تبليغاتX
مرد رند!

مرد رند!

تحفه‌ ي نطنز

اين غزل در هواي نيمه ابري دويسبورگ، كامل شد. در ابتدا قرار بود مكمل غزل مسلم فدايي باشد. حيف كه فرصت كافي نبود... برگ سبزي است تحفه ي درويش... چه كند بينوا ندارد بيش!

"الف شدم كه انار تو زودتر برسد"                            نه اينكه موقع كار تو زودتر برسد

انار را چه كسي كرده آب لمبو؟ هان                كه خواست وقت فشار تو زودتر برسد؟

ب مي‌شوم كه بفهمم انارُِ كي خورده                    ت مي‌شوم كه تغار تو زودتر برسد

پ مي‌شوم پسر تخس پيش فعالي                     كه خواسته شب تار تو زودتر برسد

ث مي‌شوم، ثمر عشق، بلكه صاحب باغ                 به سايه‌سار چنار تو زودتر برسد

ج مي‌شوم جلب و جنگجو، جكي جان‌وار                 كه داد من به هوار تو زودتر برسد

چ مي‌شوم چمدان، يا چنار، يا هر چه!                           مگر پنير چدار تو زودتر برسد

كه گر پنير بيايد، درنگ جايز نيست                       كه دست من به نهار تو زودتر برسد

ح مي‌شوم كه حراست كنم مترسك‌وار                         كه بار باغ خيار تو زودتر برسد

خ خواست خواب ببيند، خيالباف شود                    مگر به چشم خمار تو زودتر برسد

ر مي‌شوم كه رواديد را كني صادر                         كه بوس من به كنار تو زودتر برسد

ز مي‌شوم كه زوار تو زود در نرود                             نه اينكه موي زهار تو زودتر برسد

ژ مي‌شوم، نه ولش كن! كه مرد ژوليده                 بد است اگر به حصار تو زودتر برسد

د مي‌شوم كه چنانچه درام شد وضعت                         دلت نگيره، دلار تو زودتر برسد

ذ مي‌شوم، چه غم از مشكلات، مي‌خواهم          كه قليونم به ذغال(!) تو زودتر برسد

س مي‌شوم، سر خيس و بدون مو، اي كاش            كلاگيس و سشوار تو زودتر برسد

ش مي‌شوم، شب تاري كه گفته‌ام، قبلا                 كه تير من به شكار تو زودتر برسد

صفا دهم سر و صورت، براي ديدن تو                                اگر زمان قرار تو زودتر برسد

...

اگر بخواهم از اين نقطه پيش‌تر بروم                         بعيد نيست انار تو زودتر برسد!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 1:56  توسط رند عالم‌سوز  | 

"پارسال با هم دست‌جمي رفته بوديم" امارات      اونجا كه جوره همه جور عشق و حال و سور و سات

تو تورمون يه دختري خوشگل و باكلاس بود                      روزا مي‌رف جميرا بيچ، شبا هتل پلاس بود

نمي‌شه گف مي‌خواست برنزه بكنه كجاشو             نشون مي‌داد چون به همه از فرق سر تا پاشو

اون شده بود ليــــدر ما با نمك و راه بلد"                          همسفر ما شده بود، همراهمون مي‌اومد" 

راضيه بود و تو هتل مينا صداش مي‌كردن                  با چشماي دريده‌شون خيلي نيگاش مي‌كردن

كور چي مي‌خواد از خدا غير از دوتا چشم بينا                       تا كه تماشا بكنه چشماي سـبــز مينا

"به دست و پام افتاده بود اين دل بي‌مروت"                  مي‌گف: تو هم بهره بگير از اين همه محبت

مي‌گف: ببين دنيا رو با محبتش گرفته؟!                            از اون جوون بگير برو تا اوني كه خرفته!!

مي‌گف: برو بهش بگو آبجي! خاطرخوات شدم           يه جورايي خل شدم و حيرون چشمات شدم

رنگ چشاتو دوس دارم كه سبزه عين يونجه           مي‌خوام باهات حرف بزنم يه جا كه خيلي دنجه

"هرچي مي‌خواد بشه؛ بشه، هرچي مي‌خواد بگه؛ بگه"!

"راز دلم رو گفتم، اينو جواب شنفتم":

تو بيكاري پسر؟! اينجوري ول معطلي

ولي اگه مايه داري، بزن قدش، ياعلي!

