دل از من برد و روي از من نهان كرد .... خدا را؛ با كه اين بازي توان كرد؟ (حافظ)
اين يلدا بازي خواب و خوراك بازيگران، ياريگران (يا ديگران) را ميگيرد. ابتدا لازم است در خصوص اهميت اين بازي گفتگويي كوتاه بكنيم!
قاعدهي بازي (به نقل از وبلاگ آغازگر) را نمينويسم! علتش با توجه به علم محاسبات عددي (بهشرح ذيل) معلوم است!
سلسله موي دوست (همان حلقهي دام بلا!) كه ما را به اين ورطه كشانيد، از قرار معلوم به اين ترتيب است:
1- سلمان
2- پارسا صائبي
3- محمود فرجامي
4- گيتي صفرزاده
۵- باباي عرفان
6- مرتضي دلاوري پاريزي
7- مژگانبانو
8- دكتر تركي
9- بوالفضول الشعرا
10- رند عالم سوز
محاسبات عددي:
من نفر دهم شدهام، اين يعني كه براي انتخاب نفرات بعدي، ميشود ده بيست سي چهل انداخت!!
با يك چرتكه اندازي ساده و يك حساب دستي يا دو دوتاي مدرن، ميبينيد كه 5 به توان 10 ميشود به عبارت: 9 ميليون و خردهاي! (كه خردهاش ميشود: هفتصد و شصت و پنج هزار و ششصد و بيست و پنج). يعني براساس اعداد و ارقام، جمعيتي قريب به 10 ميليون نفر به اين بازي دعوت شدهاند. بيخود كه نگفتهاند :
بيت: ما در اين بازي همه بازيگريم ... آينهدار غم يكديگريم!
فارغ از اينكه اين 10 ميليون نفر (چه گفته باشند و چه نگفته باشند!)، يحتمل 50 ميليون اعتراف تكاندهنده داشتهايم. بگذريم كه اغلبشان از هول حليم، تالاپي توي ديگ افتادهاند و در 5 شماره، 50 اعتراف مفت و مجاني نمودهاند. خبر موثق داريم كه حتي ملائك مستقر بر شانههاي مومنين و مومنات نيز از افشاي بعضي اعترافات طبقهبندي شده، چهارشاخ و هاج و واج ماندهاند! چشمِ دلم روشن!
لازم است كشيشان كليساي كاتوليك، پروتستان و غيره(!) بيايند از اين سلمانخان ما چيز ياد بگيرند! و هي وقت ذيقيمتشان را در اتاقهاي اعتراف، تلف نكنند! اهداف اين مسلمان پدربيامرز، هرچه باشد، نتيجهي غايي اش ريختن آب به آسياب دشمن است!!
يكي نيست از اين بوالفضول الشعرا (قُب) بپرسد كه: برادر من، مگر فضولي؟! آخر پدرآمرزيده! لِنگ مرا چرا به اين وسط كشيدي! هان؟! نميگويي در اين كشاكش اگر يكهويي لُنگمان بيفتد، چه آبروريزي برپا(!) ميشود؟! كس ديگهاي باقي نمانده؟! تا حالا 10 ميليون نفر دعوت شدند؟! خوب! كه چي؟! مملكت 70 ميليون نفر جمعيت دارد! 60 ميليون نفر ديگر ماندهاند! چه؟! اهل وبلاگ و اينترنت نيستند؟! خوب من چه كنم؟! جورشان را من بايد ... هان؟ آهان! باشه! اي به روي تخم چشم! رويم را كم ميكنم و به زبان خشك(!) مينويسم! رشتهاي بر گردنم افكنده دوست ... ميكشد هرجا كه خاطرخواه اوست!
حالا كه پلهي دهم اين نردبان شدهام، دعا كنيد كه ناغافل از اين بالا (يا از اين پايين) پرتاب نشوم (يا بشوم ؟!) كه بهقول معروف:
نردبان اين جهان ما و مني(!) است ... عاقبت اين نردبان افتادني است
لاجرم هر كس كه بالاتر نشست ... استخوانش سختتر خواهد شكست!
