اخترشناسان معروف معتقدند كه امروز، مصادف است با چهارم خرداد يكهزار و سيصد و هشتاد و نه شمسي. نظر شخص ما هم البته بر همين است ولاغير! اكثريت قريب به اتفاق شجرهنامه نويسان كاركشته، گواهي كردهاند كه سي و شش سال پيش در چنين روزي، آسمان با زمين تلاقي كرد. از آنجا كه فرشتگان آسماني دست بدهشان به از دست بگيرشان است1، فلذا دستخالي به زمين نيامده بودند.
نقل است كه لديالورود، تحفهاي گرانقدري كه به همراه آورده بودند، از دستشان ليز خورد و به چشم بر هم زدني، حوالي ميدان خراسان و محلهي بيسيم تهران بر زمين افتاد، افتادني!
آن ايام، تخم ميخواست كه كسي بتواند از آن محله چيزي بردارد2! اين بود كه پس از شور و مشورت فراوان با یکدیگر، گفتند: تف تو اين3 شانس! پس قيدش را زدند، رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نكردند.
تحفهي مربوطه نيز در همان حوالي رشد و نمو كرد و در عنفوان جواني (چنانكه افتد و داني!)، مشكلاتي برايش پيش آمد! با سر سوزن ذوقي كه داشت، سر از تن مشكلاتش جدا كرد و با "شكلات"ش شكم سيري از عزا در آورد. از سربند همين شكلاتخوريها(!) در 18 سالگي (سال 1371) بود كه طبع شعرش در محلهي شكوفه، شكوفا شد و بهشدت مرتكب شعرهاي طنز و نهطنز شد. و لابد از همين رهگذر بود كه بعدها به "تحفهي نطنز" معروف شد!
در آن سالهاي قحطي وبلاگ و اينترنت، براي انتشار تراوشات ذهنياش، چارهاي جز همكاري با نشريات نداشت. بخت با او يار بود كه گذارش به "اطلاعات هفتگي" و "جوانان امروز" افتاد. دوستيهايي كه در خلال آن آمد و شدها، مشاعرهها و مكاتبهها اتفاق افتاد، از ماندگارترين و پربركتترين دوستيهاي وي به حساب ميآيد.
الان، درست 18 سال از آن روزها ميگذرد. درست نيمي از عمر پربارم(!!)
امروز، ياد آن ايام كردم. ايامي كه در "جوانان امروز" صفحهي طنزي بود به نام "پاتنوري" و خيلي از رفقاي طنزپرداز امروزم را از همان ايام به يادگار دارم. دمشان گرم...
در آستانهي بيست سالگيام، "شاطر مش رضا" (رضا رفیع- رفع الله الفيلتر من الوبلاگه!)، كه در آن ايام گردانندهي "پاتنوري" بود، صفحه را به معرفي من اختصاص داد. تذكرهاي شيرين4 برايم نوشت و در ادامهاش، سه شعر از من در آن چاپ كرد. امروز نقبي به آن خاطرات زدهام و "اتوبيوگرافي" ام را از مجلهي شمارهي 1373 براي خوانندگان طنزدوست اين وبلاگ، نقل ميكنم.
قبل از آن، چند نكته:
يك- مجلهي شمارهي 1373 درست روز 9 خرداد سال 1373 منتشر شد.
دو- پيشبيني شاطر مشرضا در متن "تذكره الشاطرك"، در باب رندي نگارنده، سالها بعد به حقيقت پيوست كه حاكي از دورانديشي و كرامات نامبرده ميباشد.
سه- آن حلقهي طنزپردازان، هنوز هم به حلقهداري آن نكومرد مجرد مجرب، كتبا (در مجله اطلاعات هفتگي) و شفاها (در شب شعر شكرخند) برقرار است و حضور شما، باعث شادي علاقمندان.
چهار: از خوانندگان عزيز اين وبلاگ، تقاضا ميكنم كه هر چه دل تنگشان ميخواهد، از هر دري (ولو به زبان دري و يا دري وري!) برايم در پيامهاي اين مطلب بنويسند.
به قول سهيل محمودي: "مشتاقم و به خاطر يك لحظه ديدنت ... آوردهام هزار بهانه، همين و بس"
ساير توضيحات:
1- اين حكايت، مربوط به ايام اللهي است كه وضع اقتصادي دنيا خوب بود و شاخص توليد ناخالص ملي ايران (GNP) به شاخ آهو رسيده بود!
2- بيسيم، محلهي طيب خان بود!
3- حتي بعدها هم معلوم نشد كه حرف اشارهي "اين" متصل به تف مربوطه، مربوط به شانس خودشان بود يا شانس مردم آن محله!!
4- اگر نگران مطول شدن مطلب نبودم، آن تذكرهي شيرين را در همين پست ميگذاشتم. يادگاري است ديگر...
و اما: اتوبيوگرافي غزلواره!
هزار و سيصد و پنجاه و سه، مه خرداد به روز چارمش اين اتفاق بد رخ داد
به ونگ ونگ و به زر زر، چنانكه ميگويند جناب "محسن" فعلي، به عرصه پا بنهاد
و بعد اينكه سه سالي گذشت از عمرم ز يكطرف همهام "حسن" و يكطرف ايراد
ز هيكلم كه خپل بود و فسقلي، چون توپ هميشه هر كس و ناكس به خنده ميافتاد
به دورههاي دبستان الي دبيرستان -كه ياد آن همه خوبي و خرمي خوش باد-
به وقت خواندن درسم يكي ز خرخوانها به وقت بازي و شوخي زبلترين افراد
هميشه نمرهي درسي بنده عالي بود به غير نمرهي نظمي كه شخص ناظم داد
جناب ناظم ما يكسري به شوخي گفت: خدا به مادر تو يك پسر ولي "خر" داد!
ز رشتههاي "علوم رياضي و فني" "مهندسي صنايع" مرا پسند افتاد
پس از تلاش فراوان گذشتم از كنكور و هست جايگهم در "شريف"، ني "آزاد"
حدود آذر هفتاد و يك به اينسو بود كه طنز گفتهام و جد، چنين كه دارم ياد
براي همسري من يكي پسنديدند خدا كند كه شود او عروس و من داماد
ز هر جهت كه بگويي سرآمد همهايم اگر كه او شده "شيرين"، منم خود "فرهاد"
ولي ز بخت بد من دو تا سر خر هست كه هست هيكلشان مثل شاخهي شمشاد
يكي ز فرط حسودي، گزد لب خود را يكي شده ز حسادت دچار بر غمباد!
اين دو بيت را نيز "شاطر مشرضا"، در عوض آن چند بيتي كه از سر و ته شعرم زده بود (و از فحواي بيت دومش هم برميآيد كه چه بوده!)، بهعنوان كادوي تولد اضافه كرد:
جناب "محسن" نانپز! ز نان خشخاشت هر آنكه خورد شود او به خوردنش معتاد!
ولي چو باز صدايم زني تو يك جلاد قسم به جان خليفه ، دهم سرت بر باد!
كه البته آن هنگام، خيلي دورياليمان نيفتاد كه چرا اينطوري با ما تا ميكند! فقط همينقدر فهميديم كه لابد يك فرد فرهنگي، بايد كادوي فرهنگي بدهد كه از هر نظر، مقرون به صرفه باشد!! امسال انشاءالله جبران ميكند! بهقول جبران جليل جبران(؟!): براي جبران مافات هيچوقت دير نيست!