گفتم بهش: قسم به اون محبتي كه داري                    كشته منو جون خودم صداقتي(!) كه داري

قسم به اون كاسبي و تجارتي كه كردم                           برو فراموش بكن اين جسارتي كه كردم!

درسته كه مايه دارم، پول زياده تو دستم                    راسشو بخواي بعد خدا من پولو مي‌پرستم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:12  توسط رند عالم‌سوز  | 

بر تابي از ترانه (۲)

گام اول: دقت!

خوانندگان مطرح، نکات قوتي دارند که جوانترها بايد در آنها دقيق شوند. اين را رد نمي‌کنيم که: "قبول خاطر و لطف سخن خدادادست". اما قبول کنيد که همه‌ي برجستگي‌هاي عالم هم خدادادي نيست. مجبورم نکنيد که براي هر کلمه، يک شاهد و مرجع بياورم. اين که يک مقاله‌ي علمي يا پايان نامه‌ي دانشگاهي نيست! نه که براي من سخت باشد، دور از جان شما، حوصله‌ي خوانندگان غيرملانقطي سر مي‌رود! حالا که اصرار مي‌کنيد، بفرماييد: نمونه‌ي با ارزش و بارزش، برجسته شدن ميان خوانندگان پاپ است.

برخلاف هنرهاي ديگر که بي‌هنران بايد در آنجا دود چراغ و خاک صحنه و خيلي چيزهاي ديگر بخورند تا به نان و نامي برسند، در اين هنر، خوردن اين‌طور چيزهاي زيادي، نتيجه اي برعکس دارد و اي بسا هنرجو را از نان خوردن بياندازد! مطمئنا در حوزه‌ي خوانندگي، کسي با "بخور بخور" به جايي نمي‌رسد! مگر اينکه کسي خيلي خاطرش را بخواهد و برساندش!

جايي نوشته بود که: "اي بي هنر بکوش که صاحب هنر شوي"! خوب! اين ظاهر ماجرا است، کساني که در پي فتح قله‌هاي هنري، در آغوش گرفتن شاهد وصال و دستيابي به موفقيت‌هاي حسادت برانگيز ديگر هستند، دقت بيشتري به خرج مي‌دهند. پيشرفت خرج بر مي‌دارد! فقط به کوشش و جوشش که نيست، آدم دقيق، گوشش را هم به کار مي اندازد. اگر مصراع مزبور[1] را دوباره مرور کنيد، مي بينيد در آن چه نهفته است: "اي بي هنر بگوش که صاحب هنر شوي"!

اين حداقل تفاوت بين خواننده‌ي سطحي‌نگر و خواننده‌ي عمق‌گراست. خوانندگي، راز و رمزهاي زيادي دارد که گوش دادن با دقت، اولين آنها است. بيخود که نفرموده‌اند:

"دقت زياد دار، که خوانندگان پاپ[2] ... از دقت زياد به جايي رسيده‌اند"!

پس دقت در خوانندگي را از خواندن همين متن، آغاز کنيد. جلوي ضرر را از هرجا که بگيريد، منفعت است.


[1] - نسخه: مذکور! چه فرقي مي کند حالا! خودمان هم دچار مرض گير دادن شده ايم، وقتي کسي نيست بهش گير بدهيم، به خودگيري مي افتيم!!

[2] - نسخه: تاپ!

در همين راستا، بر تابي از ترانه (1) را بازخواني كنيد. كار كه از دوباره‌كاري عيب نمي‌كند. مگر عيبي در كار باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 0:19  توسط رند عالم‌سوز  | 

كوه نور و درياي نور بايد بروند جلو، بوق بزنند!

تعميرگه اچ تي سي (hTc) رفتم دوش
ديدم دوهزار گوشي معيوب و خموش
گفتم به خودم: اگر كه اين "الماس" است
* حيف از پولي كه دادم و ريدم توش!!!
...

*دعوت‌نامه‌ي اقتراح: به بهترين مصراعي كه براي تكميل اين رباعي گفته شود، يك جواهر به تمام معني(!) به نام: hTc Touch Diamond2 جايزه داده مي‌شود!