و اما اعترافات دهشتناك و تكاندهندهي رند عالم سوز:
1- علاقهي مفرطي به انواع بازي و كلمات همقافيهي آن دارم! مثل: حاشيهپردازي، رودهدرازي، زباندرازي، موبايلبازي، SMSبازي، بلوتوثبازي، فيلمبازي، ادا بازي، رفيقبازي، مهمونيبازي، خاله(زنك!)بازي و ... (تا كار به جاهاي باريكتر و تاريكتر و بازيهاي خطرناكتر نرسيده، همينجا ادامهاش را درز! ميگيرم).
2- عاشق سفر و طبيعت وحشيام! تا حالا در چند فقره، نزديك بوده است كه كارم بيخ پيدا كند و ريق رحمت را سر بكشم! در اين راستا، شش سور جانانه به ماركوپولو زدهام! اما چه كنم كه خُرما بر نخيل است و دست خَر(!) كوتاه ...
بيت: راه باز است و جادهها چه دراز! ... گر فقيري چو من، بسوز و بساز!!
3- از دور زهره (به فتح ز!) را ميبرم و از نزديك، هرچه را بتوانم و زورم برسد! در اين فقره، ژنتيكاً (!) به مادر بزرگ مرحومم رفتهام. انشاءالله خدا رفتگان شما را زياد كند! خُردك استعداد و سرِسوزن ذوقي را كه در طنز دارم (اگر موافق باشيد!)، از او به ارث بردهام. با اين كه فقط سواد قرآني داشت، اما آنقدر امثال و حكم و ضربالمثل و متل (و متلك) ميدانست كه مپرس. عمدتاً هم +18 بود!! نور به گورش ببارد!
4- بد ذات و حسود نيستم. با اينكه استعدادم در زبان و زبانبازي و زباندرازي، بدك نيست، نميدانم چرا اين زبانِ صاحابمردهي درازمان، كمي تا قسمتي تلخ و بلكه زغنبوت تشريف دارد! هرچقدر هم مثل بامزي! (همان خرس كوچولوي بامزهي كارتوني!) عسل ميخورم، بامزه نميشوم كه نميشوم! لابد بهخاطر اين كه خرسِ گنده شدهام، افاقه نميكند!
5- همانطور كه در نقبي بر دماونديه فرمودهام!، از پشت كوه دماوند آمدهام (با چرخبال!) و اهل دهكدهي جهانيام! نزديكي هاي ايرا، يكجايي اطرافِ لواسانِ بزرگ. خيالات بد نكنيد! اهل ايرا نيستم، گرچه ايرانيستم! و با شاعري كه گفت: همه جاي ايرا(ن!) سراي من است! هم، همعقيدهام. ميخواهيد كروكي هم بكشم؟! واقعا كه! نكند توقع داريد مني كه اسمم را نميگويم؛ نام روستاي مصفايمان را لو بدهم تا دوست و دشمن(!) خاكش را به توبره بكشند؟! زهي خيال باطل!
دست آخر: این بازي را ادامه نميدهيم! فكر ميكنيد اگر بازي را ادامه بدهيم چه ميشود؟ هيچ! 10 ميليون فوقالذكر تبديل ميشود به 50 ميليون! از كجا اين تعداد وبلاگنويس پيدا كنيم؟ مگر اينكه براي امواتمان هم وبلاگ باز كنيم! فلذا از آنجا كه اصولا اهل جرزني نبوده و نيستيم و ضمنا نميخواهيم كه پشت سرمان صفحه بگذارند و به آواز بلند بگويند: دور! دور! دور ما رو بردن خونشون!! و همچنين نميخواهيم همينهايي كه ما به بوالفضول گفتيم به ما بگويند، عرضه ميداريم كه: يك كلام، ختم كلام! فاتحه!!
عليايحال! اگر كسي همچنان تنش ميخارد و ناگفتههايي دارد كه توي دلش و ساير اعضايش(!) قلمبه شده، اعلام كند تا نامش را بنويسيم! ثبت نام براي اطفال ممنوع است! بچهبازي كه نيست!!
به قول مولوي براي بعضي كه اهل بازياند (و به آنها قمار باز ميگويند) بازي از نان شب هم واجبتر است:
خُنُك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر!