرف نمي‌کنند! چون صرف نمي‌کند! از قدیم گفتند: جا به جا "کَ نعبُدُ " و جا به جا "کَ نستعین". یعنی که: هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد!

حالا که علی‌العجاله در شورای شهر نیستیم، لا اقل بايد رقبایمان را در زمین چمن به توپ ببندیم و اساسا حالشان را بگیریم! نوبت ما هم می‌شود! اینها را گفتیم که نگویند نگفتیم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 8:16  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

اگرچه معتقديم كه:

مردي نبود فتاده را پاي زدن

اما در اين فقره (اعدام صدام)، بايد بيت را چنين تكميل كرد كه:

گر مشت به گور وی بكوبي، مردي!

 

قدماي ما در عصر جاهلیت طي تصنیفی جانگداز، با صدای سوزناک عباس قادری در اين مورد، فرموده‌اند:

تو ديو سيه روي پليدي

تو پرده عصمت رو دريدي

از آدميت بويي نبردي

غارتگر دل، دزد اميدي!

و (با اندكي تصرف و تلخيص) در ترجيع‌بند ادامه داده‌اند كه:

صدام برو از همه دور شو!

صدام برو طعمه‌ي گور شو!

 

فلذا براي اين كه ما نيز در اين رمي جمرات و این فوز عظیم، سهم ناچيزي داشته باشيم، با اجازه‌ي  خيام، چنين مرقوم كرده‌ايم كه:

 

از شوكت خويش آنقدر كام گرفت

تا تركش گيرش به عمو سام گرفت

صدام كه دار مي‌زدي در همه عمر

ديدي كه چگونه دار صدام گرفت؟

 

چون مطمئن از مردن صدام شدیم

یک مشت لگد به گور صدام زدیم

ما طنزنویسان بلابرده و رند

هنگامٍ "سزا" و "ناسزا" را بلدیم!

 

در حاشیه: يك نگاهي هم به مطلب دهن کجی به ادبیات طنز در جشنواره طنز مكتوب  و نتایج جشنواره طنز مکتوب بيندازيد. خالي از ضرر نيست!

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مهمل(!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:15  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

دبير سابق (و مستعفي) هيئت دولت و عضو اسبق شورای شهر تهران، پس از کسب به نقل از بازتاب: آخ... آخ.. يكي منو از اين تو نجات بده... كمك!موفقیت در راه‌نیابی به ترکیب ثابت شورای شهر تهران در انتخابات دشمن کوب 24 آذر 85، به فتح یکی دیگر از قلل افتخار مامور (و معذور از ساير امور!) شدند و در یک اقدام کاملا دموکراتیک به عضویت هیئت مدیره باشگاه استقلال منصوب گردیدند.

سوابق درخشان آقاي زريبافان در سمت‌هاي پيشين، مسئولين دلسوز مربوطه را وادار(!) نمود تا اين‌بار فارغ از پارادايم‌هاي ذهني ناشي از فرضيه‌‌ي نسبيت انيشتين؛ از دبيرِ صاحب‌سخن و "سخنگو" به عنوان "بلندگو"ي مستقل(!) هيئت مديره‌ي ورزشي و ارزشيِ باشگاه استفاده نمايند تا در هياهوي ورزشگاه و باشگاه ، صدا به صدا برسد!

از آنجا که تیم استقلال (تاج سابق) پیشینه‌ی کاملا موجهی(!) داشته و - بی‌ادبی نباشد- تاج سر ما نیز محسوب می‌گردد، لذا شایسته است كه با يك‌پارچه‌نويسي، بجاي خوش‌آمد(!)گويي به استقبال سرور گران‌قدرمان برويم:

 

پارچه‌نويسي بجا: "جابجايي، انتصاب بجا و حضور گرم و پرشور جناب آقای زریبافان را در جمع اعضای هیئت مدیره‌ي باشگاه استقلال به فال نیک گرفته و امیدواریم وضع مالی باشگاه نيز به لطف ایشان (و اسم دهن‌پركنشان) توپ گردد و از این فلاکت و بی پولی بدر آید! همين‌جا از فرصت (سوء)استفاده مي‌نماييم و معروض مي‌داريم كه: استقلال، سرور پرسپوليسه!"

جمعی از هوادارانِ نیمکت‌نشینانِ تیم و توپ‌جمع‌کن‌های ذخيره!

مقیم چهار راه استقلال (مخبر الدوله سابق!)

 

از آنجا كه طرح ورود نسوان به استاديوم‌هاي فوتبال، به‌دليل پاره‌اي مشكلات فرهنگي و ادبي موجود در فضاي ورزشگاه‌ها در نطفه عقيم شد، لذا به حضرت ايشان پيشنهاد مي‌گردد كه به‌جاي تحمل رنج و مشقت حضور در ورزشگاه‌ و ساير محافل ورزشي، در هنگام انجام بازي‌هاي تيم آبي‌پوش پايتخت، زحمت كشيده و به رتق و فتق(!) ساير امور "ارز"شي باشگاه مشغول باشند.

موضوع تخليه‌ي هيجانات شورانگيز تماشاچيان، غالبا در هنگام برگزاري مسابقات حساس، از حساسيت موضعي بيشتري برخوردار مي‌شود. متاسفانه برخي از تماشاچي‌نماهاي معلوم‌الحال در اين اوقات، اوقات‌تلخي نموده و تحت تاثير احساساتِ بي‌ساسات و بي‌ترمز، اقدام به ذرت پرت كردن مي‌نمايند. در اين اوقات اسامي سوءتفاهم برانگيز، مورد سوء استفاده‌هاي ابزاري واقع مي‌شود كه خوبيت ندارد به آنها بپردازيم. توصيه اكيد اين است كه ايشان و ساير نازك‌انديشان، بازي‌هاي مهم تيم محبوب خويش، خاصه داربي بزرگ پايتخت را، در پاي ‌تخت‌خواب يا روي كاناپه و از طريق تلويزيون به نظاره بنشينند.