توضيح ۱: كوه نور و درياي نور بايد جلوي اين الماس، لنگ بيندازند!
توضيح ۲: برنده مي‌تواند اين گوشي جواهرگونه را به عنوان كادوي روز: مادر/ زن / مادر زن، به هركس دلش خواست، هديه كند. منتها عواقب ناله و نفرين‌هاي مترتب بر آن، به بنده مربوط نيست!

من‌باب رمي جمرات، ريگ اول را خودم ‌انداختم كه گفته‌اند: ريگ مفت، الماس مفت!!   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 13:43  توسط رند عالم‌سوز  | 

اخترشناسان معروف معتقدند كه امروز، مصادف است با چهارم خرداد يك‌هزار و سيصد و هشتاد و نه شمسي. نظر شخص ما هم البته بر همين است ولاغير! اكثريت قريب به اتفاق شجره‌نامه نويسان كاركشته، گواهي كرده‌اند كه سي و شش سال پيش در چنين روزي، آسمان با زمين تلاقي كرد. از آنجا كه فرشتگان آسماني دست بده‌شان به از دست بگيرشان است1، فلذا دست‌خالي به زمين نيامده بودند.

نقل است كه لدي‌الورود، تحفه‌اي گران‌قدري كه به همراه آورده بودند، از دست‌شان ليز خورد و به چشم بر هم زدني، حوالي ميدان خراسان و محله‌ي بي‌سيم تهران بر زمين افتاد، افتادني!
آن ايام، تخم مي‌خواست كه كسي بتواند از آن محله‌ چيزي بردارد2! اين بود كه پس از شور و مشورت فراوان با یکدیگر، گفتند: تف تو اين3 شانس! پس قيدش را زدند، رفتند و  پشت سرشان را هم نگاه نكردند.

تحفه‌ي مربوطه نيز در همان حوالي رشد و نمو كرد و در عنفوان جواني (چنان‌كه افتد و داني!)، مشكلاتي برايش پيش آمد! با سر سوزن ذوقي كه داشت، سر از تن مشكلاتش جدا كرد و با "شكلات"ش شكم سيري از عزا در آورد. از سربند همين شكلات‌خوري‌ها(!) در 18 سالگي (سال 1371) بود كه طبع شعرش در محله‌ي شكوفه، شكوفا شد و به‌شدت مرتكب شعرهاي طنز و نه‌طنز شد. و لابد از همين رهگذر بود كه بعدها به "تحفه‌ي نطنز" معروف شد!

در آن سال‌هاي قحطي وبلاگ و اينترنت، براي انتشار تراوشات ذهني‌اش، چاره‌اي جز همكاري با نشريات نداشت. بخت با او يار بود كه گذارش به "اطلاعات هفتگي" و "جوانان امروز" افتاد. دوستي‌هايي كه در خلال آن آمد و شدها، مشاعره‌ها و مكاتبه‌ها اتفاق افتاد، از ماندگارترين و پربركت‌ترين دوستي‌هاي وي به حساب مي‌آيد.

الان، درست 18 سال از آن روزها مي‌گذرد. درست نيمي از عمر پربارم(!!)

امروز، ياد آن ايام كردم. ايامي كه در "جوانان امروز" صفحه‌ي طنزي بود به نام "پاتنوري" و خيلي از رفقاي طنزپرداز امروزم را از همان ايام به يادگار دارم. دمشان گرم...
در آستانه‌ي بيست سالگي‌ام، "شاطر مش رضا" (رضا رفیع- رفع الله الفيلتر من الوبلاگه!)، كه در آن ايام گرداننده‌ي "پاتنوري" بود، صفحه را به معرفي من اختصاص داد. تذكره‌اي شيرين4 برايم نوشت و در ادامه‌اش، سه شعر از من در آن چاپ كرد. امروز نقبي به آن خاطرات زده‌ام و "اتوبيوگرافي‌" ام را از مجله‌ي شماره‌ي 1373 براي خوانندگان طنزدوست اين وبلاگ، نقل مي‌كنم.

قبل از آن، چند نكته:
يك- مجله‌ي شماره‌ي 1373 درست روز  9 خرداد سال 1373 منتشر شد.
دو- پيش‌بيني شاطر مش‌رضا در متن "تذكره الشاطرك"، در باب رندي نگارنده، سال‌ها بعد به حقيقت پيوست كه حاكي از دورانديشي و كرامات نام‌برده مي‌باشد.
سه- آن حلقه‌ي طنزپردازان، هنوز هم به حلقه‌داري آن نكومرد مجرد مجرب، كتبا (در مجله اطلاعات هفتگي) و شفاها (در شب شعر شكرخند) برقرار است و حضور شما، باعث شادي علاقمندان.
چهار: از خوانندگان عزيز اين وبلاگ، تقاضا مي‌كنم كه هر چه دل تنگشان مي‌خواهد، از هر دري (ولو به زبان دري و يا دري وري!) برايم در پيام‌هاي اين مطلب بنويسند.
به قول سهيل محمودي: "مشتاقم و به خاطر يك لحظه ديدنت ... آورده‌ام هزار بهانه، همين و بس"

ساير توضيحات:

1- اين حكايت، مربوط به ايام اللهي است كه وضع اقتصادي دنيا خوب بود و شاخص توليد ناخالص ملي ايران (GNP) به شاخ آهو رسيده بود!
2- بي‌سيم، محله‌ي طيب خان بود!
3- حتي بعدها هم معلوم نشد كه حرف اشاره‌ي "اين" متصل به تف مربوطه، مربوط به شانس خودشان بود يا شانس مردم آن محله!!
4- اگر نگران مطول شدن مطلب نبودم، آن تذكره‌ي شيرين را در همين پست مي‌گذاشتم. يادگاري است ديگر...

و اما: اتوبيوگرافي غزلواره!

هزار و سيصد و پنجاه و سه، مه خرداد                      به روز چارمش اين اتفاق بد رخ داد
به ونگ ونگ و به زر زر، چنان‌كه مي‌گويند                  جناب "محسن" فعلي، به عرصه پا بنهاد
و بعد اينكه سه سالي گذشت از عمرم                     ز يك‌طرف همه‌ام "حسن" و يك‌طرف ايراد
ز هيكلم كه خپل بود و فسقلي، چون توپ                هميشه هر كس و ناكس به خنده مي‌افتاد
به دوره‌هاي دبستان الي دبيرستان                          -كه ياد آن همه خوبي و خرمي خوش‌ باد-
به وقت خواندن درسم يكي ز خرخوان‌ها                   به وقت بازي و شوخي زبل‌ترين افراد
هميشه نمره‌ي درسي بنده عالي بود                      به غير نمره‌ي نظمي كه شخص ناظم داد
جناب ناظم ما يك‌سري به شوخي گفت:                  خدا به مادر تو يك پسر ولي "خر" داد!
ز رشته‌هاي "علوم رياضي و فني"                           "مهندسي صنايع" مرا پسند افتاد
پس از تلاش فراوان گذشتم از كنكور                         و هست جايگهم در "شريف"، ني "آزاد"
حدود آذر هفتاد و يك به اين‌سو بود                           كه طنز گفته‌ام و جد، چنين كه دارم ياد

براي همسري من يكي پسنديدند                           خدا كند كه شود او عروس و من داماد
ز هر جهت كه بگويي سرآمد همه‌ايم                        اگر كه او شده "شيرين"، منم خود "فرهاد"
ولي ز بخت بد من دو تا سر خر هست                      كه هست هيكل‌شان مثل شاخه‌ي شمشاد
يكي ز فرط حسودي، گزد لب خود را                         يكي شده ز حسادت دچار بر غمباد!

اين دو بيت را نيز "شاطر مش‌رضا"، در عوض آن چند بيتي كه از سر و ته شعرم زده بود (و از فحواي بيت دومش هم برمي‌آيد كه چه بوده!)، به‌عنوان كادوي تولد اضافه كرد:
جناب "محسن" نان‌پز! ز نان خشخاشت                   هر آنكه خورد شود او به خوردنش معتاد!
ولي چو باز صدايم زني تو يك جلاد                           قسم به جان خليفه ، دهم سرت بر باد!
كه البته آن‌ هنگام، خيلي دوريالي‌مان نيفتاد كه چرا اينطوري با ما تا مي‌كند! فقط همين‌قدر فهميديم كه لابد يك فرد فرهنگي، بايد كادوي فرهنگي بدهد كه از هر نظر، مقرون به صرفه‌ باشد!! امسال انشاءالله جبران مي‌كند!  به‌قول جبران جليل جبران(؟!): براي جبران مافات هيچ‌وقت دير نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 17:36  توسط رند عالم‌سوز  |