 

نقدا ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:34  توسط رند عالم‌سوز  | 

 

زانتیای کلاسیک(!) مورد نظر در یک هوای دل انگیز پاییزی!خبر: "سازمان خدمات پس از فروش شرکت خودروسازي سايپا، يک دوره آموزشي رايگان "آشنايي با خودروي زانتيا" براي نمايندگان مجلس شوراي اسلامي گذاشت. هدف از برگزاري اين دوره آموزشي يك روزه، تعميم فرهنگ استفاده صحيح از خودرو عنوان شده است."

 

از كم و كيف عناوين مورد تدريس در دوره‌ي فوق اطلاعي در دست نيست. اما به‌نظر شخص ما لازم است كه مطالب زير، در دوره‌هاي آتي بيان گردد:

1-      چگونگي روشن و خاموش كردن خودرو

2-      تشريح عملي كلمه "صادرات" در هنگام سوار شدن به ماشين!

3-      نحوه سوخت‌گيري صحيح بدون هدر دادن سوخت

4-      چگونگي استفاده صحيح و شرعي از پنل ضبط MP3

5-      دور دو فرمان بي‌دست!

مصراع: راننده را براي چه پس آفريده‌اند؟!

6-      دور درجا و كشيدن ترمز دستي در سرعت‌هاي بالا

7-      لايي كشيدن در اتوبان علي‌الخصوص هنگام انتخابات

8-      روش‌هاي علمي و اصولي حركت با چراغ خاموش (مخصوص دوران بحران)

 

اميد است ساير سازمان‌هاي مرتبط نيز به وظيفه شرعي و عرفي خود در همگاني كردن آموزش رايگان، عمل نمايند تا بزودي شاهد آموزش ساير نمايندگان و برگزاري انواع دوره‌هاي زير باشيم:

نمايندگان شوراي شهر (شهرهاي بزرگ) : آموزش پرشيا سواري، چگونه از روي ترافيك، پرش كنيم.

نمايندگان شوراي شهر (شهرهاي كوچك) : آموزش 405 سواري، چگونه از روي آتش بپريم. (حتي چارشنبه سوري)

نمايندگان شوراي روستا : آموزش تراكتور سواري

نمايندگان شورا یاري محلات : آموزش موتور سواري (هوندا 125) و چگونه كلاه (ايمني) سر خود و ديگران بگذاريم!

نمايندگان مجلس دانش‌آموزي: آموزش دوچرخه سواري و ترويج فرهنگ ورزش‌هاي مفرح

 

ضمنا به‌جهت افزایش راندمان دوره و اينكه آموزش صرفا بصورت تئوريك برگزار نشود، مزيد امتنان است كه برگزار كننده‌، بدون چشمداشت، موضوع مورد آموزش را در ابتداي دوره‌ي آموزشي به فراگيران اهدا نموده و ايشان را از نگراني و گراني نجات دهد. سعدي عليه الرحمه در تائيد ما و تقبيح آموزش‌هاي صرفا تئوريك مي‌فرمايد: "عالم بي‌عمل به چه ماند؟ به زنبور بي‌عسل!"

خدا به همه‌ي سازمان‌ها توفيق دهد تا به همه‌ي مردم علي‌الخصوص نمايندگان‌شان، خدمت نمايند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:34  توسط رند عالم‌سوز  | 

اندر دودار (ديدار از راه دور!) م.ر.ت :

به قول شاعر: دودار شد ميسر و بوس و كنار، خير!!

 

تو نذاشتي سير نگات كنم دکی               چقده ماشالله فرز و چابكي

من تصورم يه چيز ديگه بود                      يه قيافه‌ي تميز ديگه بود

به خيالم اين هوا(!) سيبيل داري              رو نوك دماغتم زيگيل داري!

به خيالم كه فسيلي دکی جون                ولي سخت تو اشتبا بودم، جَوون!!

تو وُلِك! بچه‌ي آبادان بودي؟!                      تو رفيق فابريك ابن محمودي؟!

حالا فهميدم بالاس كلاس تو                    مي‌دوزي از رو فَشِن لباس‌تو

قربون زلفاي فلفل نمكي‌ت                      قربون خنده‌هاي زير زيركي‌ت

نمك موهات چقد زياد شده!                    سواد زياد واسه موهات بده!

قربون اون چشاي ريزت برم!                     قربون صندلي و ميزت برم!

نشد اونجا من و تو آشنا بشيم                يه ذره با هم بيشينيم، پا بشيم!

مثل بندِ تنبونِ كوتا شدي                        چقده زرنگ شدي، بلا شدي

من مي‌خواستم كه بپرسم حالتو             ولي كوتاس مثي‌كه مجال تو

زدي زود به چاك و رفتي خونه‌ت‌ُ                حالا اين دل مي‌گيره بهونه‌ت‌ُ

نشدا! قرار بودش ببينمت                        گل بوسه بشي، من بچينمت!

تو 2در كردي و من خمار شدم                  بيشتر از پيش عاشق شكار شدم

هي گرفتم ديگرون ُ بوسيدم                    مث گل شدم، يهو پلاسيدم

اين‌دفه گذشت، باشه يه بار ديگه              توي جشن بعدي، يه قرار ديگه!

حالا فهميدي با كي هستي طرف؟           نمي‌گم كي‌ام! مي‌ذارمت تو كف!

 

پی نوشت: مجوز آغاز مطایبه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 15:46  توسط رند عالم‌سوز  |